درباره داستان «تعمیر کار» گفت و گو می کردیم. به نتیجه رسیدیم نویسنده در قالب داستانی ساده در یک ساندویچی،به دنبال انتقال مفاهیم ماورایی مورد قبول خویش بوده است.
به خودمان نگاه کردیم دیدیم دست و بالمان پر از مفاهیم ماورایی است؛اما چرخه ی درستی برای تبدیل این مفاهیم به داستان های خواندنی ایجاد نکرده ایم.
البته که کاری ست سخت،نیازمند مهارت و تلاش؛اما اگر فضای ماده محور داستان را نشناسیم همه ی تلاش هامان بی نتیجه می ماند.
کلید حل مشکلمان آن قسمت از فلسفه و عرفان اسلامی است که اثبات می کند،ماده مرتبه ی نازله ی حقایق وجودی است و انسانی که به اوج آن حقایق رسیده،خود روزی روی این پله ایستاده بوده است و با آن بیگانه نیست.
فهم دقیق و درست این نگاه به ما کمک می کند مفاهیم ماورایی را ملموس و مصداقی کرده،به مخاطب بچشانیم.همان کاری که خدا در کتابش کرده است.
این نگاه،تفسیر ماده در ارتباط با حقایق وجودی است و در تعقیب آن باید مراقب مرز باریکش با نگاه ماده گرایانه باشیم.
پ.ن:
۱.اگر عبارت قلنبه سلنبه قشنگ و درست در متونم یافتید بدونید از اساتید یاد گرفتم.
۲.شاید هر جمله یا پاراگراف متون رو از اساتید متفاوتی اقتباس کرده باشم که قید نامشون در این مجال نمی گنجد.
۳.اگر به گزاره های نادرست برخورد کردید،بدونید که بنده شخصا در اون مورد در کشفم دچار اشتباه شدم.
#داستان #فلسفه
#ادبیات_جهان
@misaq85
زن میانسال آنقدر گرم و آشنا سلام کرد که حاج آقا فکری شد یک دوست قدیمی خانوادگی است.با تعجب از جایش بلند شد و مودبانه سلام کرد.
زن،کودکِ فندقیِ قنداق پیچش را جلو آورد و گفت:«آقا سید میشه تو گوش بچه م اذان بگی؟»
آقا سیدِ غافلگیرِ قندیل بسته ی دماغ کیپ،تا آن وقت برای هیچ نوزادی اذان نگفته بود و می ترسید نوزاد را به خود نزدیک کند؛اما دیر شده بود و مادرِ مشتاق بچه را شوت کرده بود توی دروازه ی بغلش و مراسمِ کوچکِ اذان گفتن با حفظ فاصله ی اجتماعی برگزار شد.
نوزاد قصه بعد ها که سبیل در آوَرَد،حاج آقای اذان گو را نمی شناسد؛اما اگر خدا بخواهد حاج آقا از این به بعد هر وقت برای عزیزان خودش دعا کند،نوزاد بی اسم را هم یکی از آنها خواهد دانست.
به گمان اتفاقی نپندارِ من،این دیدار کوتاه شروع آشنایی ابدیِ آقا سید و نوزاد غریبه خواهد بود.
#آخوندی
@misaq85
تو جمع بزرگوارانی هستم که با اعتماد به نفس دارن خاطراتشون از دیدن امام زمان عجل الله رو تعریف می کنن!🤦🏼♀
یکی وقتی می خواسته بره ام آر آی آقا دستشو گرفتن که نترسه،اون یکی تازه یک ربع هم با آقا پیاده روی داشته و با هم سوار ماشین شدن.
اتفاقا این چند روز خیلی داشتم فکر می کردم ، چقدر خوبه ما شیعیان علاوه بر اینکه به صورت نظری معتقد به مسئله امامت هستیم،امام خودمون رو بی واسطه ی مفاهیم درک کنیم و بهشون علم حضوری داشته باشیم.
همچنان هم معتقدم کسانی تو این دنیا هستن که رابطه شون با حجت خدا یک رابطه صرفا ذهنی و انتزاعی نیست و وارد مراحل پیچیده تری از ادراک شدن؛اما امیدوارم هیچ وقت ادراک حقیقی و بی واسطه امام رو با توهمات خودمون اشتباه نگیریم.
مسئله خیلی جدی تر از شوخی های روزمره ماست.
پ.ن: پیشنهاد می کنم اگر تا به حال چیزی راجع به علم حضوری مطالعه نکردید،به سایت ویکی فقه مراجعه کنید.
#فلسفه
#علم_حضوری
@misaq85
میثاق
زن میانسال آنقدر گرم و آشنا سلام کرد که حاج آقا فکری شد یک دوست قدیمی خانوادگی است.با تعجب از جایش ب
اگر این یادداشت رو دوست داشتین،شاید کتاب «زن آقا» هم براتون جالب باشه.
@misaq85
صیفی جاتِ متحدِ غرقِ سرکه،تاب قاشق چرب ندارند.این بزرگ ترین تهدید برای قلمرو خوشمزه ی ترشی هاست.
اما ترشی های بیچاره ی خانه ی ما،اصلا مهلت خراب شدن ندارند.در کمترین زمان ممکن،شیشه های خالیشان روی آب چکان برق می زند.
ترشی ها وقتی می خواهند مهمان ما شوند روحشان هم خبر ندارد،قرار است قوت غالب دختری شوند که راه حوزه تا خانه را به عشق آنها پا تند می کند.
ترشی ها زود تمام می شوند چون دخترک آنها را دوست دارد.چون آدم ها اگر چیزی را دوست داشته باشند بیشتر برایش تلاش می کنند و زودتر به آن می رسند.حالا آن چیز هر چه می خواهد باشد.
ترشی ها به دخترک یادآوری کردند برای خوشبخت شدن حتی از قلبش هم کار بر می آید.اگر هنوز آنقدر که می شود یک انسان،خوشبخت و خداشناس باشد،خوشبخت نشده شاید قلبش درست کار نمی کند و یک عمل قلب باز درست و حسابی احتیاج دارد!
@misaq85
صاحبکار، امتیاز مسکن و خورد و خوراک را به پدر داده بود و بعدش خیلی جدی گفته بود اگر از قانونِ واگذاری سرپیچی کنی جنایت کرده ای.
همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا آنجا که پای دشمن خرابکار و خونی پدر به زندگی مان باز شد. درست از وقتی که پدر بین آب و گل بود، سر و کله اش پیدا شد.
صاحبکار می توانست اخراجش کند اما نخواست.به او فرصت داد تا همه ی گندکاری هایش را یکجا بکند، تا بعد حرفی برای گفتن نداشته باشد و منت کارهای قبلی اش را نگذارد.
این طور وفاداری تازه وارد ها هم محک می خورد و معلوم می شد هر کدام چقدر پای صاحبکارشان خواهند ماند.
القصه یارو با هزار قسم و آیه آمد که ای فلانی چه نشسته ای که با این قانون مسخره به آنجا که می خواهی نمی رسی.من خیرت را می خواهم مرد.پاشو یک حرکتی بزن.
پدر صاف و ساده ی من هم که تا آن زمان ندیده بود کسی قسم دروغ بخورد،باور کرد و همان شد که می دانید. بله پدر اخراج شد.
پدر اما هنوز صاحبکارش را دوست داشت و خاطرش را می خواست.کارش شد عز و التماس بلکه بخشیده شود.صاحبکار پدر را بخشید و اما او را به جای قبلی برنگرداند و زمین شد جایگاه جدید پدر.
منصب جدید پدر کم چیزی نبود برای خودش.اما نمی دانم چرا بعضی خواهر برادرهایم این را نمی فهمند.خیلی دلم می خواهد بهشان بفهمانم پدر آدم بزرگی است نباید این طور راجع بهش فکر کنند و کاسه کوزه ی همه ی بدبختی هاشان را سر او بشکنند.
پدر هنوز هم قهرمان ناشناخته ی ماجراست.
#سیره_تربیتی_پیامبران_در_قرآن
#دفتر_اول
#حضرت_آدم_سلام_الله
@misaq85
میثاق
این مرد و خانه ی دنجش را دوست دارم @misaq85
طرح درس کوچک را در دستان خیس از عرقم گرفته بودم و با دست دیگرم دسته بندی ها را روی تخته می نوشتم.
دیگر فرقی نداشت خودم نخود آش شده ام یا استاد نخود آشم کرده ، بچه ها باید درس دوازدهم را با صدای من تحمل می کردند.
وقتی سراغ کتاب رفتم تا خودم را برای ارائه آماده کنم، توضیحات کوتاه و شاید بیش از اندازه ساده ی کتاب راجع به «سوره قدر» قانعم نکرد.انگار چیز بیشتری از این سوره می خواستم.
آنچه در پی اش بودم ، در قفسه ی آخر کتابخانه ی پدر ، میان بیست جلد قرمز رنگ آرام و با طمأنینه نشسته بود.
جهان من از «سوره ی قدر» با «المیزان» گره خورد.
#کتاب_خاص
#تفسیر
@misaq85
میثاق
اولین باری که رفتم شهرضا ، مثل حلوای سوخته لبریز از احساسات تلخ بودم. با هیچ کس احساس خویشی نداشتم و
با مادرش رفت سر مزار حاج رمضان.نزدیک قبر روی دیوارهای مرمری حرم پر از عکس شهدا بود.مادر نگاهی به کیفش انداخت. برچسب عکس پدر بد موقع تمام شده بود.
قرآن جیبی اش را باز کرد و آرام آرام عکس پدر را از صفحه ی اولش جدا کرد.عکس را چسابند روی دیوار،کنار برچسب یا صاحب الزمان و نشست به دعا خواندن.
علیرضا رفت نزدیک عکس پدر و به مردی که آمده بود برای حاج رمضان فاتحه بخواند نشانش داد و چند بار گفت:«آقا آقا».در جهان یکسال و دو ماهه ی او فقط طلبه ها «آقا»بودند.تنها کسی که طلبه نبود اما علیرضا کوچولو «آقا»صدایش می کرد،پدری بود که عکسش روی دیوار مرمری لبخند می زند.
کسی چه می دانست آن آقای خندان پدر علیرضاست و علیرضا برای چه تقلا می کند او را به همه بشناساند.کسی چه می دانست ما مردم این روزگار چقدر محتاج شناختن و شناساندن آن مرد خندان و رفقایش هستیم.
کسی چه می دانست!...
#شهید_محمد_ثقفی
@misaq85
میثاق
پرنده ای فلزی با رنگ خاکستری مرده ، سرد، بی قواره و خشن که شبیه هیچ چیز در طبیعت نیست. طبیعت هر چند
داد از فرزندان ناخلف یعقوب علیه السلام که نام بزرگان بزرگ را به سخره گرفته اند.
وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِكَ فَأَمْلَيْتُ لِلَّذِينَ كَفَرُوا ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ فَكَيْفَ كٰانَ عِقٰابِ
پیامبران پیش از تو مسخره شدند؛ پس به کافران مهلت دادم و آن گاه آنان را مجازات نمودم.پس مجازات من چگونه بود؟
الرعد(آية: 32)
صفحة : 253
#هرمس
#جنگ
@misaq85