بعضی وقتا که سر کلاس نشستم و یه باد خنک میاد یا بوی پنیر خیار و نارنگی تو کلاس میپیچه یا پنجره قدیمی کلاس جیرجیر میکنه نمیدونم چرا ناخودآگاه پرت میشم به ابتدایی
و یادم میفته چقد عاشق مدرسه بودم و چقد همه چی یه حال و هوای دیگه داشت
الآن نمیدونم چرا اون حال و هوا از بین رفته
یا چرا با اینکه ایده ی کنار همسن و سالات بودن باید خیلی هیجان انگیزتر از تو خونه موندن بنظر بیاد ولی باعث میشه تموم انرژیمو برای کل روز از دست بدم
قطعا معلمی که تو چشمات زل میزنه میگه سوال چرت و پرت نپرسید یا واسه بیدقتی توبیخت میکنه
یا معلمی که لیترالی با یه عده بچه ۱۶ ۱۷ ساله قهر میکنه
همه اینا دخیلنا
ولی بازم. کلا از یه جایی به بعد انگار اینطوری میشه
حداقلش هیجان کلاسمون به اینه که یه زنگ داریم همو بطور جدی تیکه پاره میکنیم و زنگ بعدش میشینیم به سوتیای لفظی همدیگه موقع دعوا قهقهه میزنیم
الان من بااون پسر خوشگله ای که سه ثانیه آخر تو خواب دیدمش و با تپش قلب از خواب پریدم و دیگه هیچوقتم نمیتونم ببینمش چیکارکنم