عجیب به نظر میاد؛ ولی يه وقتایی حتی چیزایی که دوستشون داری، اهنگاى مورد علاقت، کارایی که دوست داری انجامشون بدی، آدمایی که بهشون اهمیت میدی، حتی همونا برات جا رو تنگ میکنن
آزاد بودنتو محدود میکنن
حتی چیزایی که دوست داری میتونن نفستو تنگ کنن.!
مسخره ترین چیز ممکن که همه تو 2 سالگی یاد میگیرن و من تو 17 سالگی یادم رفته
حرف زدن.
- من همون جواباييم که تو بهم دادی،
همون حس هایی که بعد از شنیدن جوابات بهم دست میداد،
همون اهنگايى که برام فرستادی،
همون حرفایی که نزدی،
همون خونریزی هایی که خودت اونا رو راه انداختی ولی هیچ وقت دربارشون حرف نزدم،
من همونم
همون هیولایی که تو خودت ساختيش.!
یکی از چرخه های نابود کننده هم
پناه بردن از کابوس به بی خوابیه
در صورتی که قبلش از دنیای مزخرف به خواب پناه می بردی.
احساساتم شبیه یه کلاف کاموا شدن که هر جاش یه رنگه
مشخص نیست سرش کجاست و تهش کجاست
چی علته، چی معلول
فقط این گوله کاموا رو گرفتم تو دستم و دارم سعی میکنم بی تفاوت به اینکه ازش سردر نميارم، زندگیمو بگذرونم
چی میشد فردا امتحان نداشتم و تو یه جایی مث کویر دراز کشیده بودم و ماه و تماشا میکردم تا وقتی محو شه؟