وقتی برای صمیمیت از دست رفته تلاش میکنی، یه بار دیگه متوجه میشی چرا از دست رفته بود.
وا عزیزم معلومه که برای سلامت روانم قطع ارتباط میکنم و حذفت میکنم تازه وجودتم انکار میکنم.
این بچههارو میبینی؟ همه میخواستن بزرگ شن یه چیزی بشن. یعنی اگر شرایطش باشه و از درون کشته نشن، همشون یه چیزی میشن. همشون بد زندگی رو میخوان. همشون بد تلاش میکنن. ولی نبود امکان چیزی که میخوای شدن، رفته رفته، آروم و با پنبه میکشتشون. یه روزی به خودشون نگاه میکنن و میبینن دیگه نه زندگی هست و نه کسی که میخواستن بشن. تلاش کردنا. خیلی تلاش کردن. ولی با روی تردمیل دویدن کسی به فرحزاد نمیرسه. میگیری چی میگم؟
به زندگیم که نگاه میکنم میبینم چایی، آهنگ و خواب همیشه نجاتم داده، اما آدمها؟ هیچوقت.
تنها چیزی که از این به بعد اززندگی میخوام
" گفته بودی دوست داری برات گرفتم " عه.
بیش از حد فکر کردن در مورد اینکه شاید میشده ولی من راهش و بلد نبودم داره نابودم میکنه.