eitaa logo
Mind Palace.-
250 دنبال‌کننده
870 عکس
130 ویدیو
7 فایل
قصر ذهن؛ مکانی انتزاعی در ذهن، و عاری از هرگونه مزاحمت... اینجا تا حد ممکن آزادی. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1n0kzfe&btn=M.P https://abzarek.ir/service-p/msg/3543402
مشاهده در ایتا
دانلود
هر روز cookedتر از دیروز در این زندگی.
1274-Khosrovan Danand_.mp3
زمان: حجم: 3.7M
«بر خطِ تاریک سرنوشت، مردی به رنگ سرخ نوشت: باید زنده بمانیم»
هدایت شده از Here
من اولش توی اون پیام نوشته بودم همه‌ی کرکترها رو به‌نوعی درک و باهاشون همذات‌پنداری (درست می‌گم؟) کردم. می‌تونستم بفهمم چی می‌گن. از یونس و پارسا بگیر، تا سایه و علیرضا. از اون زنی که سوار تاکسی اون مرد شده بود و به پول نیاز داشت، تا مرد تاکسی‌ران. یه جورایی می‌شه گفت می‌فهمیدم چی می‌گن. من باایمان بودم، بعد تردید کردم، بعد غرق شدم، بعد دست‌وپا زدم، بعد ایمانم رو از دست دادم، دوباره دنبال یه جواب بودم، و انگار که مدام بین همه‌ی این‌ها به جز اولی، در رفت‌وآمد هستم. اما اگه ازم می‌پرسی یونس رو درک کردم؟ باید بگم بله. درکش کردم و همراهش کلافه شدم، گم شدم، دنبال جواب گشتم، ناامید شدم و خدا رو گم کردم، سرگردون دنبالش گشتم، شک کردم و شک کردم و شک کردم. و می‌دونی همش با خودم چی می‌گم؟ می‌گم «یعنی یه علیرضا چیه که توی زندگی من وجود نداره؟» :) دلم می‌خواست یک نفر مثل اون به سوال‌هام جواب می‌داد. همون مدلی که بعضی‌وقت‌ها شاید جواب سوال رو نده اما چیزی می‌گه که آدم لذت می‌بره و توی برجکش نمی‌خوره و حتی ممکنه یه لامپ روشن بشه توی ذهنش. البته بعد فکر کردم خانوم تی همون نقش رو داره برای من؟ (و سپاس به درگاه الهی بابت بودنش) گرچه واقعا هنوز همه‌مون کوچیکیم. اما، من و یونس یه تفاوتی داریم. فکر می‌کنم من بیشتر به صورت شهودی این چیزها رو تجربه می‌کنم و با احساساتم جلو می‌رم. درحالی‌که یونس علمی‌تر به قضیه نگاه می‌کنه شاید؟ و بیشتر با حس‌هاش و دلیل و منطق جلو می‌ره. (در این لحظه کم‌کم احساس می‌کنم قاطی کرده‌م و بعضی چیزها یادم نیست و باید دوباره کتابو بخونم!) و این تفاوت خیلی مهمه به نظر من. از یونس بگذریم، اون ۲۰-۳۰صفحه‌ی آخر، هرچی به انتها نزدیک می‌شد جالب‌تر می‌شد برام. اون حالی که پارسا درش قرار گرفته بود... تلاش مهتاب برای کمک به پارسا، توی فهمیدن عشقی که بهش مبتلا شده بود. :) و خب، من خیلی استعداد اینو دارم که پارسا باشم. فقط احمق‌تر و نادون‌تر هستم. من نمی‌تونم به نزدیک‌شدن به جوابم قانع بشم. می‌خوام برم تا تهش ببینم آیا می‌تونم حداقل ذره‌ای درکش کنم؟ و می‌دونم که می‌سوزونه. نمی‌دونم چطور، اما می‌تونم درک کنم که وقتی آدم خیلی نزدیک بشه، چه اتفاقی می‌افته. maybe somehow i was there too. in some way.
هدایت شده از Here
من از همه‌ی صحبت‌های علیرضا درباره‌ی خدا، عاشق اون تیکه‌هایی شدم که از خدای علی و ایمان علی می‌گفت. :)
هدایت شده از Here
Mind Palace.-
من اولش توی اون پیام نوشته بودم همه‌ی کرکترها رو به‌نوعی درک و باهاشون همذات‌پنداری (درست می‌گم؟) کر
این متن درباره کتاب "روی ماه خداوند را ببوس" نوشته‌ "مصطفی مستور"ئه، و متن من هم همین‌طور. یادم نمیاد که ۱۴ سالم بود که کتابو از توی کتابخونه برداشتم تا بخونمش، یا ۱۵‌. امشب در ۲۱ سالگی برای بار سوم به کسی هدیه‌ش دادم تا بخونتش، البته که، اون فرد تا اسم کتاب رو دید چشم‌هاش برق زد و با هیجان گفت که این کتاب رو در دهه بیست‌سالگیش خونده. من اون موقع نمی‌دونستم جامعه‌شناسی چیه. نمی‌دونستم چرا باید بفهمیم که پارسا چرا خودکشی کرد، نمی‌دونستم‌. با اینهمه ندونستن، در همون نقطه‌ای بودم که یونس بود -یونسی که عاشق شده بود، دنبال خدا می‌گشت، دانشجوی دکترا بود و کتاب خونده بود؛ سردرگمی. ندونستن. "خداوند کجاست؟" برای این کتاب، برای دیالوگ‌هاش، برای صحنه‌هاش، می‌تونم بارها و بارها بنویسم. برای صحنه زنی که سوار تاکسی بود و گفت "از طرف من روی ماه خداوند را ببوس"، و صحنه‌ای که آیه در حال گریستن از خداوندش صحبت می‌کرد، و همراهش گریستم. انقدر این سطور رو خوندم و نوشتم که حفظشون شدم. از پرسش جولیا نوشتم، "چرا خداوند تصمیم گرفت منو به این دنیا بیاره؟"، از حرفای یونس، "تو واقعا به این چیزها باور داری؟" از حرفای آیه، "خداوند توی استیصال آدم‌هاست. توی چه‌کنم چه‌کنم‌ها." و حتی علیرضا‌. آخ، علیرضا. علیرضایی که گاهی "علی" صداش می‌کردن، و وقتی آیه از "نماز خواندن‌های علی" حرف می‌زد یاد مولای علیرضا میفتادی و بیشتر از قبل گریه می‌کردی. آره. کاش یه علیرضا بود. حتی اینکه مهتابی توی زندگیت باشه هم، شگفت‌انگیزه. چه برسه به آیه. می‌بینید؟ من همه‌شو زندگی کردم. برای این کتاب می‌تونم یه مرثیه بنویسم. شاید یک روز برای مستور بنویسم که از طرف من روی ماه خداوندش رو ببوسه؛ چون من حتی می‌تونم اون زنی که توی تاکسی نشسته بود هم باشم.
Mind Palace.-
دیشب..(:
هدایت شده از الفِ آزادی.
سلام و درود. این پیام رو داخل کانال یا دیلی‌تون فوروارد کنید و منم براتون یه پاراگراف شخصی می‌نویسم، چیزی که حس کنم نیاز دارید بشنوید. اگر هم کانال ندارید غصه نخورید. برام اسمتون به همراه سه کلمه که شخصیتتون رو توصیف می‌کنه بفرستید 🤍 -جهت ارسال لینک و نام‌های زیباتون
الان دیدم چهار نفر تو یه روز لفت دادن، بعد داشتم به کانسپت تعداد ممبر فکر می‌کردم. چقدر عجیبه. مثلا وقتی می‌بینم یه کانال ۱۰k ممبر داره یه لحظه فکر می‌کنم اصلا ده هزار نفر یعنی چی؟ یا مثلا وقتی یکی داره از این حرف می‌زنه که تونستم تو یه روز کانالمو به ۱k برسونم و براش تلاش کردم این یعنی چی اصلا؟ یعنی مثلا اومدی یه‌ دکمه رو چند بار زدی و تعداد اضافه شده؟ یا مثلا طرف میگه من تخصصم اینه ‌که تو دو روز ۱۴ هزار فالوور برای پیج داشته باشم. وا. یعنی، حالا اینا تعداد افراد یه کانال یا پیج هستن و ممکنه بینشون چیزمیز باشه. دوباره به اینکه "۶۰ هزار نفر تو دو سال کشته شدن" فکر می‌کنم. یعنی چی اصلا؟ این عدد رو چطوری می‌تونیم هضم کنیم؟