پارسال توی نمازخانه حوزه دیدمش.حرف که می زد،شالِ روی سرش،آزادانه جابه جا می شد.با آن سن و سال این همه انرژی و استفاده از زبان بدن عجیب به نظر می رسید.
بعد از مراسم به استاد اخلاق آن ترم فکر کردم و بابت تک تک لحظاتی که با استاد الهی پور کلاس نداشتم حسرت خوردم.صفای این پیرزن دانا را در هیچ مغازه ای نمی فروختند.
امروز اولین کلاس رسمی ام با او بود و من با همه ی زوری که زدم دیر رسیدم.صبحانه نخوردن صبح و سر کله زدن با نمودار نحو داشت مغزم را خاموش میکرد.ناچار رفتم مغازه ی سر کوچه چیزکی بخرم.
به خیال خودم باید به موقع می رسیدم اما در بسته ی کلاس چیز دیگری می گفت.با خجالت در زدم.نزدیک در،روی پا ایستاده بود و داشت تعریف می کرد:«ده نفره توی پیکان نشستیم تا برویم بهشت زهرا «سلام الله» امام خمینی را ببینیم.»
نمی دانستم قرار است حرف هایش به کجا برسد.از فشار حرف های استاد مستأصل شدم و هر لحظه منتظر سکانس پایانی بودم.نمی خواستم کر باشم؛اما تاب مابقیش را نداشتم.حرف های استاد درباره ی فعالیت های ساواک برایم سنگین بود.خیلی خیلی سنگین.آنقدر که نمی دانم روزی می توانم راجع بهشان بنویسم یا نه.
با همه اینها اما دلم می خواهد بروم سراغش بگویم بیشتر برایم بگو.بگو تا بنویسم پدرت معدن سنگ مرمرش را مثل یک تکه استخوان انداخت جلوی ساواک تا آزادت کنند.تا بنویسم روزگاری پس از آن ساواک با همه ی کثافت و سیاهی اش رفته بود به جهنم و شهید قدوسی برای همکاری در دادگاه انقلاب صدایت زد.
بگو.برای مایی که شاید اگر این چیزها را بدانیم ایران بی ساواک امروز را تنها نمی گذاریم!
#بیست_و_دو_بهمن
@misaq85
بسم الله الرحمن الرحیم
از کلاس دوم دبستان ارتباطمان جدی تر شد.آمدنش را می فهمیدم و از حضورش سوءاستفاده های دخترانه می کردم.به مادربزرگم زنگ می زدم که آخ سرم درد می کند و اینجام کج شده و آنجام راست نمی شود.
بار بعد که آمد ماجرا ناموسی شده بود و جدی جدی وارد دنیای آدم بزرگ ها شده بودم.خیلی جدی شب تا صبح با کتاب های نقاشی گام به گام برای کودکان بیدار می ماندم.صبح تا شب هم جام روی مبل سه تایی جلوی کولر بود.با یک بالشت و پتوی نرمالو.
مدت هاست سالی یکبار به خانه مان سر می زند.او همیشه همانطور است،مثل سال های قبل.موجوی با صفا و مهربان.من اما در تمام این سال ها،هیچ گاه مثل قبل نبوده ام.بیشتر از روزهای جنینی و کودکی ام می دانم و هر بار مواجهه جدیدی با او دارم.
او پر رنگ تر نشده،من پر رنگ تر می بینمش.البته،می دانم پر رنگ تر از آن است که من تاکنون درک کرده ام.می دانم برای دیدنش_آنگونه که هست_باید بزرگ شوم.قاب های بزرگ در چشمان کوچک جا نمی گیرند.
#مهمانی_دوست
@misaq85
سلسه مباحث مهدویت – مرکز تنظیم و نشر آثار استاد عابدینی
https://tamhis.ir/lessones/mahdaviat/
هدایت شده از KHAMENEI.IR
📢 توصیه حضرت آیتالله خامنهای به قرائت قرآن و دعا برای پیروزی جبهه مقاومت
❤️رهبر انقلاب اسلامی در پاسخ به سوالی، قرائت سوره فتح، دعای ۱۴ صحیفه سجادیه و دعای توسل را برای پیروزی جبهه مقاومت توصیه کردند.
💻 Farsi.khamenei.ir
از آن مردهای غیرتی بود.از آن ها که وقتی هستند همه دلشان قرص است به بودنشان.خودش هم این را می دانست که نگران بود.نگران روز های نبودنش.
نگرانی اش را یک کیسه کرد،برد در خانه ی خدا،ریخت روی دایره.با خدا مناجات کرد:«خدایا من که فرزندی ندارم تا در روزهای نبودنم حامی خانواده ام باشد.»
خدا گفت:«ابراهیم آیا برای بعد از خودت جانشینی بهتر از من می خواهی؟»ابراهیم علیه السلام که دیگر خیالش راحت شده بود گفت:«حالا دیگر نه»
مردم!خدای ابراهیم علیه السلام خدای ما هم هست.مایی که این روزها ستون خانواده مان فرونریخته، اوج گرفته تا آسمان،تا عرش.آنقدر که دستان زمینی مان از دستان قدرتمندش کوتاه شده.
ما این روز ها یتیم و پرکنده شاید اما بی سرپرست نیستیم.امروز سرپرست خانواده ی بزرگ ما خداست.خدایی بزرگ تر و قوی تر از موشک های حلبی صهیون.
#سیره_تربیتی_پیامبران_در_قرآن
@misaq85
سرچ کردم احکام روزه.یک رهبری هم پشتش نوشتم که یعنی من مقلد آقام.از جای دیگر برایم حکم شرعی نیاور.
پرسش و پاسخ ها را نگاه می کردم که یکیش چشمم را گرفت.انگار باید می خواندمش برای این روزها.
یک مومنی پرسیده بود آیا سحری خوردن واجب است؟گفته بودند سحری خوردن واجب نیست اما جایز نیست جوری روزه بگیرید که به بدنتان آسیب برسد.
داشتم غذا گرم می کردم برای سحر که صدای جیغ های ممتد زن همسایه متعجبم کرد.بی آنکه بفهمم صدا از کدام واحد است ،آرام شد.
نشستم به خوردن که خبری ترسناک داغم کرد.غذا اشکی و شور شد.سنگ شد.زهر شد.ولی باید می خوردم.خدای آقا گفته بود روزه واجب است و آقا گفته بود حواست باشد به بدنت آسیب نرسانی.باید می خوردم.برای لذت بردن نه.برای زنده ماندن.برای قوی ماندن.برای جنگیدن.
رفقا ما به این بدن ها احتیاج داریم.بدن های ما ابزار جنگ ماست.هنوز آنقدر که باید ندویده ایم.بدون بدن دویدن ناممکن است.داغداری این روزه ها،وظایمان را نسبت به آنچه در دستمان امانت است از یادمان نبرد.
@misaq85