eitaa logo
مجهولات
242 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
741 ویدیو
20 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://daigo.ir/secret/192696131 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
روزی بزرگ می‌شوی و می‌گویی که وای.. یاد بچگی بخیر!
هدایت شده از  نازعات
39.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢موج اول حمله به صفحات معاندین و منافقین با رمز یا حسن مجتبی(ع) اینبار در روبیکا در کلیپ بخشی از ۵۰۰ رسانه ها و اشخاص متخلف و معاند رو مشاهده میفرمایید که مورد خشم سربازان گمنام کمیته نازعات واقع شدند. @KomiteNazeat
مجهولات
آخ :)💔 #فاطمیه
غسلش داد و نشست رو به‌ روی کفنش، به آرامی و با گریه گفت: زهرا.. منم علی :)🖤🍃 @chand_metri_khoda
هدایت شده از دلنوشته های یک طلبه
امام صادق فرمود : شوخی کردنتان با یکدیگر چگونه است؟ من عرض کردم: اندک! امام فرمود: اینگونه نباشید، شوخی از خوش خلقی است. همانا تو به وسیلۀ شوخی کردن برادرت را شاد می گردانی و رسول خدا وقتی با کسی شوخی می کرد، می خواست که او را شاد کند. کافی/ج۲/ص۶۶۳ https://virasty.com/Jahromi/1701201623275616200 @Mohamadrezahadadpour
آدمای نمک‌نشناس.. آدمای نمک‌نشناس.. وای وای.. با آدمای نمک‌نشناس جوری برخورد کنید که بعدا هیچ چیز واسه از دست دادن نداشته باشید! هیچ چیزا.. بهش خدمات خا‌‌ص‌تر ندید محبت نکنید زیر آبشو بزنید که نکنید هم اون می‌کنه. اینا عین حیوانی که همه هنرشون تلاش برای بقاست...
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💥چرا اسرائیل شر مطلق است 💥این دختر همان روح الروح است💔کانال 👇 @meysame_tammarr
دیدی یه وقتایی اشک میاد تا پشت پلکات و زیر چشمت پر میشه و دیگه نمی‌تونی جلوشو بگیری و سرازیر میشه... یه وقتایی شعرم همینه؛ میاد تا زیر گلوت بالا و حنجرتو می‌لرزونه و دیگه ناگزیری که زمزمه‌اش کنی و تند تند روی کاغذ بنویسیش :)
مجهولات
غم که از حد بگذرد...
بی‌توجهی اگه عمدا باشه.. ــ وقتی دستتو با کاغذ می‌بری..
مجهولات
• اکیپ کتانی قرمز‌ها ❤️👟 ✍🏻:ح.جعفری زینب ناگهان رنگ از رخش پرید. نگاهی به نازی و شیوا و مژده و آهو
• اکیپ کتانی قرمز‌ها ❤️👟 ✍🏻:ح.جعفری نازی چشمان پر از پرسشش را به او که سرش را به صندلی تکیه داده و چشمانش را بسته بود دوخت. زینب قبل از آن که بسیجی باشد، دختر بود. حتی ملیحه هم که انگار آبش با آن ها در یک جو نمی‌رفت. شاید دختر بسیجی ها را می‌شد دوست داشت؟ ولی پسر بسیجی ها را نه! چهره ورم کرده غیاثی و تکه‌ای که ایمان‌زاده پراند هم‌زمان در مغزش پلی شد. نه. نمی‌شد! همان لحظه‌ها که او در افکارش غرق بود، آقایان همه صلوات بلندی فرستادند. بعد سکوتی حاکم شد و حرف‌های ضد و نقیض‌شان درباره موسیقی و خواننده ها به پایان رسید. یکدفعه یک‌نفر بلند گفت: - اصلا میخواید خودم براتون بخونم؟ هم‌زمان غیاثی که سرش را عقب برگداند تا بفهمد کیست‌، نازی هم گردن کشید تا صاحب صدا را بشناسد. پسری در ردیف دوم بود. غیاثی با خنده گفت: - تو میخوای برامون بخونی ساجدی؟ بی‌خیال برادر! ساجدی با خنده گفت: - اتفافا خانمم میگه صدام خیلی‌ام خوبه! از حرفش ابرو های همه بالا پرید! بلافاصله همه دورش جمع شدند و باز همهمه ها بالا گرفت. همه پشت سر هم از او سوال می‌پرسیدند و بعضی ها هم ناغافل پس گردنی‌ای نثارش می‌کردند. بالاخره قرار شد ساجدی بخواند. به شرطی که اولین مجتمع رفاهی، بستنی مهمان‌شان کند. شیرینی داماد شدن و تنبیه پنهان‌کاری‌اش! صدای "بارون بارون" خواندنش با لهجه‌ی غلیظ شمالی و صدایی که توی دماغ انداخته بو‌د، نازی را هم به خنده انداخت. همه داشتند دست می‌زدند و همراه او می‌خواندند. فقط مومن‌زاده بود که هندزفری را در گوشش گذاشته و بی‌توجه به آن‌ها داشت کار خودش را می‌کرد. نازی از آن بالا، نگاهش را روی صفحه گوشی او سُر داد. عکس شخصی که بزرگ در صفحه پلی لیست دیده می‌شد را شناخت. یکی از انقلابیون تندرو بود که همیشه گاف‌هایش خوراک خوبی برای پیج ها و شبکه‌های مختلف آن ور آبی می‌شد. چند ثانیه بعد او هم چشمانش را بست و سرش را عقب داد. کمی دیگر که می‌گذشت به شالیزار های سبز می‌رسیدند. نازی با خود اندیشید شمال رفتن این سری‌اش قطعا نصفه شب کنار ساحل دور آتش زدن و رقصیدن ندارد. یعنی قرار است چه اتفاقاتی بیافتد؟ حالا آفتاب ظهر، مستقیم به سقف مینی‌بوس می‌خورد و هوا را کمی گرم‌تر کرده بودند. با تکان شدیدی که موقع ترمز پیش آمد، همگی از خواب پریدند. همان‌طور که هاج و واج چشم‌های‌شان را می‌مالیدند یک نفر بلند گفت: - پیاده بشید قراره آقای ساجدی شیرینی دومادی‌شونو بهمون بدن‌! ابروهای ملیحه با خنده بالا پرید و گفت: - نه بابا! مبارکه! شش نفری فورا پیاده شدند. کش و قوسی به بدن‌شان دادند و روی تختی، منتظر نشستند. نازی که باز هم شش دانگ حواسش را به غیاثی داده بود، با سلقمه آهو به خودش آمد و فورا سرش را گرم بازی با ناخن‌های کاشته‌ شده‌اش کرد. چند ثانیه بعد سرش را بالا آورد و با اخمی از سر پرسش به زینب نگاه کرد. - میگم این برادر غیاثی احیانا جز رئیس بسیج بودن، سِمَت دیگه ای تو انرژی اتمی ای چیزی دارن که از صبح انقدر مشغولن؟ @mjholat
• اکیپ کتانی قرمز‌ها ❤️👟 ✍🏻:ح.جعفری مژده با ابروهای بالا پریده پرسید: - چطور؟ هم فرمانده بسیجه هم دانشجو هم رو یه پروژه تحقیقاتی کار می‌کنه‌؟ زینب با لبخندی تایید کرد و گفت: - تازه آمادگی برای امتحان جامع و تز دکتری و اینارم تنگش بچسبون! نگاه شیوا و مژده و آهو چند ثانیه‌ای با بهت به هم دوخته شد. شیوا ناگهان سرش را سمت زینب و ملیحه گرداند و با پوزخندی پرسید: - حالا این همه هسته‌ای بازی در میارن و غنی سازی می‌کنن و بمب می‌سازن و اینا آخرش جز به هم خوردن مذاکرات و تحریم واسه ما چی داره؟ ملیحه ابرویی بالا انداخت! - شیوا جان! ما که فقط بمب نمی‌سازیم! برو یه سرچ بکن ببین چقدر دارو ها و درمانای هسته‌ای رو ما بومی سازی کردیم! یا کلی چیزای دیگه... بمب هم یه گوشه کاره! به هر حال هر کشوری لازمه حواسش به خط دفاعیش باشه که بعدا نره رو هوا... شیوا پوزخند دیگری زد و ابرویش را بالا انداخت. - اسلام از همون اولم کارشو با لشکرکشی پیش برد... واسه همین از جمهوری اسلامی هم نمیشه توقع داشت وقتی همه کار دنیا با مذاکرات پیش میره اون به فکر جنگ نباشه..! این بار جفت ابرو های زینب بالا پرید. کف دستش را روبروی ملیحه گرفت و از او خواست سکوت کند. دو طرف لبش را به پایین داد و با همان چشمان گشاد شده گفت: - شیوا کی گفته اسلام از همون اول لشکرکشی کرد؟ همونا بهت نگفتن که پیامبر اول چه نامه برادرانه‌ای به خسرو پرویز نوشت؟ و خسرو چه رفتار گستاخانه‌ای داشت؟! ملیحه بلافاصله افزود: - تازه حمله‌ای که به ایران شد هم زمان خود پیامبر نبوده... زمان خلیفه اول انجام میشه. زینب با حرکت سر تایید کرد. بعد همان‌طور که چهار زانو نشسته بود، آرنج دو دستش را روی پاهایش گذاشت و سر پنج انگشت هر دست را به انگشتان دست دیگر چسباند. بی آن که سرش را بالا بیاورد، با بالا بردن نگاهش، شیوا را زیر نظر گرفت و گفت: - بعدم تو یه نگاه به دور و برمون بنداز! یا جنگه، تحت سلطه آمریکاست! بعد این آمریکا یه دفعه واسه ما مهربون شده و صلح و مذاکره‌اش در گرفته‌؟ تا همین حالا ام اگر پاشون به کشور ما باز نشده به خاطر ترس شون از همین سیستم دفاعی قوی مون بوده! تازه، تا اون جایی که می‌دونن. ما خیلی چیزای دیگه‌ام داریم که هنوز همه جهان ازش بی‌خبره... شیوا ابرویی بالا انداخت نگاهش را از آن ها گرفت. لب هایش را روی هم فشرد. همان‌طور که زوم بود روی آب‌نمای سنگی گوشه باغ، دستش را به پشت تخت انداخت و گفت: - اوکی حرف شما صحیح. من کلا زیاد حوصله بحث ندارم... زینب لبخندی زد. دستش را روی شانه او گذاشت و با ابرو های بالا داده، لب‌هایش را مصمم به هم فشرد. - اتفاقا بحث کن. بحث کن و حرفای مختلف رو بشنو و برو درباره‌شون تحقیق کن. وگرنه هر کس از هر چی که میخواد تو رو پر می‌کنه و از تو برای خودش یه پیاده نظام مفت و مجانی می‌سازه! @mjholat