هدایت شده از دارالمجانین
دیدین از وقتی رئیس جمهور شده هیچ پیامی نمیده.؟
این دقیقا پسرها هستند بعد ازینکه خرشون از پل میگذره.
فکرای قبل خواب، جلد سوم صفحه ۴۲۰:
- کاش یکی خانمِ رئیسی رو به پزشکیان معرفی کنه برن سر خونه زندگیشون..
هدایت شده از بِرمودا | 𝘽𝙀𝙍𝙈𝙐𝘿𝘼
سهراب سپهری-
حال و هوای کانالت، یک مذهبیه جالبه.
خسته کننده نیست، انگار وقتی وارد میشی میدونی بلاخره یکی هست بتونه حرفای درست بزنه.
تقدیم به:
https://eitaa.com/mjholat
مجهولات
#ناشناس + هنوزم چند هیچ از من عقبی😎😂💔
بلند شو بیا اینجا کمک خواهرم.
جمع نمیشود دگر آنچه در این یک سال من پراکندم😔😂
مجهولات
فکت* - این دو، سه سال اخیر هر دختری یا رو یه محمدمهدی کراش زده، یا یه خواستگار به نام محمدمهدی داشته
- یه محمدمِهدی هست که به شدت ازش بدم میاد اصلا اسمشم که میارم یادش میفتم حالم بهم میخوره
#ناشناس
+ اینا معمولا محمدمَهدیان. ولی بهرحال تو ام یه محمدمهدی پررنگ تو ذهنت داری🤷🏻♀😂
https://eitaa.com/daienaser/398
دقیقا🤣
پلن اینه که بعد کنکور سه روز خودمو تو اتاق حبس کنم و همه چی رو بریزم بیرون و تکلیف خودمو باهاشون روشن کنم.. کلیشون بازیافتیه، احتمالا یه بغل جزوه وقف در گردشام از توش در بیاد..
مجهولات
- من اول تابستون کمدمو تمیز کردم واقعا حیف شد عکس نگرفتم همه تون خون گریه کنید (از وسطاش داشتم پشیم
- اخه فقط ویسله های من نبود خواهرمم هر سری از خوابگاه میومد وسیله هایی که لازم نداشت و میزاشت اینجا میرفت😑
تازه یه سری کتابایی بود که نمدونستم از کجا اومده انقد خانواده به کمدمن لطف داشتن
#ناشناس
+ دقیقا باگ اتاق ماام همینه😭😂
از کل خونه فقط اتاق ما کمددیواری جانانه داره.. لذا نه تنها برگه و سررسید و کتاب، بلکه لباسای ملتام خیلیش اینجاست. یعنی یه وقت مامانم یا برادرام چیزی گم میکنن، میگن اتاق دخترا تمیز شد پیدا میشه🤣
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_دوم: غرور یا عزت نفس اون روز ... پای اون تصویر... احساس عجیبی داشتم ...
#رمان_نسل_سوخته
#قسمت_سوم: پدر
مدام توی رفتار خودم و بقیه دقت می کردم ... خوب و بد می کردم ... و با اون عقل 9ساله ... سعی می کردم همه چیز رو با رفتار شهدا بسنجم ...
اونقدر با جدیت و پشتکار پیش رفتم ... که ظرف مدت کوتاهی توی جمع بزرگ ترها ... شدم آقا مهران ...
این تحسین برام واقعا ارزشمند بود ... اما آغاز و شروع بزرگ ترین امواج زندگی من شد...
از مهمونی برمی گشتیم ... مهمونی مردونه ... چهره پدرم به شدت گرفته بود ... به حدی
که حتی جرات نگاه کردن بهش رو هم نداشتم ... خیلی عصبانی بود ...
تمام مدت داشتم به این فکر می کردم که ...
_چی شده؟ ... یعنی من کار اشتباهی کردم؟ ... مهمونی که خوب بود ...
و ترس عجیبی وجودم رو گرفته بود ...
از در که رفتیم تو ... مادرم با خوشحالی اومد استقبال مون ... اما با دیدن چهره پدرم ...
خنده اش خشک شد و مبهوت به هر دوی ما نگاه کرد ...
_ سالم ... اتفاقی افتاده؟ ...
پدرم با ناراحتی سرچرخوند سمت من ...
- مهران ... برو توی اتاقت
نفهمیدم چطوری ... با عجله دویدم توی اتاق ... قلبم تند تند می زد ... هیچ جور آروم نمی شد و دلم شور می زد ... چرا؟ نمی دونم ..
الی در رو باز کردم ... آروم و چهار دست و پا ... اومدم سمت حال ...
_ مرتیکه عوضی ... دیگه کار زندگی من به جایی رسیده که... من رو با این سن و هیکل
... به خاطر یه الف بچه دعوت کردن ... قدش تازه به کمر من رسیده ... اون وقتبه خاطر
آقا ... باباش رو دعوت می کنن ...
وسط حرف ها ... یهو چشمش افتاد بهم ...
با عصبانیت ... نیم خیزحمله کرد سمت
قندون ... و با ضرب پرت کرد سمتم ...
_ گوساله ... مگه نگفتم گورت رو گم کن توی اتاق؟ ...
@mjholat
#رمان_نسل_سوخته
#قسمت_چهارم: حسادت
دویدم داخل اتاق و در رو بستم ... تپش قلبم شدید تر شده بود ... دلم می خواست گریه
کنم اما بدجور ترسیده بودم ...
الهام و سعید ... زیاد از بابا کتک می خوردن اما من، نه ... این، اولین بار بود ...
دست بزن داشت ... زود عصبی می شدو از کوره در می رفت ... ولی دستش روی من
بلند نشده بود... مادرم همیشه می گفت ...
- خیالم از تو راحته
و همیشه دل نگران ... دنبال سعید و الهام بود ... منم کمکش می کردم ... مخصوصا
وقتی بابا از سر کار برمی گشت ... سر بچه ها رو گرم می کردم سراغش نرن ... حوصله
شون رو نداشت ...
مدیریت شون می کردم تا یه شر و دعوا درست نشه ... سخت بود هم خودم درس بخونم
... هم ساعت ها اونها رو توی یه اتاق سرگرم کنم ... و آخر شب هم بریز و بپاش ها رو
جمع کنم ...
سخت بود ... اما کاری که می کردم برام مهمتر بود ... هر چند ... هیچ وقت، کسی نمی
دید ...
این کمترین کاری بود که می تونستم برای پدر و مادرم انجام بدم ... و محیط خونه رو
در آرامش نگهدارم ...
اما هرگز فکرش رو هم نمی کردم ... از اون شب ... باید با وجهه و تصویر جدیدی از
زندگی آشنا بشم ... حسادت پدرم نسبت به خودم ... حسادتی که نقطه آغازش بود ... و
کم کم شعله هاش زبانه می کشید ...
فردا صبح ... هنوز چهره اش گرفته بود ... عبوس و غضب کرده ...
الهام، 5 سالش بود و شیرین زبون ... سعید هم عین همیشه ... بیخیال و توی عالم
بچگی ... و من ... دل نگران...
زیرچشمی به پدر و مادرم نگاه می کردم ... می ترسیدم بچه ها کاری بکنن ... بابا از
اینی که هست عصبانی تر بشه... و مثل آتشفشان یهو فوران کنه ... از طرفی هم ...
نگران مادرم بودم...
باالاخره هر طور بود ... اون لحظات تمام شد ...
من و سعید راهی مدرسه شدیم ... دوید سمت در و سوار ماشین شد ... منم پشت سرش
... به در ماشین که نزدیک شدم ... پدرم در رو بست ...
- تو دیگه بچه نیستی که برسونمت ... خودت برو مدرسه ...
سوار ماشین شد و رفت ... و من مات و مبهوت جلوی در ایستاده بودم ...
من و سعید ... هر دو به یک مدرسه می رفتیم ... مسیر هر دومون یکی بود ...
@mjholat