Mind Palace.!
زندگی در چنین جایی رو از زندگی طلب دارم.
تو کوه، هوای ابری، تنها، نزدیک یه رودخونه
آنجا یک قهوه خانه بود اما ننشستیم به نوشیدن دوتا استکان چای...چرا؟
دنیا خراب می شد اگر دقایقی آنجا می نشستیم و نفری یک استکان چای می خوردیم؟
عجله، همیشه عجله!
کدام گوری می خواستیم برویم؟
ما به بهانهی رسیدن به زندگی همیشه زندگی را کشته ایم...
خیلی سخته که بفهمی یه عمر همه چی آسون تر از چیزی بوده که تو فکر میکردی
که بفهمی اونی که سخت میگرفته تو بودی...
Mind Palace.!
ولی تاریکی ربطی به شب و روز نداشت.
تاریکی همه آدما رو تغییر میده.
دیگر کسی به عشق نیندیشید.
دیگر کسی به فتح نیندیشید.
و هیچکس
دیگر به هیچ چیز نیندیشید.
در غارهای تنهائی
بیهودگی به دنیا آمد!
Mind Palace.!
وقتی حال نداری تایپ کنی:
وقتی حتی برا یه "آره" گفتن ویس میگیری: