دیروز صبح ، قبل از بلند شدن از رختخواب، چند صفحه ی آخر رمان «آناکارنیا» را با چشم های خواب آلود خواندم و بعد از نوزده روز بالاخره با هم خداحافظی کردیم.
ظهرش بدو بدو ، به کتابخانه رفتم و دو جلدش را روی میز کتابدار گذاشتم.احساس کسی را داشتم که دیگ خیلی بزرگِ پر از آش را ملاقه ملاقه خالی کرده و به یمن این پیروزی می خواهد ملت را یک دیگ دیگر آش مهمان کند. خسته و پیروز از خواندن «آناکارنینا» مشتاق گرفتن کتاب جدید بودم!
اسمش را خیلی سال پیش از دایی یحیی شنیدم که داشت به مادرم می گفت :«مادر زنش از جوانی می خواسته این کتاب را بخواند و حالا چند وقتی است به سراغش رفته »
آن زمان موضوع و اندازه ی کتاب خیلی برایم غیر منتظره بود و شاید همین باعث شد به عنوان یک نوجوان علاقه ای نداشته باشم رمانی راجع به یک زن خائن بخوانم.
تصور قبلی و مبهم من از چندش آور بودن چنین رمانی ، با احساس دیشبم موقع خواندن تحلیل ها یکی نبود.
حالا دیگر می دانم «تولستوی»_نویسنده ای خداباور است _ که در این هزار و خرده ای صفحه ، برای تعلیم ادب ، زندگی بی ادبی را شرح داده و به تو می فهماند برای خوشبخت بودن ، راهی به جز راه دین نداری.
از سرگشتگی یک آدم شکاک بی ایمان ( پیرو شکاکیت فلسفی ، شکاک به وجود خدا) می نویسد و درست در برهه ای از تاریخ که اروپا، دین و دانش را رو در روی هم معرفی می کند ، او دین را بر می گزیند.
من این کتاب را ، صد و چهل و هفت سال بعد از اولین چاپش خواندم . شاید جوابم به برخی از سوالات با آنچه «تولستوی مسیحی» نوشته ، متفاوت باشد ؛ اما از او بابت نوشتن شاهکاری مذهبی و انسانی به اسم «آناکارنینا» ممنونم.
#تولستوی #روسیه #داستان
#ادبیات_جهان
@misaq85
بعضی سوال ها بی جواب نیستند. اما جوابشان را سر کوچه یا توی تاکسی هم خیرات نمی کنند.
همانطور که نمی شود یکباره ده پیمانه برنج را در یک قابلمه چهار نفره پخت ، نمی شود جواب های بزرگ را در حلق آدم های کوچک ریخت.
اما اگر فقط یک قابلمه چهار نفره داشتیم چه ؟ اینجا سرآشپز محترم یا عطایش را به لقایش می بخشد و بی خیال ده پیمانه برنج می شود یا تصمیم می گیرد برنج ها را در چند مرحله بپزد.
و من گاهی که با سوال بزرگی به اسم حضرت معصومه سلام الله مواجه می شوم ، یاد قابلمه چهارنفره ی درونم می افتم و حسرت می خورم که چرا ظرفم را بزرگ نکرده ام ، باید به خودم یادآوری کنم که میشود به اندازه ی خودم از جواب شیرین این سوال شیرین بخورم.
#دختر_رسول_خدا_صلی_الله
@misaq85
سه تا لیوان پر از آب و یک فروند پسربچه ی یازده ماهه هم باعث نشد دست از اصرارم بردارم و این گونه ، من و دوستم برای ساعتی مهمان «همسر شهید مطهری» شدیم.
چندین متر دور تر از ما ، درست وسط صحن و در اوج آفتاب ، پیرمردی بساطش را روی زمین پهن کرد و ایستاد به نماز خواندن.
به دوستم گفتم کیف می دهد عکسی با گنبد از پیرمرد بگیریم.اجازه اش هم باشد بعد از نماز!
نمازش که تمام شد، با کمی ترس و خجالت ، آهسته به سمتش رفتم ، بابت انتشار عکس هایش اجازه خواستم و توضیح دادم که برای جایی کار نمی کنیم، عکس را خودمان می خواهیم.
پیرمرد تبریزی به گمانم اندکی با اکراه اجازه صادر کرد و با رفتن من دوباره به نماز ایستاد.
خیال نمی کردم ماجرا ادامه پیدا کند؛ اما پیرمرد بعد از نماز به سمت ما آمد.کمی نگران شدم.نمی دانستم چه کار دارد؟ با هم گفتیم شاید پشیمان شده ، می خواهد بگوید عکسش را پخش نکنیم.
اما حرف پیرمرد چیز دیگری بود. با صفا و سادگی گفت:« آمدم بگویم من ده سال پیش در همان نقطه که نماز می خواندم ، از دست این خانم ، شفای پایم را گرفتم !»
پیرمرد با دو پای سالم به سمت خروجی راه افتاد و قلب من در همان نقطه منتظر شفا.
@misaq85
با اینکه حدس می زدم دستم رو شده باشد ، همچنان خودم را به خواب زده بودم.
از کنجکاوی و دلتنگی در حال انفجار بودم ، اما چشمانم را روی هم فشار می دادم و تلاش می کردم از حرف های پدر و مادر که در اتاق من و برادرم نشسته بودند، سر در بیاورم.
نمی دانم واقعا چه اصراری داشتم خودم را خواب نشان بدهم. فوقش می گفتند چرا تا الان بیداری و من هم جوابی نداشتم.عوضش می توانستم پدرم را درست و حسابی ببینم و سوغاتی ام را تا سرد نشده بگیرم.
به گمانم آن زمان هنوز ده سالم نشده بود و حالا که نزدیک به ده سال از آن وقت ها گذشته ، سوغاتی پدرم هنوز داغ و تازه است.
جلد اولین قرآن شخصی من ، شاید کمی قدیمی و پوست پوست شده باشد ، هنوز هم زیباست ، هنوز هم بوی قم می دهد و بوی پدر.
#کتاب_خاص
@misaq85
ریان بن شبیب
کمی بنشین
و بنوش از غم مولا
#امامزاده_شاهرضا
#صلی_الله_علیک_یا_ابا_عبدالله
میثاق
با اینکه حدس می زدم دستم رو شده باشد ، همچنان خودم را به خواب زده بودم. از کنجکاوی و دلتنگی در حال ا
با پراید مشکی پدر از روی پل خاقانی می گذشتیم و وارد اتوبان شهید باقری می شدیم. پدر نزدیک پل عابر پیاده توقف می کرد تا من و کیف و کتاب هایم پیاده شویم.
کلاسم که تمام می شد ، کلی یک لنگه پا و در حالی که با همکلاسی هایم،که آنها هم منتظر پدر و مادرشان بودند ، حرف می زدم ، داخل موسسه صبر می کردم تا پدر از راه برسد و بعد از چهل بار تلفن زدن از دفتر ، بالاخره سر و کله ی پدر پیدا می شد و این وسط احتمالا چند تا از بچه ها رفته بودند.
بعضی وقت ها هم با آژانس بر می گشتم.آن زمان پول آژانس از جامعه القرآن تا خانه خودمان شش هزار تومان و تا خانه مادربزرگم که خیلی دورتر حساب می شد دوازده هزار تومان بود.
این ماجرا چند بار در هفته تکرار می شد و هیچ اتفاقی تعطیلش نمی کرد. حتی طوفانی که باعث شد چند تا از آجر های ساختمان جامعه القرآن بریزد.
بله،اینگونه مسئولیت پذیری و استقامت پدر و مادر از من دختری توانا بر تلاوت قرآن ساخت.
#کتاب_خاص
@misaq85
خدای من،خدای چشم آبی های دوست داشتنی است. چشم هایی که می شود بر آبی شان سوار شد و در عالم سیر و سیاحت کرد . چشم هایی که آدم را می برند آخر آسمان و از آن بالا پرتش می کنند ته آبی دریا.
خدای من،خدای چشم های آبی مردی است که آیه آیه قرآن را نوشید و شهدی ساخت شیرین که نامش شد «المیزان».
خدای من خدای چشم های آرام و جنگنده حاج رمضان ، شاگرد مکتب قرآن است.
خدای من ، خدای قرآن است. خدای مردمان قرآنی با قبرهایی کنج حرم اهل بیت علیهم السلام . خدای من ، خدای عالمان و عاملان و خدای شهیدان است.
@misaq85