شاید خیلی قضیه پیچیدهتر از این حرفها باشه و من خیلی ناقص دارم حقیقت رو میبینم که گریزی ازش نیست، اما سوالم همیشه اینه؛ تا کجا؟ تا کجا جواب میده؟ تا کجا قراره این شکلی بمونه؟ تا کجا مبارزه با اسرائیل در حد هشتگ و پوشیدن چفیه و فحش دادن بهش باشه وقتی خودم، خودِ خودم، ممکنه از جنگ بترسم و فکر کنم اصلا چرا انقدر هزینه باید بدیم؟
و حس میکنم حالا، الانا، دیگه خیلی گولِ "با روایت و حرف زدن دربارهش حل میشه" رو خوردیم، درباره همهچی.
مشکلات جامعه ایران با حرف زدن دربارهش حل نمیشه، اسرائیل با حرف زدن از روی نقشه پاک نمیشه، گودال تبدیل به شکاف نمیشه، هیچی نمیشه کلا.
الان میدونم با یه آدم اهل نوشتن صحبت کنم کلی جواب داره برای حرفام که به همهشون میگم آره درست میگی و من دارم اشتباه میگم، ولی حقیقتش خسته شدم. از خوندن خسته شدم و از نوشتن. از اینکه فکر میکنم اگه درباره فلسطین بنویسم دیگه عالیه و کارمو انجام دادم.
هر کجا هستم، باشم
آسمان مال من است
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر میرویند
قارچهای غربت
"متفاوت بودن" خیلی ادای جالبیه ها، کلیم آدما باهاش پز میدن ولی درواقع این شکلیه که هر ثانیه داری فکر میکنی آیا شبیه عقبموندهها رفتار میکنی یا صرفا احمق به نظر میای.