eitaa logo
میمِ ثاٰنی؛
1.4هزار دنبال‌کننده
76 عکس
9 ویدیو
0 فایل
تو آمَده‌ای به دُنباٰلِ خودَت بِگَردی و بَرگردی./ . |°کپی کردن؟ رضایت ندارم. فقط فوروارد و یا نشر با نام #میم_سادات_هاشمی . |°کاناٰل اطلاع‌رسانیِ دوره‌های نویسَندگی: °| https://ble.ir/ghesehforushacademy 📖
مشاهده در ایتا
دانلود
دُعای عاقبت بخیری؛ وردِ وروره جادوهاٰ نیست. عینِ حقیقت است. حتیٰ دنبالِ انگورها هم می‌دود!؛ مثلاً یک خوشه میچسبد به سینه‌ی ضریح و میشود تاکِ باغستان ِعلی «ع» تا زُوار نجف از ساقه‌هاش بنوشَند. یکی هم می‌نشیند توی کاسه‌ای سفالی که «ام فضل» میگذارد مقابلِ امام و تعارف میزند تا جوادِ جوانش «ع» حبه‌ای بردارد… فکرش راٰ بکن! تو را از میانِ صدها خوشه، چیدند و بُردند تا به دهانِ معطر و مطهر مردی بیست و پنج ساله برسی. از گلو به سینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش بروی تا جگرش را پارچه پارچه از حلقش بیرون بریزی. توی خونش بجوشی و تنِ معصیت ندیده‌اش را بسوزانی. تو راٰ بردند تا هم‌دستِ زنی باشی که تشتِ مسی به کنیزش داد تا ببرد زیرِ چانه‌ی سرخ امام بگیرد. هم‌دستِ زنی که به آنی پشیمان شد، یقه‌ی جُبه‌اش را دَرید، گیسش را کَند و لای جَرنگ جرنگ النگوهای طلایش وقتی مشت به سینه میزد، شیوَن کرد و زوزه کشید. هم‌دستِ زنی که با چشم‌های وق زده، خیره بود به مردی که زَهر، هی کم و کمترش میکرد. گوشتِ روییده براستخواٰنش را میخورد تا جایی که دوباره تمثالِ هشت سالگی‌اش شود. همان روزگاری که جبرائیل خبرِ کوچ بابایش را آورد و آفتاب را نشانَش داد که پشت کوه‌ها میرفت و دیگر در‌نمی‌آمد! هماٰن روزگاری که عمامه‌ی امامَت را روی شانه‌ی نازکِ نوباوه‌اش تحت الحنک کردند… فکرش راٰ بکن! یک حَبه از تو، کسی را که دست‌گیرِ همه آفاق بود، زمین‌گیر کرد. راٰستی راستی که دعای عاقبت بخیری، عینِ حقیقت است… |°@mimsani 🕊
میمِ ثاٰنی؛
دُعای عاقبت بخیری؛ وردِ وروره جادوهاٰ نیست. عینِ حقیقت است. حتیٰ دنبالِ انگورها هم می‌دود!؛ مثلاً یک
؛ [به عاٰقبتم فکر کردم؛ به اینکه زینت حرم اطلسِ امام هستم یا تاولِ جگر لت‌زده‌ش؟ بعد از خیالِ اینکه مبادا انگور بدیُمنِ بی‌خیر باشم، سینه‌ام اَلو گرفت و گریه کردم...]
ما مُحبین و هواخواهانِ پاپتیِ تو یا ابوتراب، گِل و خاکِ تنمون از تربتِ نجفه./
نگاٰهت میکنم و میدانَم که پرنده‌‌ی منزویِ باغ تویی. که به لودگیِ هم سن و سالهاٰیت نمیخندی، گربه را سَنگ نمیزنی و همیشه برایِ عروسک‌هاٰیت قصه داری. نگاٰهت میکنم و میداٰنم افکارِ سالخورده‌ات انتخابت نیست و ناچاری گنجشکِ پیرِ ۴ ساله باشی. چرا که خاطرات و روزهاٰی زیسته‌ات تراژدیِ پیچیده‌ای بوده که داٰئم مجبورت کرده به حلِ مسائل بزرگسالانه بپردازی. نگاٰهت میکنم و میداٰنم کلماتِ قلمبه و سنگین پیش از آنکه از دهانت بیرون بپرند، دندان‌های شیری‌ات را هول میدهند تا بریزَند و زودتر بزرگ شوی. میداٰنم کلماتِ گنده‌تر از جثه‌، از آدم عجیب‌الخلقه‌ای میسازد که هیچ‌کس، نمیخواهَدش! حتی اگر تک پروانه‌ی آبی و ساکتِ کوچه باشی که کنار دیوار ایستاده و برای یارکشیِ «گرگم به هوا» انتخاب نشده. مهم این است که عجیب‌الخلقه‌ای و با همه فرق داری، پس نمیتوانی هم‌بازیِ بچه‌ها باشی. نگاهت میکنم و میدانَم خنده‌ی دندانی واکنش دفاعی‌ات به تنهایی‌ست و میخندی چون فرزندِ اوّلی و هنوز برای ناامید و غمگین شدنِ مامان خیلی زود است! میدانم و کاش میتواٰنستم یکطور به گوشت برسانم که تو عجیب‌الخلقه نیستی و دنیا قراٰر است وقتی بزرگ شدی، بال‌های آبی‌ات را ببیند و متفاوت بودنت از تو درختی صبور و دانا و پوست کلفت بسازد که سایه‌اش، خانه‌ی همه‌ی مَردُم است… حتیٰ کسانیکه روزی برای یارکشی، نمیخواستنت. از طرفِ ۲۸ ساٰلگی‌ات برای تو که فقط ۴ سال داری. |°@mimsani 🕊
میمِ ثاٰنی؛
نگاٰهت میکنم و میدانَم که پرنده‌‌ی منزویِ باغ تویی. که به لودگیِ هم سن و سالهاٰیت نمیخندی، گربه را س
؛ [ فردا شمع ۲۸ سالگی‌ات میمیرَد. «تو» پوست می‌اندازی و در تنِ جدیدت آرزوهای قدیمی‌ات راٰ تکرار میکنی در حالیکه میدانی شاید هرگز تحققِ بعضی رؤیاهایت را نبینی! امّا خوبیِ «آرزو کردن» همین است. اینکه میتواند همیشه آرزو بماند و به یک امیدِ کوچک، تهِ خاکستریِ دلت تبدیل شود تا اگر زمین خوردی از جا بلندت کند. ] دوّم خرداد سالِ صفر پنج | شبِ تولدم؛
خطوطِ روی صورتِ آدمیزاٰد، یادگارِ خاطراتی هستند که جرأت یادآوری‌شان را ندارد. سراغشان نمیرود. دستشان نمیزَند. میتپاندشان توی سوراخ سمبه‌های قلبش؛ یک جاٰیی دور از چشم تا فراموش کند امیدِ بکر و دست نخورده‌‌‌ی جوانی‌اش حیف و میل شده. میتپاندشان لا و لوی اسباب و اثاثیه‌ی خانه، زیر تخت، توی خنکیِ ملحفه‌ها، بین کاسه بشقابِ ته کابینت‌ها یا دفنشان میکند زیرخاک گلدان‌های ایوان! یکطور گم و گورشان میکند تا ناچار نباشد از آن‌ها حرف بزند و بتواٰند وانمود کند همیشه خوشبخت بوده، به موقِع رسیده و بر قلبش وزنه‌ای سنگینی نمیکند. حالاٰ ظاهرا ما زندگی را از سر گرفته‌ایم، توی خوشی‌های عاریه‌ای، آسودگی و فراغَتی نیم‌بند که هر لحظه ممکن است پاره شود غلت میخوریم، گرمِ معنا بخشیدنیم و تقلا میکنیم «بودنمان» را در غیابِ «رفته‌ها» جشن بگیریم و این چند صباح را فرصت و موهبتی دوباره برای آرزو کردن و احتمالاً نرسیدن ببینیم! ظاهراً مشغولیم به هم و یکطور که انگاٰر آب از آب تکان نخورده و ما هنوز همان مردمانِ سابقیم، سرمستیم از خبر بازگشتِ اینترنت. امّا درواقع ما کهنه سربازانی بازگشته از خط مقدمیم که خوش خوشانک و روزمرگی را از یاد بُرده‌ایم و حاضر نیستیم شب‌ها بی‌اسلحه بخوابیم چون دیگر زیستن بدون ترس از مرگ را بلد نیستیم. بااینحاٰل خطوط عمیق روی صورتمان را میپوشانیم و از یکدیگر درباره‌ی «پیر شدنِ جمعی» چیزی نمیپرسیم. میداٰنیم که هرکداممان حالاٰ، خاطراتی داریم که جرأت یادآوری‌شان را نداریم… |°@mimsani 🕊
میمِ ثاٰنی؛
خطوطِ روی صورتِ آدمیزاٰد، یادگارِ خاطراتی هستند که جرأت یادآوری‌شان را ندارد. سراغشان نمیرود. دستشان
. [ سلام... سلام عزیزاٰنِ دورِ دور. خرماهای بر نخیل که دستم ازتون کوتاهه و کاٰشکی راه مواصلاتیمون مجاز نبود🖤]
؛ تو از اشکِ شبِ چشماٰنِ لیلایت چه میدانی؟
من راٰ به سینه‌ات که یک تکه از آسِمان است بچسبان و بگذار در آبیِ تنت پرواز کنم. میخواهَم پرنده‌ی کوچک تو باشم./ |°@mimsani 🕊
تسکینِ اندوه؟ شب را با تو به صُبح رساٰندن./