میم صاد
اینجا محلیه برای تبدیل دغدغههای مشترک ما به پیامهایی کوتاه، قدرتمند و تاثیرگذار. هدف ما ایجاد یه ب
تو این گروه محتوای پلاکاردها رو آماده میکنیم، خطاطهامون مینویسن و بعد از رسیدن به میدون، با عکسبرداری تبدیل به یک موج رسانهایش میکنیم. اگه هنوز به جمع ما اضافه نشدی، متاسفم، نصف عمرت بر فناست.
میم صاد
دوستم امشب میگفت اصلا امون دادی برات هدیه بگیریم؟ ساعت ۴ گفتی هدیه بگیرید، ساعت ۷ اومدی میگی نخواس
واقعا قضیه ما ز یاران چشم یاری داشتیم، خود غلط بود آنچه میپنداشتیم شد.
میم صاد
دقت کردین بچه پولدارا چقدررررر طنز ضعیفی دارن؟ این نظریه ثابت میکنه برای بامزه بودن باید خیلی بدبخت
625.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برخورد با بچهپولدارا واقعا منزجرکنندهس. تحمل شوخیهای سطحی و فضای فکری بچهپولدارا بدجور سوهان روحه. کاش یه کم روی طنزتون کار کنید.
دیروز تو مترو نگاهم با نگاه دختربچهای گره خورد که همراه مامانش بود و هر دو با ظاهری متفاوت از پوشش من. وقتی نگاهش کردم ناخودآگاه لبخند زدم اما در کمال تعجب، واکنش اون دختربچه یه اخم واضح و نگاهی سنگین و پر از دافعه بود.
داشتم به این فکر میکردم ما چطور به چنین غلیانی از احساسات قطببندیشده رسیدیم؟ چه فرایندی طی میشه که طرف با دیدن یه نوع پوشش مثلا حالا چادر احساس نفرت میکنه اما با دیدن سبک پوشش خاص خودش احساس نشاط و راحتی میکنه؟ یا بالعکس.
چیزی که خیلی برام جالب بود انتقال این سوگیری به نسل بعده. آخه این بچه که با کینه یا پیشداوری متولد نمیشه. ذهن اون بچه آینهی تمامنمای رفتار و اضطرابها و خشمهای فروخوردهی بزرگترهاشه. اون قدر پیش خودمون ما و اونا کردیم که ناخواسته بذر پیشداوری و کینه رو تو روان نسل آینده کاشتیم. حقیقتا خسته شدم دیگه.
دقایقی بعدش سوار تاکسی شدم. تو طول مسیر، در حال پیگیری کلاس مجازی دانشگاهم بودم و چون هندزفری همراهم نبود، صدای گوشی رو اونقدر کم کرده بودم که حتی خودم هم صدا رو نمیشنیدم و فقط از روی لبخوانی استاد، مباحث رو دنبال میکردم.
کنارم خانم مسنی نشسته بود. از اون پیرزنهای سنتی با چادر رنگی که روش رو محکم گرفته بود و تنها نوک بینیش به چشم میومد. ناگهان سکوت رو شکست و با لحنی معترضانه گفت: اینجا ماشین عمومیه، حق نداری چیزی گوش بدی. صداش آزارم میده.
با وجود اینکه صدایی در کار نبود، برای حفظ آرامش عذرخواهی کردم اما خیلی زود مشخص شد که مشکلش اصلا صدا نبود. اون دنبال بهانهای برای خالی کردن یه خشم انباشته میگشت. بیمقدمه و با تندی ادامه داد: فکر نکن چون چادر سرت میکنی و میری تو خیابون پرچم تکون میدی، آدم درستی هستی. همین کارت حقالناسه.
تو بهت و حیرت از این پرش ناگهانی ذهنش، پرسیدم: حاجخانوم، آخه این دو موضوع چه ارتباطی به هم دارن؟
پاسخی که داد، تیر خلاصی بود بر تموم تحلیلهایی که دقایقی پیش تو مترو به اونا فکر میکردم. خیلی راحت گفت: هیچی. فقط میخواستم ثابت کنم اونقدرا هم که ادعا میکنید خوب هستید، خوب نیستید.
اینجا بود که فهمیدم قطببندی چقدر عمیقتر و کورتر از چیزیه که میپنداشتم. برای اون، من نمایندهی تموم چیزایی بودم که اون تو ذهنش از اونا کینه یا زاویه داشت. آدما دیگه رفتار واقعی ما رو نمیبینن بلکه با برچسبی که بر اساس ظاهرمون به ما زدن میجنگن. اونا فقط منتظر کوچیکترین بهانهان تا به جای نقد یه رفتار، به یه هویت و یه نماد حمله کنن.
خودمون هم به همین شکلیم. وقتی متوجه میشیم کسی عقایدش با ما همسو نیست، ناخودآگاه سپرهامون رو بالا میبریم. کافیه فردی از گروه فکری مقابل ما، کوچیکترین خطایی کنه یا رفتار ناپسندی نشون بده، ما اون یه رفتار فردی رو بهونه میکنیم تا باورها و هویتش رو با خاک یکسان کنیم.
با برجسته کردن یه نقطه ضعف یا یه اشتباه ازش، تو دادگاه ذهنمون حکم صادر میکنیم که ببینید اینه نتیجهی عقایدشون. این متاسفانه همون تلهی خطرناک قطببندیه که تا الان گرفتارشیم. با بیرحمی تموم منتظر لغزش طرفیم تا ثابت کنیم ما برحقیم و اون باطل. باشه ثابت هم کردی، مشکل حل شد؟ تو این جنگ فرسایشی تعمیمها و قضاوتهای پیشفرض، انصاف، اخلاق و نگاه فطرت الهی مدتهاست که قربانی شدن.
دردناکه، تلخه میدونم ولی با اثبات برحق بودن خودمون، هیچ گرهی باز نمیشه. فقط دیواری که بینمون کشیده شده، قطورتر و بلندتر میشه. وقتی تو این میدون مچگیری، پیروزمندانه روی ویرانههای غرور و هویت فرد مقابل وایمیسیم شاید برای یه لحظه احساس فتح و پیروزی کنیم اما در حقیقت، ما برنده نشدیم فقط شکافهای جامعهمون رو عمیقتر کردیم.
آخر شب بود. وقت رفتن آدمها و تهنشین شدن سکوت. در اون خلوت غریبانهی باغ کتاب، نگاهم روی قاب عکس شما و اون فانوس سرخ کنارش قفل شد. نور محزون فانوس عجیب با دلِ تنگ من بازی میکرد. ایستادم به تماشا و در میون بغض از خودم پرسیدم: با ما چه کردید که یه قاب عکس در کنج تاریک یه شب، اینطور تموم قرارمون رو به هم میریزه؟
@Mim_3ad
این گوشه، زمان متوقف شده. چشم که میدوزم به صورتهای کوچیک و معصومشون، تموم بیرحمی این دنیا مثل آواری روی سینهام خراب میشه. با خودم میگم این دستهای ظریف و این خندهها، کجای این دنیای کذایی رو تنگ کرده بودن؟ تماشای رویاهایی که پیش از قد کشیدن زیر خاک رفتند، جگرم رو میسوزونه.
@Mim_3ad