منم از تریبون قبولی دانشگاه رو به تک تک تون تبریک میگم دخترا :)
خانمِ داییناسر.. که علی رغم تموم سختیا و دغدغهها رشته مورد علاقهش قبول شد🥲
https://eitaa.com/daienaser
غزل که مشاوره قبول شد🥲
https://eitaa.com/Shololololo
هیما که با تموم دغدغههاش از جمله متأهلی به رشته موردعلاقش رسید🥲
و البتههه تیچر زبانم شد دخترمون در همین فی مابین که اینم جدا جای تبریک داره🥲✨
https://eitaa.com/himayejan
و همچنین به درنای کاغذی که علی رغم تمام عدم تمایلش به دانشگاه و کنکور انتخاب رشته کرد و سراسری آورد رشته ای که حال میکنه باهاش :)))✨
و تبریک صادقانه آخرم به فاطمه زندگی که جرعت واقعا عظیمی به خرج داد( به شخصه نداشتم این جرعتو🚶🏻💘) که دوباره برای کنکور بخونه و برسه به همون رشته و دانشگاهی که آرزوشو داشته🥲✨
و البته رفیقم مریم که بالاخره انتخاب رشته کرد و روانشناسی قبول شد😍😂✨
چههه لیستی😔😂✨
و فکر کنم دیگه The end...
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_هفتاد و پنجم: مرد بعد از نماز مغرب و عشا ... همون گوشه ... دم گرفتم ... توی
#رمان_نسل_سوخته
#قسمت_هفتاد و ششم: شب آخر
سفر فوق العاده ما ... تازه از دو کوهه شروع شد ... صبح، بعد از روشن شدن هوا حرکت
کردیم ...
شلمچه ... چزابه ... طلائیه ....کوشک و ...
هر قدمش ... و هر منطقه با جای قبل فرق
داشت ... فقط توفیق فکه نصیب مون نشد ...
هر چی آقا مهدی اصرار کرد ... اجازه ندادن
بریم جلو ... جاده بسته بود و به خاطر شرایط خاص پیش آمده ... اجازه نداشتیم جلوتر
بریم ...
شب آخر ... پادگان حمید ...
خوابم نمی برد ... بلند شدم و اومدم بیرون ... سکوت شب و صدای جیرجیرک ها ... دلم
برای دو کوهه تنگ شده بود ... خاک دو کوهه از من دل برده بود ... توی حال و هوای
خودم بودم ... غرق دلتنگی کردن برای خدا ...
که آقا مهدی نشست کنارم ...
- تو هم خوابت نمی بره ؟ ... بقیه تخت خوابیدن ...
با دل شکسته و خسته به اطراف نگاه کردم ...
ـ این خاک، آدم رو نمک گیر می کنه ... مگه میشه ازش دل کند؟ ... هنوز نرفته، دلم
برای دو کوهه تنگ شده ...
با محبت عمیقی بهم نگاه کرد ...
ـ پدربزرگت هم عاشق دوکوهه بود ... در عوض، منم عاشق این حال و هوای توئم ...
خندید ... و سکوت عمیقی بین ما حاکم شد ...
ـ آقا مهدی؟ ... راسته که شما جنازه پدربزرگم رو برگردوندید؟...
چشم هاش گر گرفت و سرش چرخید ...
به زحمت نیم رخش رو می دیدم ...
- دلم می خواست محل شهادت پدربزرگم رو ببینم ... سفر فوق العاده ای بود و دارم
دست پر می گردم ... اما دله دیگه... چشم انتظار دیدن اون خاک بود ... حالا هم که
فکر برگشت ...
دیگه زبونم به ادامه دادن نچرخید ...
@mjholat
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حالا هی نظریه دنیای موازی رو تکذیب کنید
ببینید.. تو ایرانِ ما وضع چجوریه!
تو ایران دنیای موازی چجوری😔😂
من همون قدر که در برابر یه درخواست معقول و محترمانه بیش از حد نرم و لوتی ام، در برابر یه درخواست نامعقول و ملتمسانه کلافه و عصبی، در برابر درخواستی که با بی ادبی و سماجت مطرح بشه، وحشی و یه دنده ام✅