◌اُتاقِ ذهن
+ این همه آبی اینجا. ایناها، این مداد آبیه. کاستِ آقای شاملو آبیه.
عادت دارم رندوم یه قسمت فیلم رو پلی میکنم و این دفعه نوبتِ تاسیان بود.
کاش الان باز هم همون بارانی بودم که با ذوق این سریالو شروعش کرده بود و از عاقبت این سریال خبری نداشت.
«دخترهی دیوانه میگه آبیش مهربون نیست.. تو چرا نیشت بازه؟»
«چی آقا؟ نه من نیشم باز نیست.»
«مردم دیوونه شدن.»
«راست میگه دیگه آبیش مهربون نیست(:»
هدایت شده از آهوها باز میگَردند.
گیتار، سازیست که برای آواز خواندنش باید اول سیمهایش را به کشیدگی رساند. شاید بعضی صداها، بدون درد متولد نمیشوند. شاید باید کشیده شد، باید درد کشید، باید کشیده شد چون رشتههای سازی؛ تا توانست صدا شد و نواخت. نواخت و زیبا بود. زیبا بود و روحها را، لمس کرد.
و درد بود که ما را بههم نزدیک میکرد.
گویی درد بود که ما را کوک میکرد.
◌اُتاقِ ذهن
ویرگو، برادرتو بفروش و باهاش مهاجرت کن.
مشکل اینه کسی گردنش هم نمیگیره
هدایت شده از Helios .
برام لالایی بخون. خندید، گفت بزرگ شدم. گفت لالایی مال بچه هاست، من که دیگه بچه نیستم. گفتم لااقل برام قصه بگو، از جوونیهات، از ماجراجویی هات، از روزهایی که اونقدر زندگی کردی و دوییدی که هنوز توی خاطرته. سکوت کرد، گفت چیزی یادش نیست. رفت زیر پتو، تن فرتوتش زیر پتو جمع شده بود. فکر میکرد الان دیگه در امانه. انگار میترسید. پرسیدم از چی؟ گفت از خاطرات. شونه هاش زیر پتو لرزید، فکر کرد متوجه نمیشم، توی مخفی کردنش خوب نبود. دیدمش. الان منم میترسم. پرسید از چی؟ گفتم از خاطرات.