سید حسن نصرالله
علی کرکی
سردار نیلفروشان
سمیر توفیق دیب(حاج جهاد)
همه با هم تو یک شب...
حیرانم.. حیران!
ولی خودمونیم...
نسلِ ما چه شبهایی رو صبح کرده
یه صبح گفتند #سردار ارباً اربا شده
یه صبح گفتند #سید_محرومان سوخت
یه صبح گفتند #رهبر_حماس شهید شد
یه صبح گفتند #سید_مقاومت پر کشید
ولی #صبح_اصلی ما شیعیان مانده...
الیس الصبح بقریب؟
آیا صبح نزدیک نیست؟
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_شصت و چهارم: قول زنانه تا چشم مادرم بهم افتاد ... صدام کرد ... رفتم سمت آشپ
#رمان_نسل_سوخته
#قسمت_شصت و پنجم: عیدی بدون بی بی
نمی دونم مادرم چطور پدرم رو راضی کرده بود ... اما ازش اجازه رو گرفت ... بعد از
ظهر هم خودش باهام اومد و محیط اونجا رو دید ... و حضورش هم اجازه رسمی ... برای
حضور من شد ... و از همون روز ... کارم رو شروع کردم ...
از مدرسه که می اومدم ... سریع یه چیزی می خوردم ... می نشستم سر درس هام ...
و بعد از ظهر ... راس ساعت 4 توی کارگاه بودم ... اشتیاق عجیبی داشتم ... و حس
می کردم دیگه واقعا مرد شدم ...
شب هم حدود هشت و نیم، نه ... می رسیدم خونه ... تقریبا همزمان پدرم ...
سریع دوش می گرفتم و لباسم رو عوض
می کردم ... و بلافاصله بعد از غذا ...
می نشستم سر درس ... هر چی که از ظهر باقی مونده بود ...
من توی اون مدت که از بی بی نگهداری
می کردم ... به کار و نخوابیدن ... عادت کرده
بودم ... و همین سبک جدید زندگی ... من رو وارد فضای اون ایام می کرد ...
تنها اشکال کار یه چیز بود ... سعید، خیلی دیر ساعت 10 یا 30:10 می خوابید ... و
دیگه نمی شد توی اتاق، چراغ روشن کنم ... ساعت 11 چراغ مطالعه رو برمی داشتم و
میومدم توی حال ... گاهی هم همون طوری خوابم می برد ... کنار وسایلم ... روی زمین ...
عید نوروز نزدیک می شد ... اما امسال ... برعکس بقیه ... من اصلا دلم نمی خواست برم
مشهد ... یکی دو باری هم جاهای دیگه رو پیشنهاد دادم ...
اما هر بار رد شد ... علی الخصوص که سعید و الهام هم خیلی دوست داشتن برن مشهد
... همه اونجا دور هم جمعمی شدن ... یه عالمه بچه ... دور هم بازی می کردن ... پسر
خاله ها ... دختر دایی ها ... پسر دایی ها ... عالمی بود برای خودش ...
اما برای من ... غیر از زیارت امام رضا ... خونه مادربزرگ پر از دلگیری و غصه بود ...
علی الخصوص ... عید اول ... اولین عید نوروزی که مادربزرگ نبود ...
بین دلخوری و غصه ... معلق می زدم که ...
محمد مهدی زنگ زد ... پسر خاله مادرم
@mjholat
Haj Mehdi RasoliMehdi Rasoli - Allahumma (128).mp3
زمان:
حجم:
3.1M
.
اللّهُمَّ انّا نشکُو الیکَ ...
.
مجهولات
چالش نوشتن 30 روز روز 1: شخصیت خود را توصیف کنید روز 2: چیزهایی که شما را خوشحال می کند. روز 3:
9. شادی
شادی. شاد بودن، خوشحال بودن، خندیدن، لبخند عمیق، حال خوب...
شادی مثل دیدن اولین شکوفههای بهاری لای درختهای یخزده است، ذوق عید نوروز و چیدن سفرهٔ هفت سین و دعوا سر رنگ کردن تخم مرغ، لحظهٔ عیدی گرفتن، عید دیدنی و رفتن به خانه پدربزرگ و دختر و پسر خاله و دایی و عمه و عمو و فلان.. پیچیدن بوی غذای مادربزرگ، مثل ذوقِ روز تمام شدن امتحانات!
شادی مثل گیلاس و زردآلوی نوبرانه، خوابیدن تا ظهر، توی حوض حیاط آبتنی کردن، پیچیدن بوی انبه، سفر، مثل ذوقِ خرید لوازم التحریر جدید!
شادی مثل روز اول مدرسه، جشن شکوفهها، یا سالهای بعد، تجدید دیدار با رفقا و کشف معلم جدید، زنگ تفریح، نمرهٔ ۲۰، تا آخر تمام کردنِ یک پاک کن، شبِ قبل از اردو. مثل ذوق شبِ چلّه!
شادی مثل اولین برف سال، پیدا کردن بهانه برای پوشیدن چکمه، آدم برفی ساختن، حال و هوای دهه فجر و مدرسه، تصویر خانه پس از خانه تکانی. مثل ذوقِ خرید عید!
شادی مثل داشتن آدم هایی که عمیقاً دوستشان داریم. مثل لحظه بدست آوردن! لحظه رسیدن!
شادی بیشک زیباترین احساس موجود در گیتی است...
#me