اوضاع یهجوریه که هر لحظه منتظرم یکی بیاد منو از خواب بیدار کنه و بگه:«چیزی نیست، داشتی کابوس میدیدی.»
دوست داشتنِ آدما برام کار سختی شده؛ نه به خاطر اینکه آدما بد شدن و دیگه نمیشه بهشون اعتماد کرد، بلکه به خاطر اینکه میترسم کسی رو دوست داشته باشم و این زندگی باهام ناعادلانه تا کنه و کسی که دوستش دارم رو ازم بگیره.
دیگه نه پوست لبی موند برای کندن، نه مویی موند برای ریختن نه سلامت روانی برای داشتن.
باگ زندگی اینجاست که بعضی چیزا به تلاشت ربطی نداره، بخواد نشه نمیشه و نمیشه و نمیشه.