به نظرم یکی از مشکلات بزرگ شدن اینه که دیگه خودت تنهایی باید با آدما سروکله بزنی. قبلاها این کارو مامان میکرد.
وقتی برای صمیمیت از دست رفته تلاش میکنی، یه بار دیگه متوجه میشی چرا از دست رفته بود.
وا عزیزم معلومه که برای سلامت روانم قطع ارتباط میکنم و حذفت میکنم تازه وجودتم انکار میکنم.
این بچههارو میبینی؟ همه میخواستن بزرگ شن یه چیزی بشن. یعنی اگر شرایطش باشه و از درون کشته نشن، همشون یه چیزی میشن. همشون بد زندگی رو میخوان. همشون بد تلاش میکنن. ولی نبود امکان چیزی که میخوای شدن، رفته رفته، آروم و با پنبه میکشتشون. یه روزی به خودشون نگاه میکنن و میبینن دیگه نه زندگی هست و نه کسی که میخواستن بشن. تلاش کردنا. خیلی تلاش کردن. ولی با روی تردمیل دویدن کسی به فرحزاد نمیرسه. میگیری چی میگم؟