هدایت شده از ناشناسای مجهولاتم
📪 پیام جدید
میشه بیاید پیشمون؟ 🪴📻🎙📚
@Rise_ketab
#دایگو
مجهولات
📪 پیام جدید میشه بیاید پیشمون؟ 🪴📻🎙📚 @Rise_ketab #دایگو
کلا تو مجهولات حمایتی نمیزارم
لاکن از دو وجه حیفم اومد این کانال نباشه
۱. از وقتی رفتم تو کانال، خیلی از عکساشونو سیو کردم و دیدم از اونجا که قطعا روزی بالاخره خرد خرد و به مناسبت براتون خواهم فرستاد، عیبه منبعشو معرفی نکرده باشم🌝
۲. قیمت چندتا از کتابهاشونو تو نت سرچ کردم و دیدم جدا و به طرز عجیبی از همه جا مناسب تره.. اونقدر که ترغیب شدم خودمم چندتایی تهیه کنم :)✨
و به نظرم این دلایل اونقدر برجسته و قانع کننده بود که بهتون معرفیش کنم و شماام حمایتشون کنید💘
مجهولات
این کتاب داستان زندگی یه نفره که توسط یک شهید مدافع حرم نوشته شده. از اون زندگیا که آخرش دست میزاری
در ثالث.. از اونجا که خیلیاتون نحوه نگارش رمان نسل سوخته براتون چالش برانگیز بود و حتی یه سری سوالاتی داشتید که ناشی از این بود که فکر کرده بودید نویسندهاش منم،
دوباره خاطرنشان میکنم که من فقط دارم این رمان رو براتون منتشر میکنم✨
چون به دلم نشسته بود و انتشارش هم مجاز بود.
نویسندهاش، شهید سید طاها ایمانی هستن :) از شهدای مدافع حرم، که خاطرات واقعی یکی از رفقاشونو به رشته تحریر در آوردن✨
بازم اگر کسی میبینه پایه ویراستاری این رمان هست، بیاد پیوی تا با هم هماهنگ بشیم✨ چون من حقیقتا زمانشو ندارم :,)
منم از تریبون قبولی دانشگاه رو به تک تک تون تبریک میگم دخترا :)
خانمِ داییناسر.. که علی رغم تموم سختیا و دغدغهها رشته مورد علاقهش قبول شد🥲
https://eitaa.com/daienaser
غزل که مشاوره قبول شد🥲
https://eitaa.com/Shololololo
هیما که با تموم دغدغههاش از جمله متأهلی به رشته موردعلاقش رسید🥲
و البتههه تیچر زبانم شد دخترمون در همین فی مابین که اینم جدا جای تبریک داره🥲✨
https://eitaa.com/himayejan
و همچنین به درنای کاغذی که علی رغم تمام عدم تمایلش به دانشگاه و کنکور انتخاب رشته کرد و سراسری آورد رشته ای که حال میکنه باهاش :)))✨
و تبریک صادقانه آخرم به فاطمه زندگی که جرعت واقعا عظیمی به خرج داد( به شخصه نداشتم این جرعتو🚶🏻💘) که دوباره برای کنکور بخونه و برسه به همون رشته و دانشگاهی که آرزوشو داشته🥲✨
و البته رفیقم مریم که بالاخره انتخاب رشته کرد و روانشناسی قبول شد😍😂✨
چههه لیستی😔😂✨
و فکر کنم دیگه The end...
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_هفتاد و پنجم: مرد بعد از نماز مغرب و عشا ... همون گوشه ... دم گرفتم ... توی
#رمان_نسل_سوخته
#قسمت_هفتاد و ششم: شب آخر
سفر فوق العاده ما ... تازه از دو کوهه شروع شد ... صبح، بعد از روشن شدن هوا حرکت
کردیم ...
شلمچه ... چزابه ... طلائیه ....کوشک و ...
هر قدمش ... و هر منطقه با جای قبل فرق
داشت ... فقط توفیق فکه نصیب مون نشد ...
هر چی آقا مهدی اصرار کرد ... اجازه ندادن
بریم جلو ... جاده بسته بود و به خاطر شرایط خاص پیش آمده ... اجازه نداشتیم جلوتر
بریم ...
شب آخر ... پادگان حمید ...
خوابم نمی برد ... بلند شدم و اومدم بیرون ... سکوت شب و صدای جیرجیرک ها ... دلم
برای دو کوهه تنگ شده بود ... خاک دو کوهه از من دل برده بود ... توی حال و هوای
خودم بودم ... غرق دلتنگی کردن برای خدا ...
که آقا مهدی نشست کنارم ...
- تو هم خوابت نمی بره ؟ ... بقیه تخت خوابیدن ...
با دل شکسته و خسته به اطراف نگاه کردم ...
ـ این خاک، آدم رو نمک گیر می کنه ... مگه میشه ازش دل کند؟ ... هنوز نرفته، دلم
برای دو کوهه تنگ شده ...
با محبت عمیقی بهم نگاه کرد ...
ـ پدربزرگت هم عاشق دوکوهه بود ... در عوض، منم عاشق این حال و هوای توئم ...
خندید ... و سکوت عمیقی بین ما حاکم شد ...
ـ آقا مهدی؟ ... راسته که شما جنازه پدربزرگم رو برگردوندید؟...
چشم هاش گر گرفت و سرش چرخید ...
به زحمت نیم رخش رو می دیدم ...
- دلم می خواست محل شهادت پدربزرگم رو ببینم ... سفر فوق العاده ای بود و دارم
دست پر می گردم ... اما دله دیگه... چشم انتظار دیدن اون خاک بود ... حالا هم که
فکر برگشت ...
دیگه زبونم به ادامه دادن نچرخید ...
@mjholat