eitaa logo
ازواقعیت| محمد امیری هنزایی
309 دنبال‌کننده
72 عکس
5 ویدیو
1 فایل
معتقدم برای رهایی از رنج‌ِزندگی باید «خواندن» و «اندیشیدن» را در انسانِ اسیرِ امروز، زنده کرد. معلم نوجوان‌ها همزیست با کتاب نوشتن «ازواقعیت» را ترجیح می‌دهم‌ مدیرتولید بیش از بیست عنوان کتاب با محوریت روایت زندگی. ارتباط با من: @mimalefhe
مشاهده در ایتا
دانلود
رفتم خانهٔ رفیق‌شفیقم، دوست شاعرم، صحبت از اخوان شد. گفتم این مدت که چرک بودم یا اخوان مانوس شدم. از بر، برایم خواند و خواند. کتاب‌هایش را نشانم داد. دمی آسودیم و حظش را بردیم ...
امروز چشمم افتاد به این تصویر. خواستم برایش مطلبی بنویسم؛ اما گفتم می‌شود جور دیگری نگاهش کرد. مثلا بیاییم برایش جمله‌ای بنویسیم. به رسم نوشتن خلاق تلاش کنیم جمله‌های بیشتر با معنای وسیع‌تری خلق کنیم. حاصل فسفر سوزاندن ذهن خستهٔ من شد این چند جمله: ۱. درسته قیافه‌ام پرایده؛ ولی دوست دارم تویوتا باشم. ۲. من از ازل تویوتا بودم، در قفس پراید اسیر افتادم. ۳. از این ستون تا اون ستون فرجه، شاید منم تویوتا شدم. ۴. شاید ظاهرم پراید باشه؛ ولی ذاتم تویوتا است. ۵. پراید: کی‌به‌کیه، من هم تویوتام. ۶. از تویوتا تا من، از من تا خدا. شما هم اگر با دیدن تصویر پیشنهادی دارید بنویسید برام.
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حرف های ما هنوز ناتمام تا نگاه می کنی وقت رفتن است و باز هم همان حکایت همیشگی پیش از آن که با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود آی ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چه قدر زود دیر می شود قیصر امین‌پور ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🔴اینجا ازواقعیت بخوانید: https://eitaa.com/joinchat/2023424553C542da9b75b
بنا بوده تجربه‌ای را بنویسند که به یادگیری ختم شود. ننوشته‌‌اند. فرستادمشان بیرون کلاس بنویسند و بیایند. با این صحنه روبه‌رو شدم. وسط حیاط دور نشسته‌اند و می‌نویسند. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🔴اینجا ازواقعیت بخوانید: https://eitaa.com/joinchat/2023424553C542da9b75b
امروز، ۱۴ مهر ۰۵: ۱. سر کلاس پرسیدم: «خدا در ذهن شما چه شکلی است؟» یکی‌شان گفت: «خیلی مهربون، خدا را خیلی دوست دارم چون جنگ شد! اینترنت‌ها ملی شد! ۲۰۰ میلیون کانفیگ فروختم!» ۲. پیرمردی با سنگ افتاده بود دنبال گربه‌ای که زیر ماشین تیگو۸‌اش خوابیده بود. به گربه فحش می‌داد. ۳. روی دیواری نوشته شده بود مرگ بر دیکتاتور، خط‌خطیش کرده بودند و با رنگ سبز نوشته بودند مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل. ۴. دختران دبیرستان از مدرسه که بیرون می‌آمدند، مقنعه‌هایشان را می‌کشیدند عقب، آنقدر که دور گردنشان حلقه می‌شد. ۴. همکارم می‌گفت: «امروز رفتم از دکۀ مدرسه ساندویچ بخرم. دکه‌دار سرش شلوغ بود. دلم سوخت. کمی کمکش دادم. صدای بچه‌ها را می‌شنیدم که با انزجار می‌گفتند: چرا معلم ریاضی و فارسی هر روز میان؟ چقدر اینا علافن! خب لعنتیا دو روز نیایید.» همکارم ظاهرا بهشون گوشزد کرده بود شغلشان معلمی است. همین. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🔴اینجا ازواقعیت بخوانید: https://eitaa.com/joinchat/2023424553C542da9b75b
امروز، ۱۵ مهر ۰۵: ۱. صبح جوراب‌هایم را تا‌به‌تا پوشیدم. یه تا از این، یه‌ تا از اون. این را کی فهمیدم؟ وسط جلسهٔ عصر که باید کلی آبروداری می‌کردم مثلا! خیر سرم میزبان بودم! ۲. اعلامیهٔ انبه را دیدم. انبه گربه‌ای است، گم شده در خیابان میرداماد که پیرحاجی، صاحابش، برای پیدا شدندش مژدگانی می‌دهد. با خودم فکر می‌کنم من اگر گم می‌شدم به یقین همهٔ شاگردام شیرینی می‌دادند. مژدگانی پیش‌کش. ۳. صبح سر کلاس نهم‌ها دوسه‌ نفر را اخراج کردم. هنوز حالی‌شون نشده انشاء بهترین درس زندگی‌شان هست. بعید می‌دانم در آینده هم شعورشان بکشد. ۴. عصر جلسه داشتم. ساعت چهار. بکوب خودم را از مدرسه رساندم. مقدمات فراهم بود. سر ساعت که شد هیچ کس نیامد. مهمان طفل‌معصوم، تنها، منتظر بود. تا جلسه راه بیفتد بیست دقیقه‌ای گذشت. ۵. فهمیدم می‌شود کسی کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکترایش فلسفه باشد اما ذره‌ای نگاه فلسفی نداشته باشد. انگار در این دنیا یک چیزهایی فقط کلمه و اصطلاح و‌ مدرک نیست، تربیت است تربیت. همین. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🔴اینجا ازواقعیت بخوانید: https://eitaa.com/joinchat/2023424553C542da9b75b
اطلاعا تکمیلی از انبه به همراه عکس. 🤦🏻‍♂️😐 فیگورگیری انبه بهتر از بسیاری از پسرا است.
امروز، ۱۶ مهر ۰۵: ۱. امروز وسط نماز ظهر خاطرم افتاد دوتا واقعیت را از دیروز ننوشتم: الف) همکارم تعریف می‌کرد داداش کوچک‌ترش معلم بوده‌. مثل خودمان. حق‌التدریسی. تابستان که بیکار می‌شود و فشار روی گرده‌هایش سوار، می‌رود اسنپ. پرسیدم: بایک یا باکس؟ گفت‌: باکس. درآمد ماهش می‌شود ۱۰۰ میلیون. قید معلمی را می‌زند. با هیچ مدرسه‌ای قرارداد نمی‌بندد و الان مشغول جابجایی مرسولات مردم است. این همکار ما می‌گفت خیلی هم راضی است‌. پیش خودم فکر می‌کنم چرا نباید راضی باشد؟ این دوره‌زمانه معلمی حماقت محض می‌خواهد که اسمش را گذاشته‌ایم عشق! راستی هنوز ثروت بهتر است یا علم؟ ب) روزهایی که مدرسه هستم بین ساعت سوم و چهارم، چهل دقیقه‌ای خالی کرده‌اند تا بچه‌های مردم نماز بخوانند. من به سهم خودم از ایده‌پردازان این ایده تشکر می‌کنم. دیروز اما آنقدر درگیر کارهای برگزاری جلسهٔ تشریفاتی عصر بودم که نماز ظهر و عصرم قضا، شما بخوانید فدای هیچ شد. بماند که بعد از بابا بیماری فراموشی‌ گرفتم! وقتی یادم آمد نمازم شهید افتاده که اذان مغرب از سر مأذنه‌ها بالا می‌رفت. حال کثیفی بود. در همان حال کثیف به این فکر می‌کردم یک مدت اصلا نماز نخوانم. ببینم زندگی بدون نماز چه شکلی می‌شود؟ شاید آن حال کثیف از سر عادت آمده است. واقعا زندگی ما بدون خدا چه شکلی، چه رنگی است؟ به نظرم خدا برای ما و جامعه‌مان عادی شده و همین عادت به خدا اینقدر گرفتارمان کرده است. ۲. عجب نماز ظهری خواندم! ۳. آبجی می‌گفت هر قدر تلاش کردم ربط بین این نکاتی روزانه‌ای را که می‌نویسی بفهمم، نفهمیدم. آخرش متوجه شدم هیچ ربطی به هم ندارند. خندیدیم. ۴. هنوز بعد پانزده سال غربت‌نشینی، درد غریبی جانکاه است. همین. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🔴اینجا ازواقعیت بخوانید: https://eitaa.com/joinchat/2023424553C542da9b75b
جایی حدیثی از امام صادق دربارهٔ عادت به نماز، دیده بودم. دوباره جستم و خواندمش. حدیث در اصول کافی، جلد دوم، كتاب إيمان و كفر، باب صدْق وَ أَدَاءِ أمانَة آمده. جای تأمل فراوان دارد پس فتأمل... قَالَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: لاَ تَنْظُرُوا إِلَى طُولِ رُكُوعِ اَلرَّجُلِ وَ سُجُودِهِ فَإِنَّ ذَلِكَ شَيْءٌ اِعْتَادَهُ فَلَوْ تَرَكَهُ اِسْتَوْحَشَ لِذَلِكَ وَ لَكِنِ اُنْظُرُوا إِلَى صِدْقِ حَدِيثِهِ وَ أَدَاءِ أَمَانَتِهِ. امام صادق عليه السّلام فرمود: «به طول دادن ركوع و سجود مرد نگاه نكنيد [زيرا ممكن است] به آن عادت كرده و اگر آن‌را رها کند، وحشت کند ولى به راستگوئى و امانت‌پردازى او بنگريد.» ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🔴اینجا ازواقعیت بخوانید: https://eitaa.com/joinchat/2023424553C542da9b75b
امروز، جمعه، ۱۷ مهر ۰۵: ۱. الان فردا است. هر فردایی یک دیروز دارد که اسمش امروز است پس با اینکه ما الان در فرداییم ولی دیروز است یعنی امروز فردا! برای نوشتن دیروز مجبورم دست به دامان جواد خیابانی بشوم. جمعه خیلی شلوغ بودم. ۲. امروز خیلی به معنای جمعه فکر کردم‌. ریشهٔ کلمه برام مهم‌تر بود. اینکه این کلمه از چه مشتق شده و در استعمال جدیدش چه معنایی دارد. اعتراف می‌کنم تا به حال برام مهم نبود. امروز چرا مهم شد؟ نمی‌دانم! شاید برای نوشتن همین نکته! گاهی آدم چقدر مضحک می‌شود. بگذریم. دهخدا چندتا معنا برای جمعه می‌گوید مثلا: جمعة من تمر (یک مشت از خرما) یا به معنای الفت، ادام الله جمعة ما بینکما ای الفة ما بینکما (خدا انس و الفت را بین شما مستمر کند). این حرف‌های دهخدا بود. البته که معنای جمعه بعد از اسلام تعین در یک روز خاص است. جالب‌تر از همه این معنا بود که ظاهرا اعراب یک روز خاص داشتند به نام یوم العروبة (روز اجتماع عرب‌ها) و پس از اسلام جمعه نامیده شده برای حضور و تجمع مسلمانان در نماز جمعه! ۳. نماز جمعه نرفتم! فکر کنم حجم مسلمانی‌ام کم شده. ۴. تدارک خواستگاری دوستم را فراهم کردم. بردمش جلسه و بعد دیدار هم تا مقصدش رساندمش. شب ساعت یک‌ونیم رسیدم خانه. ۵. دوباره خاطره خواستگاری عجیبش را گفت. تاکید کرد بنویس این را. گفتم برای امروز می‌نویسم. تعریف می‌کرد رفتم جایی خواستگاری: - فکر میکنی اولین سوالی که دخترخانم پرسید چی بود؟ - نمی‌دونم -  ده دقیقه بهت فرصت میدم هر سوالی به ذهنت میاد بپرس پرسیدم، چندتا هم پرسیدم، همه‌اش اشتباه بود. کلافه شدم و ازش خواستم بگه سوال دخترخانم چه بوده! - ببین اگه تا روز قیامت هم بهت فرصت بدم ابدا این سوال به ذهنت نمیاد - خب چی بوده - پرسید شما برائتی هستید یا وحدتی! از شدت شوک عصبی فقط خندیدم. دختر خانم برائتی سفت و سخت الطالبی بوده! ۶. شب رفتیم پارک. بچه‌ها در اوج بازی بودند که بوی کثیفی به مشامم خورد. چند قدم آن‌طرف‌تر گاو نر و گاو ماده‌ای سیگار می‌کشیدند. البته بیشتر سیگاری بود، بوی گل می‌داد. رفتم تذکر بدم، ترسیدم دعوام بشه. تا دم آخر فحش‌شان دادم. توضیح: برائتی و وحدتی دوتا تفکر درون دینی هستند. امام که مساله وحدت جامعه مسلمین را طرح کردند آغاز شد و اوج آن تحریم لعن علنی و قمه‌زنی توسط رهبر شهید بود. طیف فکری سیدصادق شیرازی برائتی هستند. همین. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🔴اینجا ازواقعیت بخوانید: https://eitaa.com/joinchat/2023424553C542da9b75b
امروز، شنبه، ۱۸ مهر ۰۵: ۱. شنبه‌ها مدرسه ندارم اما می‌توانم بگویم بهترین اتفاق هفته‌ام در این روز رقم می‌خورد. پاتوق کتابخوانی نوجوان. جمعی از نوجوان‌ها هر هفته می‌آیند و دربارهٔ کتاب با هم صحبت می‌کنم. البته بخش پسرانه‌اش‌ شکل نگرفت‌. پسرها یکی این هفته می‌آمد هفته بعد نه. آن یکی که هفته پیش بود این هفته غیبش می‌زد. شلختگی‌شان را تحمل نکردم و وعده‌شان را کلا لغو کردم. اما جمع دخترها با هر تغییری پایدار ماند. بحث‌مان شکل گرفت و پیش رفت.  و الان دو هفته‌ای هست این حس انتظار که: کی شنبه می‌شود، سراغم می‌آید. می‌بینم که آرام آرام به این جلسه متعلق و حتی مشتاق شدم. راستش همیشه معتقد بودم و هستم در روزگار ما خواندن بسیار مهم‌تر از نوشتن است. چندباری هم قبلا نوشتم که به جای کارخانهٔ تولید نویسنده بیایید کتابخوان تربیت کنید. برای همین نقدم باهام بد شدند و سردی کلام و رفتارشان را دیدم. حالا فرصتی شده برای خودم. هر هفته سعی می‌کنم نگاه به کتاب و خواندن را عمق بدهم. نمی‌دانم چقدر موفق شدم؛ اما واکنش‌های دخترها دلگرم کننده است. از بن وجود اعتقاد دارم اگر دخترها یعنی مادرهای فردا را با کتاب مأنوس کنیم آینده‌ای به مراتب بهتر از الان داریم. ۲. هفتهٔ پیش یکی از همین دخترها از بحث به شوق آمده بود. پرسید چرا این بحث‌ها را به ما می‌گویید؟ جلسه کتابخوانی رایگان است. هیچ هزینه‌ای برایش گرفته نشده. احتمالا پس ذهنش این بوده چرا رایگان این حرف‌ها را می‌زنم. در پاسخش گفتم: دیوانه‌ام. ۳. از شدت خستگی نتوانستم دیروز را همان دیروز بنویسم‌. دیروز را امروز نوشتم. جواد خیابانی همین. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🔴اینجا ازواقعیت بخوانید: https://eitaa.com/joinchat/2023424553C542da9b75b
تو قاصدک بودی که من را سر به هوا کردی. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🔴اینجا ازواقعیت بخوانید: https://eitaa.com/joinchat/2023424553C542da9b75b