مدیر بودن اونجاش دلانگیزه که تا کاری رو مخته میسپاریش به یکی دیگه
و اونجاش عذاب قبره که یکی دیگه اون کارو درست تحویل نمیده و دم آخر میافتی تو هچل
و دوباره اونجاش دلانگیزه که تو میتونی یکی دیگه رو بخاطر کمکاریش آسفالت کنی
و دوباره اونجاش عذابه که یکی دیگه میکشه کنار و تو میمونی و بخبخیات .
مجهولات ☫
مدیر بودن اونجاش دلانگیزه که تا کاری رو مخته میسپاریش به یکی دیگه و اونجاش عذاب قبره که یکی دیگه ا
البته اگه مایه تیله به راه باشه پلن چهارم هرگز اجرا نمیشه و همه چیز به نفع مدیره
هدایت شده از کنجِ دنجِ کافه ایران🇮🇷
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همه ما بعضی وقتا به یه اقای قاضی تو زندگیمون نیاز داریم🥺
• #داستان عاقبت
پارت نوزدهم: تام مردی لاغر با موهای مشکی و سی و شش ساله بود که هنوز با مادرش زندگی، یا به قولی از او مراقبت میکرد!
مایکل، مرد چهل و هشت سالهای با جوگندمیهای جذاب که استاد نیکولاس در دانشگاه و بیزینس من و ایدهپرداز معرکهای بود؛ بیشتر هم برای شرکتهای هرمی! و البته او بود که پای نیکولاس را به این جمع باز کرد.
باب هم بود، که البته گفت امشب نمیآید. او از وقتی یادش میآمد کارگر ساختمانی بود. قبلا با پدرش کار میکرد و بعد هم که پدرش را بخاطر برخورد بلوک سیمانی به سر از دست داد، خودش ادامه داد. او هم به تازگی چهل و دو ساله شده بود.
جکسون هم مردی پنجاه یا پنجاه و دو ساله، پیرترین عضو جمع و مردی متعهد اما بسیار حساس و شکاک بود!
@Eema_Ennea | #ادمین_تأویل
مجهولات ☫
آدمایی که دارن این خودِ خوبت رو ازت میگیرن دوست ندارم ..
تغییر کرد تا خوبِ اونا باشه
حالا دیگه بهترینِ من نیست!
#شکسجوان
مجهولات ☫
طلب گلوله کردم وَ تو هدیهات کفن بود و ندیدم از تو خیری که به لب از آن سخن بود #فلسطین #تأویل
یه کپشن کوتاه برای این؛
بعضی از کشورهای عربی، برای کمک به فلسطین "کفن" فرستادن :) .. .