میدان-5684769327116181757_826833742067659.mp3
زمان:
حجم:
19.7M
🎧*صبا حکایت زلف تو در میان انداخت*
🎙️پادپخش میدان
▪️صُراحی خون «۱»
🔊 *وقتی آرزوی مرگ عزیزم رو کردم*
🚩 با این پادپخش یه روضهخونی متفاوت رو تجربه میکنی
#صراحی_خون
〰️〰️〰️〰️〰️
تهیهکننده: محمد مهدی زارع مهرجردی
ناظر کیفی: عباس حمیداوی
نویسنده: همسر و خواهر شهید جنگ رمضان؛ حانیه کرباسی
〰️〰️〰️〰️〰️
﴿[کست باکس](https://castbox.fm/vb/957210115) | [شنوتو](https://shenoto.com/album/podcast/1791943/%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%DB%B0%DB%B1-%D8%B5%D8%A8%D8%A7-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B2%D9%84%D9%81-%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D8%AA) | [ایتا](https://eitaa.com/joinchat/22152568C9f05534bbe) | [روبیکا](https://rubika.ir/mey_dan)﴾
🎙️ *میدان | به امیـد دیدارِ جان* 🌤️
📻ble.ir/join/Ba2t2h7icE
▪️﷽▪️
ننه صغری همیشه یک عکس سیاه سفید بود تو یک قاب کوچک روی دیوار خانه ی عزیز.یک سنگ قبر قدیمیِ شکسته بود ته قبرستان روستامان و چند خاطره بود رو زبان بابا و عموها.
ننه صغری مادر حاج بابای من بود و عمو سید آقا و عمو جلال و عمه خَیرون و احتمالا چند تا بچه دیگر که هر کدام به مناسبتی مرده بودند.
عمو جلال را من ندیده بودم.حتی بابا و عموهام هم ندیدنش.ولی رد پاش را چرا.عمو جلال،کمرِ تا شده ی مادر پیرش بود تو تمام سال هایی که ننه صغری با بابام اینها زندگی می کرد.
ننه صغری دولا دولا راه می رفت.کمرش راست نمی شد.شبی که عمو جلال سکته کرد و دیگر بیدار نشد،کمر ننه شکست.
شبیه پدری که می گفت وقتی خبر شهادت سعید آزادی فر _رفیقش_را بهش دادند،ترقِ شکستن کمرش را شنیده.
داغ عزیز آنقدر سرد است آدم می سوزد و بعد یکدفعه ترک می خورد.مثل لیوان داغی که توش آب سرد بریزند و چرق چرق صدای از تو شکستن و ترک خوردن بدهد.
کمر آدم ها واقعا می شکند و تو یکی از آدم ترین آدم های دنیایی. پس من فدای کمرت بشوم وقتی که شکست.وقتی که روضه خوان گفت «الان انكسر ظهري».
#روضه
🆔🌱@misaq85🌱
▪️﷽▪️
صدای پاشان پوک است.مثل راه رفتن تو خانه شمالیِ کاهگلی است که زیرش مرغ هاشان را نگه می دارند.گرومپش می رود آشپزخانه زیر زمین یک دور عجله ای می زند و بعد می آید بالا تو کل مسجد می پیچد.
پرده ها را بالا می زنند و از زیرش رد می شوند و طول و عرض مسجد را دنبال هم می گذراند.وسط نماز اما مسجد ساکت می شود.فقط صدای حمد و سوره حاج آقا می آید.
صدای باد و تو هم پیچیدن شاخه های درختان بازی شان را از شبکه خارج کرده.صاف آمده اند نشسته اند جلوی من.نازنین با همه ی تپلی اش دو زانو نشسته و دست هاش را کرده تو هم.چشم هاش بین من و مامان و خاله می چرخد.محمدمهدی هم انگار دنبال کسب تکلیف باشد به او نگاه می کند.
نماز که تمام می شود بدون تعقیب بهش اشاره می زنم.با بغض،رو زانوهاش جلو می آید.محکم می کشمش تو بغلم.فرصت نمی دهم.زود می پرسم می دونی باد به عربی چی میشه؟
جواب نمی دهد.محکم تر فشارش می دهم.تو اینفوگرافی های جنگ خوانده بودم وقتی بچه از صدای جنگنده شوکه شد با تماس بدنی آرام آرام به محیط برش گردانید.
می گویم «ریح».دستم را می گذارم رو گودی گلوش و می گویم صدای ح باید از اینجات در بیاید.فکر کن تو گلوت پوست تخمه گیر کرده.حا حا می کنی که در بیاد.بگو ببینم یاد گرفتی یا نه؟
صداش جان ندارد.مثل دخترهای خجالتی قدیمی که سر سفره عقد با صدای آرام بله می گفتند،بعد از چند بار اصرار آرام می گوید ریح.می خواهم باور کند صدای جنگنده نیست،باد است.بحث را ادامه می دهم.
نازنین می دونستی ریح چند بار تو قرآن اومده؟می خوای ببینیم قرآن چه قصه هایی راجع به باد تعریف کرده؟به شرطی که سعی کنی شبیه اون بچه های عربی که تو مشایه دیدیم بگی ریح.یادته نمی فهمیدی چی می گفتن ولی باهاشون بالشت بازی می کردی تو موکب؟
حواسش دارد پرت می شود اما از بغلم بیرون نرفته و با دو تا دستش محکم مرا گرفته.تو ذهنم هیچ داستان حاضر آماده ای راجع به هوهو خان نیست.قرآن نور را تو گوشیم باز می کنم و تو نوار جستجو می نویسم ریح.
بهش توضیح می دهم دارم چه کار می کنم.آیاتی که ریح دارند زیر هم ردیف می شوند.بهش نشان می دهم.چه جالب نازنین زهرا!اگه باد نباشه کشتی ها حرکت نمی کنن،ابرا با هم تصادف نمی کنن و دیگه بارون نمیاد.بارون نیاد ماها دیگه آب نداریم.وای نازنین اگه باد نباشه که خیلی بد میشه.
درگیر بحث شده و خوب گوش می دهد.از ترسیدنش می ترسم.می ترسم زیاد بترسد.می ترسم ترسش بزرگ تر از قدوقواره اش باشد و تو قلبش جا نشود.می ترسم قفسه سینه اش از ترس درد بگیرد.
می دونستی حضرت سلیمان فرمانروای باد بوده و با باد می رفته این ور اون ور؟از مامان سوال می پرسم که بحث جدی تر به نظر برسد.مامان حضرت سلیمان مسافت یک ماهه رو با باد یه روزه می رفته درسته؟
مامان و خاله چایی هاشان را خورده اند.خانم ها رفته اند و آقا رضا دارد چراغ های مسجد را خاموش می کند.نازنین مجبور است از بغلم دل بکند.از مسجد می رویم بیرون.آبجی بازم برام داستان ریح می گی؟قرآن نجاتمان داده.
#جنگ
🆔🌱@misaq85🌱
▪️﷽▪️
کلمه ها برای خودشان دم و دستگاه دارند.مسئولیت دارند.بی خود و بی جهت ساخته نشده اند.کسی که درستشان کرده یک غرضی داشته.می خواسته روح یک معنا را انتقال دهد.*
به نظرم «معنا» شبیه عطر است.هر چقدر هم تلاش کنی تو شیشه کلمه زندانی اش کنی پخش می شود و همه جا را می گیرد.
اصلا عطر همانی است که می خزد تو مولکول های هوا و به بند کشیده نمی شود.عطر های تو شیشه از یک جهت مرحله پایین تر و قبل تر از آن «اصل» هستند.زندگی شان را از او گرفته اند و در نهایت قرار است دوباره به سمت همو حرکت کنند.
پس شاید من مقصر نیستم که هیچ کلمه ای برای شناساندن عطر حزن آلودی که توی قلبم است پیدا نمی کنم.عطر غمم بزرگ تر از شیشه ی کلمات است.
من با کلمه ها غریبه نیستم؛اما هر چقدر کلمات را از تو کابینت ذهنم بیرون می ریزم،به کارم نمی آید و مجبورم دوباره بگذرامشان سرجاشان.
غمِ تو قلبم آنقدر بزرگ است که می ترسم با کلمات عادی و جملات شعاری،کوچک و غیر واقعی به نظر برسد و بعد بین غم های سطحی روزگار انسان گم شود.
پس بگذار این روزها که همه از ناباوری رفتنت و دلتنگی ها و غصه های تو دلشان می نویسند،من در اندیشه که باشم که چطور می شود این «غم مقدس» را آنگونه که هست روایت کرد؟
*اشاره به قاعده«وضع الفاظ برای ارواح معانی»
#فلسفه
#تفسیر
🆔🌱@misaq85🌱