مجهولات ☫
امشب بالاخره یه نفر بهم گفت تو دو سالم پشت کنکور بمونی برای رسیدن به رشتهای که دوستش داری، شرف داره
نوبل برخورد مناسب با عدم انتخاب رشته -در بخش مردان- هم میرسه به عموم با جمله طلایی «به یه سال نه تو قراره پیر بشی نه خدا قراره بخیل بشه»😂🤝
هدایت شده از ایما | شخصیت شناسی انیاگرام
• #داستان عاقبت
پارت دهم: شارلوت سرش را از روی برگههای استئفا نامه بلند کرد. کمی نوک بینیاش را خاراند و بلافاصله گفت:«بله. بفرمائید بشینید.»
و حین گفتن این جمله، درست به نزدیکترین صندلی به میزش اشاره کرد. آقای آیسمن نفش عمیقی کشید و سمت صندلی رفت. وقتی نشست زمزمه کرد:«در خدمتم.»
شارلوت سه استئفا نامه را بالا آورد و به او نشان داد. سرش را به نشانه تاسف تکان داد و گفت:«با اومدن اولین استئفا نامه که دلیلش نارضایتی از شما بود، شما رو دعوت و باهاتون گفت و گو کردم. یکسری مسائل مطرح شد و به نتایج خوبی هم رسیدیم. وقتی دو تای بعدی اومدن هم با خودم گفتم شاید هنوز فرصت نکردید، یا با خودتون کنار نیومدید که تک تک نکاتی که گفتم تو رفتار و افکارتون لحاظ کنید؛ هنوز جای اصلاح و پیشرفت هست و بر این قول بودم تا امروز که سه استئفا نامه جدید دیگه هم به دستم رسید!»
@Eema_Ennea | #ادمین_تأویل
مجهولات ☫
منم یه روزی قوی بودم اما الان فقط خستهام ..
آدمایی که دارن این خودِ خوبت رو ازت میگیرن دوست ندارم ..
مامانم: اگه یه وقت پول رسید دستمون میخوای دماغتو عمل کنی یا دندوناتو ارتودنسی؟
من: میخوام دماغمو ارتودنسی کنم!
مامانم: ..
مدیر بودن اونجاش دلانگیزه که تا کاری رو مخته میسپاریش به یکی دیگه
و اونجاش عذاب قبره که یکی دیگه اون کارو درست تحویل نمیده و دم آخر میافتی تو هچل
و دوباره اونجاش دلانگیزه که تو میتونی یکی دیگه رو بخاطر کمکاریش آسفالت کنی
و دوباره اونجاش عذابه که یکی دیگه میکشه کنار و تو میمونی و بخبخیات .
مجهولات ☫
مدیر بودن اونجاش دلانگیزه که تا کاری رو مخته میسپاریش به یکی دیگه و اونجاش عذاب قبره که یکی دیگه ا
البته اگه مایه تیله به راه باشه پلن چهارم هرگز اجرا نمیشه و همه چیز به نفع مدیره
هدایت شده از کنجِ دنجِ کافه ایران🇮🇷
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همه ما بعضی وقتا به یه اقای قاضی تو زندگیمون نیاز داریم🥺
• #داستان عاقبت
پارت نوزدهم: تام مردی لاغر با موهای مشکی و سی و شش ساله بود که هنوز با مادرش زندگی، یا به قولی از او مراقبت میکرد!
مایکل، مرد چهل و هشت سالهای با جوگندمیهای جذاب که استاد نیکولاس در دانشگاه و بیزینس من و ایدهپرداز معرکهای بود؛ بیشتر هم برای شرکتهای هرمی! و البته او بود که پای نیکولاس را به این جمع باز کرد.
باب هم بود، که البته گفت امشب نمیآید. او از وقتی یادش میآمد کارگر ساختمانی بود. قبلا با پدرش کار میکرد و بعد هم که پدرش را بخاطر برخورد بلوک سیمانی به سر از دست داد، خودش ادامه داد. او هم به تازگی چهل و دو ساله شده بود.
جکسون هم مردی پنجاه یا پنجاه و دو ساله، پیرترین عضو جمع و مردی متعهد اما بسیار حساس و شکاک بود!
@Eema_Ennea | #ادمین_تأویل
مجهولات ☫
آدمایی که دارن این خودِ خوبت رو ازت میگیرن دوست ندارم ..
تغییر کرد تا خوبِ اونا باشه
حالا دیگه بهترینِ من نیست!
#شکسجوان