eitaa logo
مجهولات
314 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
817 ویدیو
22 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://eitaa.com/mjholat/29486 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
منم از تریبون قبولی دانشگاه رو به تک تک تون تبریک میگم دخترا :) خانمِ دایی‌ناسر.. که علی رغم تموم سختیا و دغدغه‌ها رشته مورد علاقه‌ش قبول شد🥲 https://eitaa.com/daienaser غزل که مشاوره قبول شد🥲 https://eitaa.com/Shololololo هیما که با تموم دغدغه‌هاش از جمله متأهلی به رشته موردعلاقش رسید🥲 و البتههه تیچر زبانم شد دخترمون در همین فی مابین که اینم جدا جای تبریک داره🥲✨ https://eitaa.com/himayejan و همچنین به درنای کاغذی که علی رغم تمام عدم تمایلش به دانشگاه و کنکور انتخاب رشته کرد و سراسری آورد رشته ای که حال می‌کنه باهاش :)))✨ و تبریک صادقانه آخرم به فاطمه زندگی که جرعت واقعا عظیمی به خرج داد( به شخصه نداشتم این جرعتو🚶🏻💘) که دوباره برای کنکور بخونه و برسه به همون رشته و دانشگاهی که آرزوشو داشته🥲✨ و البته رفیقم مریم که بالاخره انتخاب رشته کرد و روانشناسی قبول شد😍😂✨ چههه لیستی😔😂✨ و فکر کنم دیگه The end...
امشب یادم رفت ازتون تشکر کنما! چون یادمه اومدم اینجا و گفتم می‌دونید که ممکنه برم از قم؟ اگر برمم بیش‌تر از همه دلم برای شما تنگ میشه. و خب شما نذاشتید که تنگ بشه. آبرومم خریدید با وجودی که من از همین زاویه بهتون کلی قول دادم و عمل نکردم.. :)
هدایت شده از -فٰارِج⁴¹⁷!
قم، تکه‌ای از نجف است و نجف، تکه‌ای از بهشت!
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_هفتاد و پنجم: مرد بعد از نماز مغرب و عشا ... همون گوشه ... دم گرفتم ... توی
و ششم: شب آخر سفر فوق العاده ما ... تازه از دو کوهه شروع شد ... صبح، بعد از روشن شدن هوا حرکت کردیم ... شلمچه ... چزابه ... طلائیه ....کوشک و ... هر قدمش ... و هر منطقه با جای قبل فرق داشت ... فقط توفیق فکه نصیب مون نشد ... هر چی آقا مهدی اصرار کرد ... اجازه ندادن بریم جلو ... جاده بسته بود و به خاطر شرایط خاص پیش آمده ... اجازه نداشتیم جلوتر بریم ... شب آخر ... پادگان حمید ... خوابم نمی برد ... بلند شدم و اومدم بیرون ... سکوت شب و صدای جیرجیرک ها ... دلم برای دو کوهه تنگ شده بود ... خاک دو کوهه از من دل برده بود ... توی حال و هوای خودم بودم ... غرق دلتنگی کردن برای خدا ... که آقا مهدی نشست کنارم ... - تو هم خوابت نمی بره ؟ ... بقیه تخت خوابیدن ... با دل شکسته و خسته به اطراف نگاه کردم ... ـ این خاک، آدم رو نمک گیر می کنه ... مگه میشه ازش دل کند؟ ... هنوز نرفته، دلم برای دو کوهه تنگ شده ... با محبت عمیقی بهم نگاه کرد ... ـ پدربزرگت هم عاشق دوکوهه بود ... در عوض، منم عاشق این حال و هوای توئم ... خندید ... و سکوت عمیقی بین ما حاکم شد ... ـ آقا مهدی؟ ... راسته که شما جنازه پدربزرگم رو برگردوندید؟... چشم هاش گر گرفت و سرش چرخید ... به زحمت نیم رخش رو می دیدم ... - دلم می خواست محل شهادت پدربزرگم رو ببینم ... سفر فوق العاده ای بود و دارم دست پر می گردم ... اما دله دیگه... چشم انتظار دیدن اون خاک بود ... حالا هم که فکر برگشت ... دیگه زبونم به ادامه دادن نچرخید ... @mjholat
-
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حالا هی نظریه دنیای موازی رو‌ تکذیب کنید ببینید.. تو ایرانِ ما وضع چجوریه! تو ایران دنیای موازی چجوری😔😂
من همون قدر که در برابر یه درخواست معقول و محترمانه بیش از حد نرم و لوتی ام، در برابر یه درخواست نامعقول و ملتمسانه کلافه و عصبی، در برابر درخواستی که با بی ادبی و سماجت مطرح بشه، وحشی و یه دنده ام✅
Ali YasiniNazdikam Nasho.mp3
زمان: حجم: 6M
- با هم بیشتر آشنا بشیم؟ - نه ممنون. ببخشید.
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_هفتاد و ششم: شب آخر سفر فوق العاده ما ... تازه از دو کوهه شروع شد ... صبح، ب
و هفتم: خاک، خاک نیست دستش رو گذاشت روی شونه ام ... ـ جایی که پدربزرگت شهید شده ... جایی نیست که کسی بتونه بره ... هنوز اون مناطق تفحص نشده ... زمینش بکر و دست نخورده است ... ـ تا همین جاشم ... شما یه جاهایی ما رو بردی که کسی رو راه نمی دادن ... پارتیت کلفت بود .. خندید ... ـ پارتی شماها کلفته ... من بار اولم نیست اومدم ... بعضی از این جاها رو هیچ وقت نشد برم ... شهدا این بار حسابی واستون مایه گذاشتن ... و مهمون داری کردن ... هر جا رفتیم راه باز شد ... بقیه اش هم عین همین جاست ... خاک خاکه ... دلم سوخت ... نمی دونم چرا؟ ... اما با شنیدن این جمله ... آه از نهادم در اومد ... - فکه که راه مون ندادن ... و از جا بلند شدم ... وقت نماز شب بود ... راه افتادم برم وضو بگیرم ... اما حقیقت اینجا بود که ... خاک، خاک نیست ... و اون کلمات، فقط برای دلداری من بود ... شب شکست و خورشید طلوع کرد ... طلوع دردناک ... همگی نشستیم سر سفره ... اما غذا از گلوی من پایین نمی رفت ... کوله ام رو برداشتم برم بیرون ... توی در رسیدم به آقا مهدی ... دست هاش رو شسته بود و برمی گشت داخل ... نرفت کنار ... ایستاد توی در و زل زد بهم ... چند لحظه همین طوری نگام کرد ... بدون اینکه چیزی بگه ... رفت نشست سر سفره ... منم متعجب، خشکم زد ... تو این 10 روز ... اصلا چنین رفتاری رو ازش ندیده بودم ... با هر کی به در می رسید ... یا سریع راه رو باز می کرد ... یا به اون تعارف می کرد ... رو کرد به جمع ... ـ بخوایم بریم محل شهادت پدربزرگ مهران ... هستی @mjholat
خیلی زشتید که لف میدید از ۱۸۲ تا ۱۶۶🤌 نمی‌دونم چرا ولی وایب من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می‌رود می‌گیرم از ذره ذره رفتن‌تون😔😂💘