eitaa logo
مجهولات
245 دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
741 ویدیو
20 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://daigo.ir/secret/192696131 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
مجهولات
🌸🌿بسم الله الرحمن الرحیم #رمان_نسل_سوخته #قسمت_اول: نسل سوخته دهه شصت...نسل سوخته... هیچ وقت نتو
- عه‌ نسل سوخته من دوبار خوندمش و واقعا دوستش میداشتم🥹 + آره منم حدود چهار سال پیش دوبار خوندمش و الان دوباره شروع کردم✨ الحمدالله
گرد و خاک شدید قطعی برق تب دنگی جزام احتمالاً پزشکیان تحلیف و تنفیذ بشه ابتدا شاهد سونامی و زلزله و سپس زامبی خواهیم بود و در نهایت دوران ریاست جمهوری ایشان عصر انقراض بشر آریایی است✅😂
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_هشتم: سوز درد فردا صبح زود از جا بلند شدم و سریع حاضر شدم ... مادرم تازه می
: چشم های کور من اون روز ... یه ایستگاه قبل از مدرسه ... اتوبوس خراب شد ... چی شده بود؛ نمی دونم و درست یادم نمیاد ... همه پیاده شدن ... چاره ای جز پیاده رفتن نبود ... توی برف ها می دویدم و خدا خدا می کردم که به موقع برسم مدرسه ... و در رو نبسته باشن ... دو بار هم توی راه خوردم زمین ... جانانه سر خوردم و نقش زمین شدم ... و حسابی زانوم پوست کن شد ... یه کوچه به مدرسه ... یکی از بچه ها رو با پدرش دیدم ... هم کالسیم بود ... و من اصال نمی دونستم پدرش رفتگره... همیشه شغل پدرش رو مخفی می کرد ... نشسته بود روی چرخ دستی پدرش ... و توی اون هوا، پدرش داشت هلش می داد ... تا یه جایی که رسید؛ سریع پیاده شد ... خداحافظی کرد و رفت ... و پدرش از همون فاصله برگشت... کاله نقابدار داشتم ... اون زمان کاله بافتنی هایی که فقط چشم ها ازش معلوم بود ... خیلی بین بچه ها مرسوم شده بود ... اما ایستادم ... تا پدرش رفت ... معلوم بود دلش نمی خواد کسی شغل پدرش رو بفهمه ... می ترسیدم متوجه من بشه ... و نگران که کی ... اون رو با پدرش دیده .. تمام مدت کالس ... حواسم اصال به درس نبود ... مدام از خودم می پرسیدم ... چرا از شغل پدرش خجالت می کشه؟... پدرش که کار بدی نمی کنه ... و هزاران سوال دیگه ... مدام توی سرم می چرخید ... زنگ تفریح ... انگار تازه حواسم جمع شده بود ... عین کوری که تازه بینا شده ... تازه متوجه بچه هایی شدم که دستکش یا کاله نداشتن ... بعضی هاشون حتی چکمه هم نداشتن... و با همون کفش های همیشگی ... توی اون برف و بارون می اومدن مدرسه... بچه ها توی حیاط ... با همون وضع با هم بازی می کردن ... و من غرق در فکر ... از خودم خجالت می کشیدم ... چطور تا قبل متوجه نشده بودم؟ ... چطور اینقدر کور بودم و ندیدم؟... اون روز موقع برگشتن ... کالهم رو گذاشتم توی کیفم ... هر چند مثل صبح، سوز نمی اومد ... اما می خواستم حس اونها رو درک کنم ... وقتی رسیدم خونه ... مادرم تا چشمش بهم افتاد ... با نگرانی اومد سمتم ... دستش رو گذاشت روی گوش هام ... - کالهت کو مهران؟ ... مثل لبو سرخ شدی ... اون روز چشم هام ... سرخ و خیس بود ... اما نه از سوز سرما ... اون روز .. برای اولین بار ... از عمق وجودم ... به خاطر تمام مشکالت اون ایام ... خدا رو شکر کردم ... خدا رو شکر کردم ... قبل از این که دیر بشه ... چشم های من رو باز کرده بود ... چشم هایی که خودشون باز نشده بودن ... و اگر هر روز ... عین همیشه ... پدرم من رو به مدرسه می برد ... هیچ کس نمی دونست ... کی باز می شدن؟ ... شاید هرگز ... @mjholat
: احسان از اون روز به بعد ... دیگه چکمه هام رو نپوشیدم ... دستکش و کالهم رو هم ... فقط تا سر کوچه ... می رسیدم سر کوچه درشون می آوردم و می گذاشتم توی کیفم ... و همون طوری می رفتم مدرسه ... آخر یه روز ناظم، من رو کشید کنار ... - مهران ... راست میگن پدرت ورشکست شده؟ .. برق از سرم پرید ... مات و مبهوت بهش نگاه کردم ... - نه آقا ... پدرمون ورشکست نشده ... یه نگاهی بهم انداخت ... و دستم رو گرفت توی دستش ... - مهران جان ... خجالت نداره ... بین خودمون می مونه ... بعضی چیزها رو باید مدرسه بدونه ... منم مثل پدرت ... تو هم مثل پسر خودم ... از حالت نگاهش تازه متوجه منظورش شدم ... خنده ام گرفت ... دست کردم توی کیفم و ... شال و کاله و دستکشم رو در آوردم ... حاال دیگه نگاه متعجب چند دقیقه پیش من ... روی صورت ناظم مون نقش بسته بود ... - پس چرا ازشون استفاده نمی کنی؟ ... سرم رو انداختم پایین ... - آقا شرمنده این رو می پرسیم ... ولی از احسان هم پرسیدید ... چرا دستکش و شال و کاله نداره؟ ... چند لحظه ایستاد و بهم نگاه کرد ... دستش رو کشید روی سرم ... - قبل از اینکه بشینی سر جات ... حتما روی بخاری موهات رو خشک کن ... @mjholat
یانگوم‌و کردن تو گونی✨
مجهولات
یانگوم‌و کردن تو گونی✨
- برای مبارضه با جمحوری اصلامی12 تیر به خیابان ها خواهیم آمد جمهوری_اسلامی وعده ما 12 تیر✌🏻 + 🤣🤣 نه داداش به نظرم یه روز کمه، ۳۵,۳۶,۳۷ تیر همه می‌آییم برای تمام کردن کار✋
هدایت شده از خَلوتگاهِ‌حاج‌علی.
من تا همین الان تب دِنگی رو تب دُنگی می‌خوندم.
ترکیب طلایی و مهجور ماندهٔ پیازداغ و رب‌گوجه رو از دست ندید ✨
من برای خود کنکور به هیچ عنوان استرس ندارم چون به هر حال گند میزنم؛ برای حرفایی که بعدش قراره بشنوم استرس دارم.. ✓ meli⁷‏ᵐᵘˢᵉ @Ekhrajiha
(یه چالش بود که به نظرتون غیر از اسم واقعی خودم چه اسمی بهم می‌خوره که پیامش پاک شد) - بزا منم بگم زینب میخوره بهت + هیرتم🥲 جدا زینبا رو دوست دارم
دست پرورده‌ی عباس علمدار منم نوه‌یِ صف‌شکنِ حیدرِ کرار منم!