5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حالا هی نظریه دنیای موازی رو تکذیب کنید
ببینید.. تو ایرانِ ما وضع چجوریه!
تو ایران دنیای موازی چجوری😔😂
من همون قدر که در برابر یه درخواست معقول و محترمانه بیش از حد نرم و لوتی ام، در برابر یه درخواست نامعقول و ملتمسانه کلافه و عصبی، در برابر درخواستی که با بی ادبی و سماجت مطرح بشه، وحشی و یه دنده ام✅
Ali YasiniNazdikam Nasho.mp3
زمان:
حجم:
6M
- با هم بیشتر آشنا بشیم؟
- نه ممنون. ببخشید.
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_هفتاد و ششم: شب آخر سفر فوق العاده ما ... تازه از دو کوهه شروع شد ... صبح، ب
#رمان_نسل_سوخته
#قسمت_هفتاد و هفتم: خاک، خاک نیست
دستش رو گذاشت روی شونه ام ...
ـ جایی که پدربزرگت شهید شده ... جایی نیست که کسی بتونه بره ... هنوز اون مناطق
تفحص نشده ... زمینش بکر و دست نخورده است ...
ـ تا همین جاشم ... شما یه جاهایی ما رو بردی که کسی رو راه نمی دادن ... پارتیت
کلفت بود ..
خندید ...
ـ پارتی شماها کلفته ... من بار اولم نیست اومدم ... بعضی از این جاها رو هیچ وقت نشد
برم ... شهدا این بار حسابی واستون مایه گذاشتن ... و مهمون داری کردن ... هر جا
رفتیم راه باز شد ... بقیه اش هم عین همین جاست ... خاک خاکه ...
دلم سوخت ... نمی دونم چرا؟ ... اما با شنیدن این جمله ... آه از نهادم در اومد ...
- فکه که راه مون ندادن ...
و از جا بلند شدم ... وقت نماز شب بود ... راه افتادم برم وضو بگیرم ... اما حقیقت اینجا
بود که ... خاک، خاک نیست ... و اون کلمات، فقط برای دلداری من بود ...
شب شکست و خورشید طلوع کرد ...
طلوع دردناک ...
همگی نشستیم سر سفره ... اما غذا از گلوی من پایین نمی رفت ... کوله ام رو برداشتم
برم بیرون ... توی در رسیدم به آقا مهدی ... دست هاش رو شسته بود و برمی گشت
داخل ... نرفت کنار ...
ایستاد توی در و زل زد بهم ... چند لحظه همین طوری نگام کرد ... بدون اینکه چیزی
بگه ... رفت نشست سر سفره ... منم متعجب، خشکم زد ... تو این 10 روز ... اصلا چنین
رفتاری رو ازش ندیده بودم ... با هر کی به در می رسید ... یا سریع راه رو باز می کرد
... یا به اون تعارف می کرد ...
رو کرد به جمع ...
ـ بخوایم بریم محل شهادت پدربزرگ مهران ... هستی
@mjholat
خیلی زشتید که لف میدید
از ۱۸۲ تا ۱۶۶🤌
نمیدونم چرا ولی وایب من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم میرود میگیرم از ذره ذره رفتنتون😔😂💘
تو این پروسه کنکور تا ثبتنام دانشگاه قدم میخوای برداری باید پول بریزی تو حلق دولت.
مافیای کنکور خود شمایید. بقیه اداتونو در میارن.
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_هفتاد و هفتم: خاک، خاک نیست دستش رو گذاشت روی شونه ام ... ـ جایی که پدربزرگ
#رمان_نسل_سوخته
#قسمت_هفتاد و هشتم: الفاتحه
برق از سر جمع پرید ...
ـ کجا هست؟ ...
ـ یه جای بکر ...
- تو از کجا بلدی؟ ...
خندید ...
ـ من یه زمانی همه اینجاها رو مثل کف دستم
می شناختم... یه نقشه الکی می دادن
دست مون ... برو و برگرد ...
حالا هستید یا نه؟ ...
هر کی یه چیزی می گفت ... دل توی دلم نبود نتیجه چی میشه ... همون طوری
ایستاده بودم اونجا و خدا خدا می کردم ...
ـ خدایا ... یعنی میشه؟ ... خدایا پارتی من میشی؟ ...
بساط غذا که جمع شد ... دو گروه شدیم ... صاحب خونه آقا مهدی رفت توی یکی دیگه
از ماشین ها ... اون دو تا ماشین برگشتن ...
و ما زدیم به دل جاده ... از شادی توی
پوست خودم جا نمی شدم ...
تا چشم کار می کرد بیابان بود ... جاده آسفالت هم تموم شد و رفتیم توی خاکی ...
حدود ظهر بود ... رسیدیم سر دو راهی ...
پیچید سمت چپ...
- باید مستقیم می رفتی ...
ـ برای اینکه بریم محل شهادت پدربزرگ مهران ... باید از منطقه * بریم ... اونجا رو چند بار شیمیایی زدن ... یکی دو باری هم بین ما و عراق ... دست به دست شد ...
ممکنه دوبله آلوده باشه ...
آقا رسول ... نگاه خاصی بهش کرد ...
ـ مهدی گم نشیم؟ ... خیلی ساله از جنگ می گذره ... بارون زمین رو شسته ... باد،
خاک رو جا به جا کرده ... این خاک و زمین هزار بار جا به جا شده ... نبری مون مستقیم
اون دنیا ...
آقا مهدی خندید ...
- مسافرین محترم ... نیازی به بستن کمربندهای ایمانی نمی باشد ... لطفا پس از قرائت
شهادتین ... جهت شادی روح خودتان و سایر خدمه پرواز ... الفاتحه مع الصلوات ...
پ.ن: در بخش هایی که راوی، اسم مکان یا اسم خاصی را فراموش کرده؛ از عالمت *
استفاده شده است.
@mjholat
امسال بچههای تجربی کلا دو دسته شدن
یا پزشکی و پرستاری آوردن
یا غیرانتفاعی و پیامنور
هنوز خارج از این دو دسته کسیو ندیدم🙂😂🤝
Mohsen ChavoshiGhashange Man.mp3
زمان:
حجم:
14.2M
حس میکنم این تِرَک حرفای ناگفته باباهاست به دختراشون :))
مجهولات
حس میکنم این تِرَک حرفای ناگفته باباهاست به دختراشون :))
شبایی که دختر اشک میریخت و بابا نمیدونست چه کاری از دستش بر میاد؟
روزی که دید جدی جدی نشسته تو ماشین و داره میره برا ثبتنامِ دانشگاه همون دختر کوچولویی که انگار همین دیروز بود چتریاش ریخته بود رو ابروهاش و داشت یه سره بوجی موجی حرف میزد..
یا وقتی که دخترش چادر گلدارشو محکم میکنه و با سینی چایی میاد جلوی پدیدهای به نام خواستگار:))
شبی که تو لباس سفید میبیندش و..
وقتی یه فندق تو بغلش جیغ میکشه:))..