ولی خودمونیم...
نسلِ ما چه شبهایی رو صبح کرده
یه صبح گفتند #سردار ارباً اربا شده
یه صبح گفتند #سید_محرومان سوخت
یه صبح گفتند #رهبر_حماس شهید شد
یه صبح گفتند #سید_مقاومت پر کشید
ولی #صبح_اصلی ما شیعیان مانده...
الیس الصبح بقریب؟
آیا صبح نزدیک نیست؟
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_شصت و چهارم: قول زنانه تا چشم مادرم بهم افتاد ... صدام کرد ... رفتم سمت آشپ
#رمان_نسل_سوخته
#قسمت_شصت و پنجم: عیدی بدون بی بی
نمی دونم مادرم چطور پدرم رو راضی کرده بود ... اما ازش اجازه رو گرفت ... بعد از
ظهر هم خودش باهام اومد و محیط اونجا رو دید ... و حضورش هم اجازه رسمی ... برای
حضور من شد ... و از همون روز ... کارم رو شروع کردم ...
از مدرسه که می اومدم ... سریع یه چیزی می خوردم ... می نشستم سر درس هام ...
و بعد از ظهر ... راس ساعت 4 توی کارگاه بودم ... اشتیاق عجیبی داشتم ... و حس
می کردم دیگه واقعا مرد شدم ...
شب هم حدود هشت و نیم، نه ... می رسیدم خونه ... تقریبا همزمان پدرم ...
سریع دوش می گرفتم و لباسم رو عوض
می کردم ... و بلافاصله بعد از غذا ...
می نشستم سر درس ... هر چی که از ظهر باقی مونده بود ...
من توی اون مدت که از بی بی نگهداری
می کردم ... به کار و نخوابیدن ... عادت کرده
بودم ... و همین سبک جدید زندگی ... من رو وارد فضای اون ایام می کرد ...
تنها اشکال کار یه چیز بود ... سعید، خیلی دیر ساعت 10 یا 30:10 می خوابید ... و
دیگه نمی شد توی اتاق، چراغ روشن کنم ... ساعت 11 چراغ مطالعه رو برمی داشتم و
میومدم توی حال ... گاهی هم همون طوری خوابم می برد ... کنار وسایلم ... روی زمین ...
عید نوروز نزدیک می شد ... اما امسال ... برعکس بقیه ... من اصلا دلم نمی خواست برم
مشهد ... یکی دو باری هم جاهای دیگه رو پیشنهاد دادم ...
اما هر بار رد شد ... علی الخصوص که سعید و الهام هم خیلی دوست داشتن برن مشهد
... همه اونجا دور هم جمعمی شدن ... یه عالمه بچه ... دور هم بازی می کردن ... پسر
خاله ها ... دختر دایی ها ... پسر دایی ها ... عالمی بود برای خودش ...
اما برای من ... غیر از زیارت امام رضا ... خونه مادربزرگ پر از دلگیری و غصه بود ...
علی الخصوص ... عید اول ... اولین عید نوروزی که مادربزرگ نبود ...
بین دلخوری و غصه ... معلق می زدم که ...
محمد مهدی زنگ زد ... پسر خاله مادرم
@mjholat
Haj Mehdi RasoliMehdi Rasoli - Allahumma (128).mp3
زمان:
حجم:
3.1M
.
اللّهُمَّ انّا نشکُو الیکَ ...
.
مجهولات
چالش نوشتن 30 روز روز 1: شخصیت خود را توصیف کنید روز 2: چیزهایی که شما را خوشحال می کند. روز 3:
9. شادی
شادی. شاد بودن، خوشحال بودن، خندیدن، لبخند عمیق، حال خوب...
شادی مثل دیدن اولین شکوفههای بهاری لای درختهای یخزده است، ذوق عید نوروز و چیدن سفرهٔ هفت سین و دعوا سر رنگ کردن تخم مرغ، لحظهٔ عیدی گرفتن، عید دیدنی و رفتن به خانه پدربزرگ و دختر و پسر خاله و دایی و عمه و عمو و فلان.. پیچیدن بوی غذای مادربزرگ، مثل ذوقِ روز تمام شدن امتحانات!
شادی مثل گیلاس و زردآلوی نوبرانه، خوابیدن تا ظهر، توی حوض حیاط آبتنی کردن، پیچیدن بوی انبه، سفر، مثل ذوقِ خرید لوازم التحریر جدید!
شادی مثل روز اول مدرسه، جشن شکوفهها، یا سالهای بعد، تجدید دیدار با رفقا و کشف معلم جدید، زنگ تفریح، نمرهٔ ۲۰، تا آخر تمام کردنِ یک پاک کن، شبِ قبل از اردو. مثل ذوق شبِ چلّه!
شادی مثل اولین برف سال، پیدا کردن بهانه برای پوشیدن چکمه، آدم برفی ساختن، حال و هوای دهه فجر و مدرسه، تصویر خانه پس از خانه تکانی. مثل ذوقِ خرید عید!
شادی مثل داشتن آدم هایی که عمیقاً دوستشان داریم. مثل لحظه بدست آوردن! لحظه رسیدن!
شادی بیشک زیباترین احساس موجود در گیتی است...
#me
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_شصت و پنجم: عیدی بدون بی بی نمی دونم مادرم چطور پدرم رو راضی کرده بود ... اما
#رمان_نسل_سوخته
#قسمت_شصت و ششم: محمد مهدی
شب بود که تلفن زنگ زد ... محمد مهدی ... پسر خاله مادرم بود ... پسر خاله ای که تا
قبل از بیماری مادربزرگ ... به کل، من از وجود چنین شخصی بی اطلاع بودم ...
توی مدتی که از بی بی پرستاری می کردم ...
دو بار برای عیادت اومد مشهد ... آدم
خون گرم، مهربان، بی غل و غش، متواضع و خنده رو ... که پدرم به شدت ازش بدش
می اومد... این رو از نگاه ها، حالت ها و رفتار پدرم فهمیدم ... علی الخصوص وقتی
خیلی عادی ... پاش رو در می آورد و تکیه می داد به دیوار ... صدای غرولندهای یواشکی
پدرم بلند می شد ...
زنگ زد تا اجازه من رو برای یه سفر مردونه از پدرم بگیره ... اون تماس ... اولین تماس
محمد مهدی به خونه ما بود ...
پدرم، سعی می کرد خیلی مودبانه پای تلفن باهاش صحبت کنه ... اما چهره اش مدام
رنگ به رنگ می شد ... خداحافظی کرد و تلفن رو با عصبانیت خاصی کوبید سر جاش ...
- مرتیکه زنگ زده میگه ... داریم یه گروه مردونه میریم جنوب... مناطق جنگی ... اگر
اجازه بدید آقا مهران رو هم با خودمون ببریم ... یکی نیست بگه ...
و حرفش رو خورد ... و با خشم زل زد بهم ...
- صد دفعه بهت گفتم با این مردک صمیمی نشو ... گرم نگیر ... بعد از 19 ،20 سال ...
پر رو زنگ زده که ...
که با چشم غره های مادرم حرفش رو خورد ... مادرم نمی خواست این حرف ها به بچه
ها کشیده بشه ... و فکرش هم درست بود ...
علی رغم اینکه با تمام وجود دلم می خواست باهاشون برم مناطق جنگی ... عشق دیدن
مناطق جنگی ... شهدا ... اونم دفعه اول بدون کاروان ...
اما خوب می دونستم ... چرا پدرم اینقدر از آقا محمدمهدی بدش میاد ... تحمل رقیب
عشقی ... کار ساده ای نیست... این رو توی مراسم ختم بی بی ... از بین حرف های
بزرگ ترها شنیده بودم ... وقتی بی توجه به شنونده دیگه ... داشتن با هم پشت سر
پدرم و محمد مهدی صحبت می کردن ...
@mjholat
وای انیمیشن درون و بیرون۲ معرکه بود..
جداً.. جداً..
چیزیه که هر نوجوونی نیاز داره ببیندش..
اینقدررر همه چیز قشنگ تحلیل و توصیف شده بود که پوفففف بابا جداً ایول به روانشناس و ایده پرداز کار.. اصن الکنم!
انگار تموم لحظات نوجوونیم برام ترسیم شد.. اون تغییر یهویی، اضطراب، بی حوصلگی، احساسات سرکوب شده، بازگشت خاطرات بد انکار شده در قالب تروما، اضطراب اضطراب اضطراب، اورثینک، فروپاشی روانی، و -نهایتاً پذیرفتن خود-
و اونجا که میرسی به سنی که دیگه خاطرهای رو فراموش نمیکنی..
و البته اینکه وقتی همه احساسات بچگی رفتن، این غم بود که موند براش! چیزی که تو نوجوونی پاشیده..
البته برای رایلی آخرش خوب تموم شد.. من حقیقتا شک دارم برام همینطور تموم شده باشه یا نه؟
ولی خب وقتی درباره«چیزهایی که شما را خوشحال میکند (از سری #me) مینوشتم به نظرم خیلی خوب توصیفش کردم.. و این یعنی درکش کردم! شاید. آره شاید منم قرار نیس یهو شاد و نرمال شم و اون بیحوصلگی، عصبانیت، و اضطراب رو همچنان هم دارم، اما حالا قطعا شادتر از نوجوونیام! شادتر نه راستی، کاملتر..
به نظرم حالا میتونم خیلی بهتر راجع به «شادی» بنویسم.
و میدونید چی نظرمو جلب کرد؟ من تو متنی که برای توصیف شادی نوشتم بیشتر به نوستالژیهای کودکی اشاره کردم. و خب تو این فیلمم نشون میداد که تو کودکی فرمون دست شادی بود..! و این خیلی بامزه بود...
و خب به نظرم دقیقاً فرقش همینه، فرق شادی و خوشحالی. تو بچگی تو شادی، اما تو بزرگی میخوای که خوشحال باشی! و میفهمی خوشحال بودن لزوما شاد بودن نیست.. تأکید میکنم -خوش- -حال-. حالِ خوش.
مثلا تو بزرگی بعد اشک روضهام حالت خوشه.. بعد از دیدن بارونم حالت خوشه.. بعد از دست دادن بعضی آدما هم حتی حالت خوشه..
تو بزرگی میفهمی قراره حالت خوب باشه، نه که لزوما شاد باشی! و خب حتی بعضی شادیها رو زیر پا میزاری تا حالت خوب باشه، مثلا نمیری مهمونی که درس بخونی... یه آدم سمی رو که حتی شاید خیلی شادت میکرده، اما بهت آسیب میزده ترک میکنی..
حالِ خوب یه مفهوم خیلی جامع تر از شادیه. یه مفهوم ناشی از -پذیرفتن-.
پذیرفتنِ خود، شرایط، آدمای اطراف، تواناییها و نقصها، باورها، و همه چیز✨
و دقیقاً برای همینه که روانشناسا میگن آدم باید تو نوجوونی به شناخت و پذیرش کافی از خودش برسه و یه هویت مستقل تعریف کنه. استقلالی که تو جوونی تازه معنا پیدا میکنه..
نوجوونی یه طوفان سنگین برای به دست آوردن ایناست.. و فکر شادی از دست رفته کودکی آدمو روانی میکنه. ولی بعد چیزای خیلی ارزشمندتری به دست میاره!
خلاصه که نوجوونی سخته خیلی، اما از اینجا میشه فهمید اون سختی از درون آدمه! در حالی که ما تو نوجوونی همه چیزو گردن شرایط و آدمای بیرون میندازیم! و هر آدمی هم در هر شرایطی حتی خیلی بهتر ما هم این سن براش سخته، چون اونم این رنجش درونی رو داره..
نمیدونم چطور تمومش کنم اما این تجربه، این فیلم، این بداهه نویسی و نتایجی که همین الان گرفتم برام خیلی لذت بخش بود و چه خوشحالم که نوشتمش.. :)✨
مجهولات
وای انیمیشن درون و بیرون۲ معرکه بود.. جداً.. جداً.. چیزیه که هر نوجوونی نیاز داره ببیندش.. اینقدررر
11.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شاید وقتی بزرگ میشی بخوای نخوای شادی رو کمتر حس میکنی🙃