◌اُتاقِ ذهن
+ این همه آبی اینجا. ایناها، این مداد آبیه. کاستِ آقای شاملو آبیه.
عادت دارم رندوم یه قسمت فیلم رو پلی میکنم و این دفعه نوبتِ تاسیان بود.
کاش الان باز هم همون بارانی بودم که با ذوق این سریالو شروعش کرده بود و از عاقبت این سریال خبری نداشت.
«دخترهی دیوانه میگه آبیش مهربون نیست.. تو چرا نیشت بازه؟»
«چی آقا؟ نه من نیشم باز نیست.»
«مردم دیوونه شدن.»
«راست میگه دیگه آبیش مهربون نیست(:»
هدایت شده از آهوها باز میگَردند.
متأسفانه بیشه هر لحظه ممکنه آتیش بگیره به دست گرگها، میایید به بیشهی بغلی آهوها رو دوباره گُم نکنم تو تاریکیِ شب و بغضو کینهی گرگها ؟
🦌` https://t.me/TheDeerShallReturn
هدایت شده از آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، دوباره هستید تا که کلمهای بگید و من متنی بنویسم مِنبابش ؟ این پیامو پیام بالا رو بفرستین خونههاتون تا من خدمتِ والا و روشنتون کلامی ناقابل و کمارزش ارزونی کنم. تا ساعت دوازده مینویسم. ☀️