eitaa logo
گروه فرهنگی جهادی میثاق🇮🇷
841 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
897 ویدیو
6 فایل
🔹فعالیت در عرصه های : 🔹معیشتی🛒🛍️ 🔹اقتصادی💵💰 🔹فرهنگی📕📿 🔹آموزشی📝✒️ 🔹بهداشت و درمان😷💉 🔹کدثبت:۳۹۹۸۸۳۷۳۱۴۰۲۲ 🔻نسلی برای آینده ایران✌🏻🌿 @misagh_group_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
گروه فرهنگی جهادی میثاق🇮🇷
🌙🍃🌸🍃✨ 🍃🌸 🌸 🍃 ✨ دوستت دارم..به یک شرط [زندگینامه شهید مدافع حرم، پژمان توفیقی] #پارت_سی‌‌وچهارم از
🌙🍃🌸🍃✨ 🍃🌸 🌸 🍃 ✨ دوستت دارم..به یک شرط [زندگینامه شهید مدافع حرم، پژمان توفیقی] توضیح داد که النصره،ارتش آزاد سوریه بوده که خودش را از دولت جدا کرده.به دنبال بهانه دیگری باید می‌گشتم،اما چرا چیزی به ذهنم نمی‌رسید؟! پژمان قبلاً چندبار برای کار کردن، قصد خارج رفتن را کرده بود،اما بعدش منصرف شد. با خودم گفتم:«حتماً تصمیم این بارش هم مثل آن موقع هست.» حرفش را پشت گوش انداختم و دیگر بهش فکر نکردم. فردایش صبح جمعه بود.طبق برنامه‌مان برای دعای ندبه،به قطعه‌یک بهشت‌زهرا رفتیم. با دو تا بطری قبور تمام شهدا را شستیم.به قطعه یک خیلی رسیدگی نمی‌شد،به‌خاطر همین پژمان بیشتر سراغ مزار این شهدا می‌رفت. شست وشوی قبور که تمام شد،پایین پای مزار عمویش نشستیم.باد سرد پاییزی به صورت‌مان می‌خورد.شال گردنم را روی دماغم کشیدم و دست‌هایم را زیر چادر گرفتم.برگشتم به پژمان نگاه کردم‌.به قبر زل زده و دماغش قرمز شده بود.آمدم شال گردنش را روی صورتش بکشم که لبش را تکان داد. - سارا! آرزومه شهید بشم. دستم توی هوا ماند.حرف‌های دیشبش یادم آمد. باید حواسش را پرت می‌کردم،اما اگر تصمیمش جدی باشد چه؟نمی‌دانستم چه بگویم.به این فکر می‌کردم اگر برود، مدتی که نیست،چه کار کنم؟ من که از دلتنگی دق می‌کنم. تحمل یک روز ندیدنش را هم نداشتم؛چه برسد به چند ماه! اوایل نامزدی به خاطر همین حس‌ها خیلی بهمان تیکه می‌انداختند. موقع غذا خوردن خانه عمه‌جان‌قمر،سر سفره نشسته بودیم.حبیب یک بشقاب برنج کشید و دست من داد. یک بشقاب برنج هم سمت پژمان گرفت. - من و سارا با هم میخوریم. بشقاب را وسط خودم و پژمان گذاشته بودم.قاشق برداشتیم و شروع کردیم. - اینا رو؛ انگار لیلی و مجنونن! سرمان را بالا آوردیم،نگاه همه به ما دوخته شده بود. - تازه اول زندگیتونه و سرتون داغه. پژمان سرش را تکان داد و لبخندی بهشان زد. - حسود هرگز نیاسود.من و گلم همیشه همین‌جوری هستیم.مثل بعضیا که بی‌احساس نیستیم. سرش را انداخت پایین و باز مشغول شد.به من هم اشاره کرد که ادامه بدهم. - این عشق و عاشقیا مال دو روز اوله. اما این‌جور نبود.آن قدر وابسته‌اش شده بودم که به دوری‌اش نمی‌توانستم فکر کنم.صدای پژمان از خودم بیرونم آورد.داشت در مورد داعش توضیح می‌داد.که توی آمریکا و اسرائیل آموزش می‌بینند و این‌قدر اعتقاداتشان را به بازی می‌گیرند که گمان می‌کنند اگر هفت تا مسلمان را بکشند،به بهشت می‌روند. با پول زیاد هم طمع‌شان را تحریک می‌کنند.کارشان فقط کشتن مسلمان‌هاست.حکم این آدم‌ها فقط اعدام است. با تعجب بهش چشم دوخته بودم.شال گردنم را پایین کشیدم. -یعنی تو میخوای بری با همچین آدمایی بجنگی؟!فکر می‌کنی میتونی با اونا.. حرفم را قطع کرد و دست سردم را به دستش گرفت. - مردم این‌قدر دارن میرن که من توشون عددی نیستم. دیگر زیر آب رفتنم حتمی شده بود. تپش قلبم شدت گرفت و نفس‌هایم عمیق شد.دوباره شال گردن را روی دهانم کشیدم که لرزش لبم را نبیند،اما جاری شدن اشک روی صورتم را نمی‌توانستم پنهان کنم. - بعد هم من میخوام برم قسمت ادوات.نمیرم تو میدون که بخوام بجنگم. با دستش،صورتم را به سمت خودش برگرداند.نگاهم را پایین گرفتم که چشم‌هایش را نبینم. اشک‌هایم را با انگشتانش پاک کرد. - من که هنوز پیش تو هستم؛برای‌چی گریه میکنی؟ دیگر نتوانستم بغضم را بخورم. دست‌هایم را گرفتم جلوی صورتم و سرم را برگرداندم.سایه پدر که روی سرم نبود.حتی برای چند روز هم نمی‌توانستم نبود سایه‌اش را روی سرم حس کنم.با صدای خش داری که از بین انگشت‌هایم بیرون می‌آمد، گفتم:«من بدون تو چی‌جوری دووم بیارم؟با دلتنگیت چیکار کنم؟» دستش را انداخت دور گردنم. سرش را به سرم چسباند. - فکر این رو نمی‌کنی که جواب حضرت زهرا (س) رو چی بدم؟ بعد از آن روز،کار روز و شبم گریه کردن شده بود.فکر کردن به نبودنش،لذت بودنش را هم ازم می‌گرفت.هروقت خانه بود فقط نگاهش می‌کردم تا برای روزهایی که نیست،ذخیره داشته باشم. یک نصف‌شبی با صدای ملچ‌ملوچی از خواب بیدار شدم.از بین پلک نیمه‌بازم پژمان را دیدم.روی تخت نشسته بود‌ چشمم را که بازتر کردم،کاسه پلاستیکی بی‌رنگی دستش بود. قاشقش را توی کاسه می‌زد و دانه‌های انار را بالا می‌برد.تکانی خوردم و طاق باز خوابیدم.صورتش را به طرفم‌برگرداند. - نصف شبی انار می‌خوری! خندید و باز صدای شکستن دانه‌ها بلند شد. - ها،خیلی عطش داشتم. چندقاشق دیگر که خورد بلند شد و از اتاق بیرون رفت.پلک‌هایم را روی هم گذاشتم،اما خوابم پریده بود. هرازگاهی چشم‌هایم را باز می‌کردم و جای‌خالی پژمان را می‌دیدم.. همسر شهید،طاهره خوبکار 📌ادامه دارد.. روی لینک زیر بزنید و هرشب با ما همراه باشید..👇 𝐣𝐨𝐢𝐧↴ ‌┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ ‌‌↳|http://eitaa.com/misagh_group1 ‌┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ ✨ 🍃 🌸 🍃🌸 🌙🍃🌸🍃✨