فقط دو روز کامل خوابیدن میتونه یکم از خستگیم کم کنه
بقیش فقط دارم سعی میکنم ذهنمو خاموش کنم که یاد چیزی نیفته
حس میکنم وسط یه مسابقه بوکس وایسادم و در حال حاضر فقط دارم ضربه میخورم
و نمیدونم کی قراره بیفتم زمین!
بقیه: من نمیخوام تو رو با دیگران مقایسه کنم، تو رو با خودت مقایسه میکنم!
همچنان بقیه: پس اگه دیگران تونستن تو چرا نتونستی؟!
دلم میخواست الان بخوابم
وسطای مرداد شایدم اولای شهریور 1402 بیدار میشدم
بعد میفهمیدم کنکورمو دادم، دانشگاهم قبول شدم
جمعه ذاتش اینه که یه چیزی گند بزنه تو خوابت
حالا میتونه جاروبرقی باشه، میتونه سروصدای بقیه باشه، میتونه ام نوری که صاف میخوره تو چشت باشه.
یه جورایی حس میکنم قراره هفته ای با 7 تا صبح شنبه که عصرش یه جورایی عصر جمعه س داشته باشم
و این بده
اوکی درس خوندن وظیفمونه
ولی قرار نیست هدف از خلقتمونم همین درس خوندن کوفتی باشه که انقد سر یه درصد کم و نمره کم بهمون استرس وارد کنین انگار که تو هدف از خلقتمون خدشه وارد شده!
فقط دو راه آرامش داشتن در کنار دیگران وجود داره
یکی اینکه انقد بی حس شده باشی که بتونی هر آدمیو تحمل کنی
یکی اینکه انقد بیخیال شده باشی که اصن برات مهم نباشه کی میاد و کی میره...