مجهولات
به ترتیب دخترعموهام/مامانم/من/ نازنین(دختردایی دخترعموهام)/پایینم داداشام
داستان این بود که ما، یه سری پناهنده بودیم که غیرقانونی با یه گروهی وارد شدیم. بعد یه جا تو مسیر، بردنمون تو یه شرکت گوشت و اونجا بازی شروع شد.
جمعا ۱۳ تا اتاق داشت و چنتا اکتور.. یعنی تئاتر تعاملی بود.
اولش دو گروه شدیم، چشم بندارو گذاشتیم، گفتن دست همو بگیرید بچسبید به دیوار بیاید تو. رفتیم تو و بازی شروع شد🤣
نگهبانا همینجور داشتن غریب کُشی میکردن که دخترعموم شروع کرد نمک ریختن..
اول بازی بهمون گفتن به هیچ وجه با اکتورا، خصوصا نگهبانا شوخی نکنید، ولی من که دیدم دخترعموم میکنه و نهایتاً بهش میگن خفه شو، شیر شدم و گفتم:«نونمون کم بود؟ آبمون کم بود؟ چرا باید پناهنده شیم تو این سلاخ خونه؟»
بعد داشتم خودم به شوخی خودم میخندیدم که یکی در گوشم با لحن مرموزی گفت:«عه؟ حالا که شدی، تازه هنوز مونده!»
یه مقدار موقع اومدن دستشویی داشتم، و از همون لحظه رسما دستشویی شدید استرسی من شروع شد🤣
به دخترعموم گفتم دستشوییم گرفته چی کار کنم؟
گفت عه.. ما که پوشک گذاشتیم
و من نابووود شدم😐🤣💔
بعد اومدن گروه اولو(دخترعموها و داداش بزرگم) بردن
ماها رو اما از هم جدا کردن🥲
اولم مامانمو.
اونجا به نازنین و داداشم گفتم خیله خب الان بزرگترتون منم؟
گفتن آره.
و گفتم بعنوان یه بزرگتر زیادی دستشویی دارم🤣🤌
بعد اومدن داداشمو ببرن یهو جیغ زد:«نه.. نه من نمیام میترسم» :/
فلذا نازنینو بردن و بعدم داداشمو
و من موندم و همونی که وقتی نمک ریختم زر زد(صرفا کفشاشونو میدیدم)
بعد موقع رفتن من گفت:«بک اولو که دادم که تو میای بیرون»
و من اون لحظه فقط به مثانهام یادآوری کردم که پوشک همراهم نیست..
سیستان بلوچستان که بودیم با فامیلامون، تو یکی از گردشا با یه آقای سنیای به اسم جاسم آشنا شدیم که بهشون میخورد ۴۰,۵۰ ساله باشن، ولی بعد فهمیدیم ۳۱ ساله است و از غم مرگ زن جوونش اینطور شکسته شده :)💔
خلاصه باقی سفر به طرز بامزهای این آقا کلا همراهمون بود و چندین نکته و حتی غذای خفن هم ازشون یاد گرفتیم.
امشب مطلع شدیم تو یه تصادف جادهای فوت کرده..
اگر ممکنه برای ایشونم یه فاتحه بخونید🍃🤝
ما خودآگاه یا ناخودآگاه خیلی خیلی شبیه آدمایی میشیم که بهشون نزدیک شدیم..
پس باید به آدمایی نزدیک شیم که دوست داریم شبیهشون بشیم!
و وای از وقتی که به آدمی نزدیک بشیم و شبیهاش بشیم اما بعد بفهمیم اون آدم، و این چیزی که الان شدیم واقعا اشتباه بوده :)))
مجهولات
الان کاملا نگرانم چقدرمون از ۴۰۳ زنده بیرون میایم :)))
به همون مقداری که دیروز خبر مرگ شنیدم، امروز خبر ازدواج شنیدم.
الان نگرانی بعدیم اینه که چقدرمون از ۴۰۳ مجرد بیرون میایم🗿..
من یه وسواس فکری تقریبا از بچگی دارم که وقتی عضوی از بدنم به جایی کشیده میشه یا حتی به یه شئ ناخواسته ضربه و آسیبی میزنم، بر میگردم نوازشش میکنم و بعد ادامه میدم.
یادمه یه بار که از مدرسه پیاده بر میگشتم، به دیوار یا زمین یه ضربه ای زدم و اینا.. خواستم نازش کنم اما گفتم با این عادت مقابله کن. نهایتاً ام اما کل راهو از خونه برگشتم، نازش کردم، با عذرخواهی اضافه، و دوباره رفتم🙂😂