eitaa logo
میثاق
94 دنبال‌کننده
33 عکس
5 ویدیو
2 فایل
و اذکروا میثاق خدا را @misaq_85
مشاهده در ایتا
دانلود
صاحبکار، امتیاز مسکن و خورد و خوراک را به پدر داده بود و بعدش خیلی جدی گفته بود اگر از قانونِ واگذاری سرپیچی کنی جنایت کرده ای. همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا آنجا که پای دشمن خرابکار و خونی پدر به زندگی مان باز شد. درست از وقتی که پدر بین آب و گل بود، سر و کله اش پیدا شد. صاحبکار می توانست اخراجش کند اما نخواست.به او فرصت داد تا همه ی گندکاری هایش را یکجا بکند، تا بعد حرفی برای گفتن نداشته باشد و منت کارهای قبلی اش را نگذارد. این طور وفاداری تازه وارد ها هم محک می خورد و معلوم می شد هر کدام چقدر پای صاحبکارشان خواهند ماند. القصه یارو با هزار قسم و آیه آمد که ای فلانی چه نشسته ای که با این قانون مسخره به آنجا که می خواهی نمی رسی.من خیرت را می خواهم مرد.پاشو یک حرکتی بزن. پدر صاف و ساده ی من هم که تا آن زمان ندیده بود کسی قسم دروغ بخورد،باور کرد و همان شد که می دانید. بله پدر اخراج شد. پدر اما هنوز صاحبکارش را دوست داشت و خاطرش را می خواست.کارش شد عز و التماس بلکه بخشیده شود.صاحبکار پدر را بخشید و اما او را به جای قبلی برنگرداند و زمین شد جایگاه جدید پدر. منصب جدید پدر کم چیزی نبود برای خودش.اما نمی دانم چرا بعضی خواهر برادرهایم این را نمی فهمند.خیلی دلم می خواهد بهشان بفهمانم پدر آدم بزرگی است نباید این طور راجع بهش فکر کنند و کاسه کوزه ی همه ی بدبختی هاشان را سر او بشکنند. پدر هنوز هم قهرمان ناشناخته ی ماجراست. @misaq85
این مرد و خانه ی دنجش را دوست دارم @misaq85
میثاق
این مرد و خانه ی دنجش را دوست دارم @misaq85
طرح درس کوچک را در دستان خیس از عرقم گرفته بودم و با دست دیگرم دسته بندی ها را روی تخته می نوشتم. دیگر فرقی نداشت خودم نخود آش شده ام یا استاد نخود آشم کرده‌ ، بچه ها باید درس دوازدهم را با صدای من تحمل می کردند. وقتی سراغ کتاب رفتم تا خودم را برای ارائه آماده کنم، توضیحات کوتاه و شاید بیش از اندازه ساده ی کتاب راجع به «سوره قدر» قانعم نکرد.انگار چیز بیشتری از این سوره می خواستم. آنچه در پی اش بودم ، در قفسه ی آخر کتابخانه ی پدر ، میان بیست جلد قرمز رنگ آرام و با طمأنینه نشسته بود. جهان من از «سوره ی قدر» با «المیزان» گره خورد. @misaq85
میثاق
اولین باری که رفتم شهرضا ، مثل حلوای سوخته لبریز از احساسات تلخ بودم. با هیچ کس احساس خویشی نداشتم و
با مادرش رفت سر مزار حاج رمضان.نزدیک قبر روی دیوارهای مرمری حرم پر از عکس شهدا بود.مادر نگاهی به کیفش انداخت. برچسب عکس پدر بد موقع تمام شده بود. قرآن جیبی اش را باز کرد و آرام آرام عکس پدر را از صفحه ی اولش جدا کرد.عکس را چسابند روی دیوار،کنار برچسب یا صاحب الزمان و نشست به دعا خواندن. علیرضا رفت نزدیک عکس پدر و به مردی که آمده بود برای حاج رمضان فاتحه بخواند نشانش داد و چند بار گفت:«آقا آقا».در جهان یکسال و دو ماهه ی او فقط طلبه ها «آقا»بودند‌.تنها کسی که طلبه نبود اما علیرضا کوچولو «آقا»صدایش می کرد،پدری بود که عکسش روی دیوار مرمری لبخند می زند. کسی چه می دانست آن آقای خندان پدر علیرضاست و علیرضا برای چه تقلا می کند او را به همه بشناساند.کسی چه می دانست ما مردم این روزگار چقدر محتاج شناختن و شناساندن آن مرد خندان و رفقایش هستیم. کسی چه می دانست!... @misaq85
میثاق
پرنده ای فلزی با رنگ خاکستری مرده ، سرد، بی قواره و خشن که شبیه هیچ چیز در طبیعت نیست. طبیعت هر چند
داد از فرزندان ناخلف یعقوب علیه السلام که نام بزرگان بزرگ را به سخره گرفته اند. وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِكَ فَأَمْلَيْتُ لِلَّذِينَ كَفَرُوا ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ فَكَيْفَ كٰانَ عِقٰابِ پیامبران پیش از تو مسخره شدند؛ پس به کافران مهلت دادم و آن گاه آنان را مجازات نمودم.پس مجازات من چگونه بود؟ الرعد(آية: 32) صفحة : 253 @misaq85
میثاق
نه! از ما نخواهید مثل یک‌ زمین بایر بی سر و صاحب،برویم بیوفتیم یک گوشه ای،تا عابرانِ مقاصدِ نامعلوم،روزی طول و عرضمان را به لجن بکشند و روزی دیگر بادمان بزنند. بی حصار اگر شویم،مفت و مجانی بذر ظلم کوچک و بزرگشان را روی ما می پاشند و محصولاتشان را از دلِ دل و قلوه های ما بیرون می کشند. نه ما نباید نسبت به آنچه بر سرمان می آورند بی تفاوت باشیم. هیچ ظلمی نباید برایمان عادی شود.هیچ وقت و هیچ کجا.به نظر شما دقیقا چه زمانی درست ترین واکنش از ما سر می زند؟ در عمیق ترین و پیچیده ترین مسائل انسانی و اجتماعی، اگر نتوانیم مسائل را به سوالات اولی و بدیهی تجزیه کنیم و در مرحله ی دوم نتوانیم پاسخ واقعی آن ها را بیابیم،نظام رفتاری ناقصی در مواجهه با آن مسئله خواهیم داشت‌. ظلم چیست؟ریشه اش کجاست؟و چطور با تیشه زدن به ریشه اش می شود از شرش خلاص شد؟ سوالاتیست که اگر خودشان وپاسخ های واقعی شان در اعماق وجودمان نامعلوم بمانند،می توانند ما را تبدیل به خود «ظلم» کنند! @misaq85
نوار سورمه ای رنگ را محکم دور دستم پیچید و گفت دستت را مشت کن.ناخن هایم را کف دستم فرو بردم و چشم چرخاندم دور اتاق نقلی. همین طور که نوشته ها را می خواندم،حرکت آرام پنبه ی خنک و خیس را روی رگم حس می کردم. هر لحظه منتظر بودم فلز نازک و یخ سوزن،ماموریتش را شروع کند.می توانستم دست زن را ببینم و خودم را از شر این لحظات کشدار خلاص کنم؛اما حواسم را پرت کردم.روی سوزن و دردش متمرکز نشدم تا درد کمتری حس کنم. انگار درازی سوزن و قل قل خون قرمزم در شیشه های مخصوص آزمایشگاه بیشتر با عمق فاجعه مواجهم می کرد.سوزش یک مفهوم در ذهنم نبود.خود خودش بود.من خودش را ادراک می کردم نه تصورش را. داشتم تلاش می کردم سوزش را دور بزنم.می خواستم با منقطع کردن بینایی و توجهم،شدتش را کمتر کنم‌.کاری که ما آدم ها به صورت فطری انجام می دهیم. گویی می دانیم هر چقدر توجه مان به چیزی بیشتر باشد،ادراک ما از آن چیز قوی تر است و اگر توجه مان به چیزی کم شود ادراک ما از آن چیز ضعیف تر خواهد شد.این یعنی میزان توجه ما در شدت و ضعف «علوم حضوری» مان نقش دارد و با این گزاره خیلی سوالات به جواب می رسند. دیگر برایمان عجیب نیست،می شود سر نماز از پای یک انسان تیر در آورد.می فهمیم چطور علامه طباطبایی بدون بیهوشی می رود زیر تیغ جراح و می یابیم چرا هر زمان بیشتر به خدا توجه داریم،حضورش را بیشتر احساس می کنیم. @misaq85
باشد قبول.من فقط عید ها شمال بوده ام و به زور دو سه روز وسط سال.بلد نیستم مثل مادربزگم مازنی حرف بزنم و اگر زن عموی پدرم ازم سوال بپرسد اشتباه جواب می دهم.اما هیچ کدام از این ها دلیل نمی شود شمالی نباشم. شاید سبزی های خوش عطر و بوی شمالی را به بدمزه ترین غذای من درآوردی دنیا تبدیل کنم اما غذاهای چرب و چیل شمال را دوست دارم چون می شود روش یک گونی نارنج خورد. چون شمال سرزمین محصولات و نتیجه هاست.شکوفه های روی زمین افتاده اش حیف نمی شود.بهار نارنج و شیشه مربا می شود توی یخچال، قل قل چای می شود توی قوری،شربت می شود سر سفره.شکوفه های روی درختش هم،نارنج و آب نارنج و رب‌. دلم می خواهد شمالی باشم.از آن شمالی ها که از همه چیز محصول تولید می کنند.از آن شمالی ها که دویست سال بعد از مرگشان همه می توانند از محصولاتشان بخورند.من هم در این جنگ محصولات سهم می خواهم. دشمن من افکار خامش را می ریزد توی کوره ی پتروشیمی و محصولات فرآوری شده اش را سر هر کوی و برزنی می فروشد.فکرش فکر باقی نمی ماند،محصول می شود.فیلم و کتاب و خبر و بازی و هزار تا چیز دیگر می شود. خیلی دلم می خواهد یک چیز جدید تولید کنیم.چیزی که او قبل از ما سراغش نرفته باشد.چیزی که بکر باشد.چیزی که بشود با آن همه ی افکاری که در کوچه پس کوچه های مغزمان می گذرد،سر سفره زندگی هامان دیده شود. محصول ما چیست؟چه باید باشد؟ @misaq85
نهال پر از سوال بود.پر از ابهام.پر از آشفتگی و نداستن. اگر همین روزها تصمیمش را نمی گرفت،برایش تصمیم می گرفتند.دست و پایش را می بستند و پرتش می کردند آنجا که دل بی منطقشان می خواست. ناگریز به جدال بود.می ماند یا می رفت باید می جنگید؛اما کجا؟اما چطور؟سر جایش می ایستاد و عرق می ریخت برای ریشه دواندن یا می دوید برای فرار از اصالت ریشه دارش؟ نه جسارت ماندن داشت.نه پای رفتن به آشفته آبادِ بی قراریِ بی ریشه ها.آنجا پر از عدم بود.پر بود از نبودها‌.آنجا ریشه نبود،شاخه های بلند نبود،میوه نبود،ثمر نبود،ثبات نبود،نور نبود،هیچ چیز خوبی نبود. می رفت و می جنگید برای به دست آوردن چیزهایی که نبودند؟می رفت و طوفان زده تر از همه،بادسوار بی خانمان شهر می شد؟قرارِ ریشه داری را به چه می فروخت؟به حیرانی حرکت های نامعقولِ ناسازگار با خلقتش؟به بوی تعفن گندیدن؟ نهال هنوز هم پر از سوال بود.این بار اما برای چگونه ریشه زدن و ثمر دادن.نهال می خواست درخت شود.درخت طیبه... پ.ن:اگر دوست دارید با مبنای قرآنی این یادداشت آشنا شوید به آیات ۲۷ تا ۲۴ سوره ی مبارکه ابراهیم مراجعه کنید. @misaq85
تنها منتظرانند که جوانه می زنند @misaq85