شما که غریبه نیستین یه شبایی تو زندگی هست که آدم تا خرخره پر از نیازه، نیاز به شنیدن و قضاوت نشدن، نیاز به دستی که از این لجن تنهایی نجاتش بده، هر آدمی که اون شب رو تنها بگذرونه، از فرداش یه آدم کاملا جدیده.
از اون آدمایی شدم که بین کم و هیچی، هیچی رو انتخاب میکنم دیگه نه توان آدمهای بلاتکلیف رو دارم، نه رفاقت های یکی دو روزه نه هر نوع رابطه ی انسانی نصفه و نیمه نداشتن خیلی از چیزا بهتر از نصفه و نیمه داشتنشونه، مخصوصا آدمها.
یه مرحله هم هست به اسم سر شدگی، یعنی نه ناراحت میشی، نه بحث میکنی، نه گله و شکایت میکنی، نه برات اهمیت داره دیگه، فقط انگار بدون سروصدا یه گوشهای برای خودت پیدا میکنی و از همونجا میری.