مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_دوم: غرور یا عزت نفس اون روز ... پای اون تصویر... احساس عجیبی داشتم ...
#رمان_نسل_سوخته
#قسمت_سوم: پدر
مدام توی رفتار خودم و بقیه دقت می کردم ... خوب و بد می کردم ... و با اون عقل 9ساله ... سعی می کردم همه چیز رو با رفتار شهدا بسنجم ...
اونقدر با جدیت و پشتکار پیش رفتم ... که ظرف مدت کوتاهی توی جمع بزرگ ترها ... شدم آقا مهران ...
این تحسین برام واقعا ارزشمند بود ... اما آغاز و شروع بزرگ ترین امواج زندگی من شد...
از مهمونی برمی گشتیم ... مهمونی مردونه ... چهره پدرم به شدت گرفته بود ... به حدی
که حتی جرات نگاه کردن بهش رو هم نداشتم ... خیلی عصبانی بود ...
تمام مدت داشتم به این فکر می کردم که ...
_چی شده؟ ... یعنی من کار اشتباهی کردم؟ ... مهمونی که خوب بود ...
و ترس عجیبی وجودم رو گرفته بود ...
از در که رفتیم تو ... مادرم با خوشحالی اومد استقبال مون ... اما با دیدن چهره پدرم ...
خنده اش خشک شد و مبهوت به هر دوی ما نگاه کرد ...
_ سالم ... اتفاقی افتاده؟ ...
پدرم با ناراحتی سرچرخوند سمت من ...
- مهران ... برو توی اتاقت
نفهمیدم چطوری ... با عجله دویدم توی اتاق ... قلبم تند تند می زد ... هیچ جور آروم نمی شد و دلم شور می زد ... چرا؟ نمی دونم ..
الی در رو باز کردم ... آروم و چهار دست و پا ... اومدم سمت حال ...
_ مرتیکه عوضی ... دیگه کار زندگی من به جایی رسیده که... من رو با این سن و هیکل
... به خاطر یه الف بچه دعوت کردن ... قدش تازه به کمر من رسیده ... اون وقتبه خاطر
آقا ... باباش رو دعوت می کنن ...
وسط حرف ها ... یهو چشمش افتاد بهم ...
با عصبانیت ... نیم خیزحمله کرد سمت
قندون ... و با ضرب پرت کرد سمتم ...
_ گوساله ... مگه نگفتم گورت رو گم کن توی اتاق؟ ...
@mjholat
#رمان_نسل_سوخته
#قسمت_چهارم: حسادت
دویدم داخل اتاق و در رو بستم ... تپش قلبم شدید تر شده بود ... دلم می خواست گریه
کنم اما بدجور ترسیده بودم ...
الهام و سعید ... زیاد از بابا کتک می خوردن اما من، نه ... این، اولین بار بود ...
دست بزن داشت ... زود عصبی می شدو از کوره در می رفت ... ولی دستش روی من
بلند نشده بود... مادرم همیشه می گفت ...
- خیالم از تو راحته
و همیشه دل نگران ... دنبال سعید و الهام بود ... منم کمکش می کردم ... مخصوصا
وقتی بابا از سر کار برمی گشت ... سر بچه ها رو گرم می کردم سراغش نرن ... حوصله
شون رو نداشت ...
مدیریت شون می کردم تا یه شر و دعوا درست نشه ... سخت بود هم خودم درس بخونم
... هم ساعت ها اونها رو توی یه اتاق سرگرم کنم ... و آخر شب هم بریز و بپاش ها رو
جمع کنم ...
سخت بود ... اما کاری که می کردم برام مهمتر بود ... هر چند ... هیچ وقت، کسی نمی
دید ...
این کمترین کاری بود که می تونستم برای پدر و مادرم انجام بدم ... و محیط خونه رو
در آرامش نگهدارم ...
اما هرگز فکرش رو هم نمی کردم ... از اون شب ... باید با وجهه و تصویر جدیدی از
زندگی آشنا بشم ... حسادت پدرم نسبت به خودم ... حسادتی که نقطه آغازش بود ... و
کم کم شعله هاش زبانه می کشید ...
فردا صبح ... هنوز چهره اش گرفته بود ... عبوس و غضب کرده ...
الهام، 5 سالش بود و شیرین زبون ... سعید هم عین همیشه ... بیخیال و توی عالم
بچگی ... و من ... دل نگران...
زیرچشمی به پدر و مادرم نگاه می کردم ... می ترسیدم بچه ها کاری بکنن ... بابا از
اینی که هست عصبانی تر بشه... و مثل آتشفشان یهو فوران کنه ... از طرفی هم ...
نگران مادرم بودم...
باالاخره هر طور بود ... اون لحظات تمام شد ...
من و سعید راهی مدرسه شدیم ... دوید سمت در و سوار ماشین شد ... منم پشت سرش
... به در ماشین که نزدیک شدم ... پدرم در رو بست ...
- تو دیگه بچه نیستی که برسونمت ... خودت برو مدرسه ...
سوار ماشین شد و رفت ... و من مات و مبهوت جلوی در ایستاده بودم ...
من و سعید ... هر دو به یک مدرسه می رفتیم ... مسیر هر دومون یکی بود ...
@mjholat
هدایت شده از چرا؟!☫
🔻«اینتراستلار۲» در قم ساخته میشود.
کریستوفر نولان با حضور در مسجد امام علی نیروگاه قم اعلام کرد با توجه به هوای امروز قم نسخه جدید فیلم پرطرفدار میان ستاره ای در قم ساخته میشود و از ظرفیت های محلی این شهر استفاده میشود.
@Chera_akheh
گوینده الان شبکه پویا..
صداش شدیدا تو دماغیه
ضبطشو شدیدا ضعیف انجام داده
تلفظ بعضی حروفش گوشو میزنه
سرعتش بالاست
پارتی خیلی کلفتی داشته✅
- من چرا باید خواب تورو ببینم؟ درحالی که اصلا خیلی وقته کانالتو نخوندم. خوابم انقدر واقهی بود که مطمئنم داشت یه پیامی رو بهم میرسوند.. یه نفر تو خواب بهم میگفت چیزایی که بهت میگمو رو کاغذ بنوبس که به ادمین مجهولات بگی و یادت نره و منم داشتم برات مینوشتم کع اره من الان دارم خوابت رو میبینم یه اتفاقایی افتاده.. و الان هیچی یادم نمیاد چی نوشتم. ینی پشمام
#ناشناس
+ نه تو رو قرآن.. یه کم فکر کن شاید یادت اومد🥲😂💔
آخه من همون شبی که یه شات گذاشتم که خیلی داغونم، خیلی از خدا خواستم بهم برسونه دقیقا باید چکار کنم و شاید جواب همون بوده..🥲 بازم انشاءالله که خیره!
- عمه، گفتی مامان بزرگ چی شده بود؟
- مامان بزرگ؟ پهلوش کبود بود... بدنش سوخته بود... زخمی بود... درد داشت... بدون کفش دوید تو کوچهها و خار رفت تو پاهاش... اونجا با قلاف شمشیر و تازیانه میزدنش... وقتی میخورد زمین، چادر سوختهاش خاکی میشد... جوون بود اما موهاش از غصه سفید شد... تازه، خیلی نگذشته بود که یتیم شده بود... راستی! اینا رو پیش رقیه نگیدا! کوچیکه... دلش طاقت نداره... دق میکنه!
- نه نمیگیم!
- شما نگران نباشیدا! اون موقع بابا حسین تون خیلی کوچیک بود... ولی الان دیگه خیلی مَرده! حواسش بهتون هست... نمیزاره کسی کمتر از گل به شما بگه!
- آره... تازه عمو عباسم هست!
- آره عمه جان...
- عمه، چرا اینقدر زود از مکه میریم؟ اتفاقی افتاده؟
- نه عمه.. تا بابا هست، تا عمو عباس هست، تا علیاکبر هست، تا قاسم هست که اتفاقی نمیافته... اصلا اگه همه برن، تا عمه هست نمیزارم مو از سرتون کم بشه. باشه عمه؟ فقط یادتون نره... به رقیه چیزی نگیدا! اون خیلی کوچیکه...
مجهولات
🔻«اینتراستلار۲» در قم ساخته میشود. کریستوفر نولان با حضور در مسجد امام علی نیروگاه قم اعلام کرد با
- این الان جدیه؟ داره مسخره میکنه؟
وات ده فاز؟
#ناشناس
+ نه بابا داره هوای فوقالعاده خراب قمو مسخره میکنه😂 چون اینتراستلار یه فیلم آخرالزمانی بود که با سناریوی هوای خیلی آلوده شروع میشد...
یه کانالی چالش عکس آیینهای گذاشته بود و باعث شد اینارو بعد چند سال ببینم و یادم بیاد هنوزم این بنده خدا رو نبخشیدم که چهار ساعت جلوی آینه وایسادم یه عکس درست بگیرم، ولی همش این بود :/
انگار رسالت داشت عکس منو خراب کنه.
حدود ۵,۶تا عکسو که بازم توش بود همون موقع پاک کردم.
بچهها راستی..
فاطمه سادات، از ممبرای مجهولات، مدتی پیش پدرشو از دست داده🥀
منتظر بودم شلوغیای انتخابات بخوابه تا اینجا بگم همگی براشون فاتحه بخونیم.. اما این که یکدفعه شبِ رقیه سادات یادم اومد، قطعاً داستانش با یه یاد کردنِ ساده فرق داره :)💔
برای تسکین قلب ترکخوردهٔ دختری که شاید با روضهٔ امشب خیلی بیشتر از من و شما اشک ریخت دعا کنید و برای بابای مهربونش فاتحه بخونید🤍
همین...