میشه ناامیدی رو تو چشمای مامانم دید وقتی دارم خیلی جدی درباره اینکه چقدررر روابط انسانی و حضور در اجتماع کار سختیه سخنرانی میکنم.
کلاسی که میرم خیلی جالبه
یهو به خودت میای میبینی همزمانی که تو و یه زن حدودا سی ساله و یه بچه ی ۱۰ ساله اونجا نشستین، یه آقاهه با کلی ریش پشم نشسته و داره درباره اینکه نمیتونه فلان کلمه رو درست بنویسه صحبت میکنه.
یه وقتایی تنها عامل دووم آوردنم یه سری جزئیات خیلی ناچیزِ تو زندگیمه که گاهی هیچ جوری نمیتونم به دیگران توضیحشون بدم.
جدا نمیتونم تصور کنم چه حسی داره اینکه نگران این نباشی که امشب میشه بری؟ فردا میشه بری؟ امسال میشه بری؟ اجازشو داری؟ لیاقتشو داری؟ قراره چه اتفاقی بیفته؟
یه چیزی که مدت ها پیش از یه نفر شنیدم، هنوز ذهنمو درگیر کرده و نمیتونم از یاد ببرمش.
میگفت هر روز عاشوراست..
نه اینکه بخوایم از لحاظ کلیشه ای نگاهش کنیم؛ واقعا هر روز صبح تا ظهر جنگ با اماممون میشه، عصر اماممون سر بریده میشه و دوباره از فردا صبح این روند تکرار میشه. (منظور اینه که ما هنوزم نتونستیم اماممونو یاری کنیم و هنوزم در همون حد غریب و مظلوم و بییار هستن)
تنها چیزی که ممکنه عوض بشه، نقش توعه.
اینکه چند بار، کجای این صحنه وایسادی و نقشت به عنوان چی بوده...