eitaa logo
مجهولات
318 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
819 ویدیو
22 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://eitaa.com/mjholat/29486 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
این عدد ۶۳ چه سری داره؟
سید حسن نصرالله علی کرکی سردار نیلفروشان سمیر توفیق دیب(حاج جهاد) همه با هم تو یک شب... حیرانم.. حیران!
ولی خودمونیم... نسلِ ما چه شب‌هایی رو صبح کرده یه صبح گفتند ارباً اربا شده یه صبح گفتند سوخت یه صبح گفتند شهید شد یه صبح گفتند پر کشید ولی ما شیعیان مانده... الیس الصبح بقریب؟ آیا صبح نزدیک نیست؟
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_شصت و چهارم: قول زنانه تا چشم مادرم بهم افتاد ... صدام کرد ... رفتم سمت آشپ
و پنجم: عیدی بدون بی بی نمی دونم مادرم چطور پدرم رو راضی کرده بود ... اما ازش اجازه رو گرفت ... بعد از ظهر هم خودش باهام اومد و محیط اونجا رو دید ... و حضورش هم اجازه رسمی ... برای حضور من شد ... و از همون روز ... کارم رو شروع کردم ... از مدرسه که می اومدم ... سریع یه چیزی می خوردم ... می نشستم سر درس هام ... و بعد از ظهر ... راس ساعت 4 توی کارگاه بودم ... اشتیاق عجیبی داشتم ... و حس می کردم دیگه واقعا مرد شدم ... شب هم حدود هشت و نیم، نه ... می رسیدم خونه ... تقریبا همزمان پدرم ... سریع دوش می گرفتم و لباسم رو عوض می کردم ... و بلافاصله بعد از غذا ... می نشستم سر درس ... هر چی که از ظهر باقی مونده بود ... من توی اون مدت که از بی بی نگهداری می کردم ... به کار و نخوابیدن ... عادت کرده بودم ... و همین سبک جدید زندگی ... من رو وارد فضای اون ایام می کرد ... تنها اشکال کار یه چیز بود ... سعید، خیلی دیر ساعت 10 یا 30:10 می خوابید ... و دیگه نمی شد توی اتاق، چراغ روشن کنم ... ساعت 11 چراغ مطالعه رو برمی داشتم و میومدم توی حال ... گاهی هم همون طوری خوابم می برد ... کنار وسایلم ... روی زمین ... عید نوروز نزدیک می شد ... اما امسال ... برعکس بقیه ... من اصلا دلم نمی خواست برم مشهد ... یکی دو باری هم جاهای دیگه رو پیشنهاد دادم ... اما هر بار رد شد ... علی الخصوص که سعید و الهام هم خیلی دوست داشتن برن مشهد ... همه اونجا دور هم جمعمی شدن ... یه عالمه بچه ... دور هم بازی می کردن ... پسر خاله ها ... دختر دایی ها ... پسر دایی ها ... عالمی بود برای خودش ... اما برای من ... غیر از زیارت امام رضا ... خونه مادربزرگ پر از دلگیری و غصه بود ... علی الخصوص ... عید اول ... اولین عید نوروزی که مادربزرگ نبود ... بین دلخوری و غصه ... معلق می زدم که ... محمد مهدی زنگ زد ... پسر خاله مادرم @mjholat
Haj Mehdi RasoliMehdi Rasoli - Allahumma (128).mp3
زمان: حجم: 3.1M
. اللّهُمَّ انّا نشکُو الیکَ ... .
فاطمه‌ی زندگی تولدت مبارک دختر :)💛🤍 و البته ورود تو هم به دهه سوم زندگی🥲✨
مجهولات
چالش نوشتن 30 روز روز 1: شخصیت خود را توصیف کنید روز 2: چیزهایی که شما را خوشحال می کند. روز 3:
9. شادی شادی. شاد بودن، خوشحال بودن، خندیدن، لبخند عمیق، حال خوب... شادی مثل دیدن اولین شکوفه‌های بهاری لای درخت‌های یخ‌زده است، ذوق عید نوروز و چیدن سفرهٔ هفت سین و دعوا سر رنگ کردن تخم مرغ، لحظهٔ عیدی گرفتن، عید دیدنی و رفتن به خانه پدربزرگ و دختر و پسر خاله و دایی و عمه و عمو و فلان.. پیچیدن بوی غذای مادربزرگ، مثل ذوقِ روز تمام شدن امتحانات! شادی مثل گیلاس و زردآلوی نوبرانه، خوابیدن تا ظهر، توی حوض حیاط آب‌تنی کردن، پیچیدن بوی انبه، سفر، مثل ذوقِ خرید لوازم التحریر جدید! شادی مثل روز اول مدرسه، جشن شکوفه‌ها، یا سال‌‌های بعد، تجدید دیدار با رفقا و کشف معلم جدید، زنگ تفریح، نمرهٔ ۲۰، تا آخر تمام کردنِ یک پاک کن، شبِ قبل از اردو. مثل ذوق شبِ چلّه! شادی مثل اولین برف سال، پیدا کردن بهانه برای پوشیدن چکمه، آدم برفی ساختن، حال و هوای دهه فجر و مدرسه، تصویر خانه پس از خانه تکانی. مثل ذوقِ خرید عید! شادی مثل داشتن آدم هایی که عمیقاً دوستشان داریم. مثل لحظه بدست آوردن! لحظه رسیدن! شادی بی‌شک زیباترین احساس موجود در گیتی است...
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_شصت و پنجم: عیدی بدون بی بی نمی دونم مادرم چطور پدرم رو راضی کرده بود ... اما
و ششم: محمد مهدی شب بود که تلفن زنگ زد ... محمد مهدی ... پسر خاله مادرم بود ... پسر خاله ای که تا قبل از بیماری مادربزرگ ... به کل، من از وجود چنین شخصی بی اطلاع بودم ... توی مدتی که از بی بی پرستاری می کردم ... دو بار برای عیادت اومد مشهد ... آدم خون گرم، مهربان، بی غل و غش، متواضع و خنده رو ... که پدرم به شدت ازش بدش می اومد... این رو از نگاه ها، حالت ها و رفتار پدرم فهمیدم ... علی الخصوص وقتی خیلی عادی ... پاش رو در می آورد و تکیه می داد به دیوار ... صدای غرولندهای یواشکی پدرم بلند می شد ... زنگ زد تا اجازه من رو برای یه سفر مردونه از پدرم بگیره ... اون تماس ... اولین تماس محمد مهدی به خونه ما بود ... پدرم، سعی می کرد خیلی مودبانه پای تلفن باهاش صحبت کنه ... اما چهره اش مدام رنگ به رنگ می شد ... خداحافظی کرد و تلفن رو با عصبانیت خاصی کوبید سر جاش ... - مرتیکه زنگ زده میگه ... داریم یه گروه مردونه میریم جنوب... مناطق جنگی ... اگر اجازه بدید آقا مهران رو هم با خودمون ببریم ... یکی نیست بگه ... و حرفش رو خورد ... و با خشم زل زد بهم ... - صد دفعه بهت گفتم با این مردک صمیمی نشو ... گرم نگیر ... بعد از 19 ،20 سال ... پر رو زنگ زده که ... که با چشم غره های مادرم حرفش رو خورد ... مادرم نمی خواست این حرف ها به بچه ها کشیده بشه ... و فکرش هم درست بود ... علی رغم اینکه با تمام وجود دلم می خواست باهاشون برم مناطق جنگی ... عشق دیدن مناطق جنگی ... شهدا ... اونم دفعه اول بدون کاروان ... اما خوب می دونستم ... چرا پدرم اینقدر از آقا محمدمهدی بدش میاد ... تحمل رقیب عشقی ... کار ساده ای نیست... این رو توی مراسم ختم بی بی ... از بین حرف های بزرگ ترها شنیده بودم ... وقتی بی توجه به شنونده دیگه ... داشتن با هم پشت سر پدرم و محمد مهدی صحبت می کردن ... @mjholat