「فا.میم」
انشاءالله عازم مشهدم؛ حلال کنید.💚
آقا جان؛
میشه نذاری دوری از حرمت به سه سال برسه؟
- دزد که به دزد بزنه، چیه؟
اسپانیاییها حمله میکردن به سرخپوستها و طلاهاشون رو میدزدیدن. انگلیسیها هم حمله میکردن به اسپانیاییها و طلاهای دزدیده شده رو میدزدیدن.
خاطره یکی از ملوانان انگلیسی:
همین طور که در امتداد ساحل پیش
میرفتیم و در جست و جوی مسیرهای
تازه بودیم، در منطقهای به یک اسپانیایی
رسیدیم که کنار ساحل به خواب رفته بود،
کنارِ مرد اسپانیایی سیزده شمش نقره قرار
داشت. ما نمیخواستیم چرت او را پاره کنیم
اما میخواستیم از بار سنگین نقرهها خلاصش
کنیم. به همین خاطر کاری کردیم که دنباله
خوابش را در دنیای بهتری ادامه دهد. بعد
نقرههایش را برداشتیم که راستش را بخواهید
متعلق به او هم نبود.
- سرگذشت استعمار
- #کتاب
قیمت کتابهای امسال نمایشگاه
طوری هست که حس میکنم اگر
کتاب الکترونیکی بخرم و چشمهام
ضعیف بشه و نیاز به عینک باشه، باز
هم از نظر اقتصادی به صرفه است.😅
- چخبره؟!
「فا.میم」
قیمت کتابهای امسال نمایشگاه طوری هست که حس میکنم اگر کتاب الکترونیکی بخرم و چشمهام ضعیف بشه و
کتابرسان، کتاب قسطی میده؛
بفرمایید:
https://ketabresan.net/
「فا.میم」
هیئت ابنالرضا درست وسطِ شلوغیهای دنیا؛ درست موقعی که بغض توی گلوته نمیدونی چیکار کنی؟ به کی بگ
کاش دوباره برگردیم کنار هم :)
میرسد قصه به آنجا که علی دل تنگ است
میفروشد زِرهی را که رفیق جنگ است
چه نیازی دگر این مرد به جوشن دارد
«إن یکاد» از نفس فاطمه بر تن دارد
خبر از شوق به افلاک سراسیمه رسید
تا که این نیمه توحید به آن نیمه رسید
علی و فاطمه در سایه هم فکر کنید
شانه در شانه دو تا کعبه یکدست سفید
عشق تا قبلِ همین واقعه مصداق نداشت
ساز و آواز خدا گوشه عشّاق نداشت
کوچه آذین شده در همهمه آرام آرام
تا قدم رنجه کند فاطمه آرام آرام
فاطمه، فاطمه با رایحه گُل آمد
ناگهان شعر حماسی به تغزل آمد
آسمان با نفسش رنگ دگر پیدا کرد
دست او پیرهن نو به تن دنیا کرد
ابر مهریه او بود که باران آمد
نفَس فاطمه فرمود که باران آمد
ناگهان پنجرهای رو به تماشا وا شد
هر کجا قافیه «یا فاطمةالزهرا» شد
مثنوی نام تو را برده، تلاطم دارد
چادرت را بتکان، قصد تیمّم دارد
میرود قصه ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق میخورد آرام آرام
-سیدحمیدرضابرقعی
- #نینوا
「فا.میم」
ماه رجب بود و درهای رحمت خدا حسابی باز!
تلگرام را که باز کردم، پیامِ نرگسساداتِ عزیزم توجهم را جلب کرد: «اگر دوست داشتی برو داخل این کانال و حدیثی از امام علی بنویس؛ انگار قراره کتاب هدیه بدن.»
آن لحظه نتوانستم کانال را باز کنم و ماجرا کلاً از یادم رفت. وقتی هم که یادم افتاد، فاصله زیادی تا پایان مهلت ارسال حدیثها نمانده بود؛ با عجله حدیث را فرستادم.
شب ولادت مولا، قسمت شد در هیئت دخترونهی بینهایت خادم باشم. آنقدر درگیر بودم که نتوانستم صحبتهای خانم فیاض را کامل گوش بدهم، اما یک جمله از حرفهایشان بدجوری دلم را قلقلک داد: «در عالم، واسطهی فیض، امیرالمؤمنین است! اگر روزی حالتان خیلی خراب بود و کسی آمد و حالتان را خوب کرد، بدانید امیرالمؤمنین به دلش انداخته؛ آقا واسطهی فیض است...»
مدتی گذشت؛ در همان اوضاع و احوالِ اعتراضاتی که داشت کمکم بوی فتنه و آشوب میگرفت، دوباره سری به تلگرام زدم و دیدم اسمم در قرعهکشی درآمده و برنده شدهام! برندهی یک کتاب؛ اما نه یک کتابِ معمولی...
آدرس را برای مدیر کانال فرستادم و چشمانتظار ماندم. به خاطر قطعی اینترنت و شرایط خاص آن روزها، کتاب با تأخیرِ یکماهه، درست در ایام نیمهشعبان به دستم رسید.
کتاب را دست گرفتم و شروع کردم به خواندن؛ مصرع به مصرع، بیت به بیت... این کتاب شعر است؟ پس چرا حسِ روضه میدهد؟ روضهای از زندگی مولا!
از آن روز تا الان، هر وقت کم میآورم، هر وقت دلم میگیرد، یا هر وقت نیاز دارم یادم بیاید که امیرالمؤمنین کنارم است، سراغ همین کتاب میروم؛ حالِ خواندنش، حالِ عجیبی است.
حالا به دلم افتاده که... نه! بگذار بگویم:
امیرالمؤمنین اینبار هم واسطه شدند تا کتابی مانندِ این کتاب، به دستِ کسی برسد که باید برسد.
- #آنچهگذشت