هدایت شده از ناشناسای مجهولاتم
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/mjholat/16340
داری شوخی میکنی دیگه؟؟ منم🥲🤌 میتونم راجع بهش ازت سوال بپرسم؟ تو از قبل بهش اشناییت داشتی؟
#دایگو
مجهولات
📪 پیام جدید https://eitaa.com/mjholat/16340 داری شوخی میکنی دیگه؟؟ منم🥲🤌 میتونم راجع بهش ازت سوال ب
تو ام همین رشته رو میخونی؟😍
چه دانشگاهی؟
آره زیاد.. در خدمتم🤍
Ravin Fard4_6021641760713740889.mp3
زمان:
حجم:
2.1M
قفلی زدم رو این ورژن فارسی موزیک فرندز :))
مجهولات
قسمت دوم: بعد اتمام کلاس فیزیک رفتم تو حیاط. بدون رفیق جز پشه پروندن پلنی هست؟ نه! تازه قضیه اونجایی
قسمت سوم:
این دومین آرزوم برای دانشگاه بود که خدا برآورده کرد. پیدا کردن رفیق خوبو میگم :)
آرزوی اولم که همین بود که فقط دختر باشیم و بیشترم چادری که شد.. به برکت خوندن نماز، با یه اکیپ پایه و درسخون و معتقدم آشنا شدم و نرم نرمک رفتم بینشون...
و خب شروع دوستیمون از اونجا بود که همه با هم فهمیدیم نمازخانه بسته است و تصمیم گرفتیم با یه مهری که اونجا بود، نوبتی نماز بخونیم و تو همون پروسه با هم آشناتر شدیم!
فکر میکردم چون یه سال پشت کنکور بودم، از خیلیا تو دانشگاه بزرگتر باشم، ولی فعلا که از همه ۴ تا رفیقم کوچیکترم😶
از مامان دو تا بچه، متولد ۷۵ داریم تا بنده که ۸۴ام... از همه بیشتر با ریحانه حس نزدیکی داشتم و شخصیت پختهی محدثه سادات و البته چشمی مسئله حل کردناش هم جذبم کرد! اون دو تا متولد ۸۲ان
معصومه ام متولد ۷۸، مشغول یه لیسانس دیگه بوده ولی خوشش نیومده و اومده سراغ زیست فناوری. درسشم حسابی خوبه و ماشاءالله کل کلاس تو جیبشن :)!
نقطه مشترک اصلی مون اینه که همهمون عاشق این رشته ایم و همهمون با تحقیق و آگاهی کامل اومدیم اینجا! همهمون چادری و البته زیر خط فقریم😂🍃
یه جور یه لحظه همهشون رفتن سمت کافه دانشگاه که من گرخیدم و گفتم خب با این قیمتا چطور خریدو یپیچونم؟ ولی یهو همه زدن زیر خنده و فهمیدم اوضاع همهمون همینه! و دست خالی برگشتیم...
پیشاپیش برام ناراحت کننده است که این رفاقت، و همین جمع، تو دانشگاه خیلی عمر نداره.. همین ترم که یک ماهشم رفته هست و ترم بعد معلوم نیس هر کدوم چطور انتخاب واحد کنیم و کِی و کجاها با هم باشیم.
ولی باز معرکه است.. چون تحمل دانشگاه بدون رفیق همفکر واقعا سخت بود...
امیدوارم پایدار بمونه و بتونیم با هم حرکتای خفنی بزنیم.. چون همهمون تأسیس شرکت دانش بنیان پلن اصلی مونه(البته معصومه میخواد مهاجرت کنه)😌😂
قرار شد گروهمونم من بزنم و زدم و بچه ها اومدن، خوشبختانه همه متفقالنظر بودیم که ایتا و اینم بر اکلیلم افزود🥲
چهار ساعت کلاس ریاضی واقعا فاجعه بود و همونطور که توصیف کردم هیچی ازش نفهمیدم.. و فکر نکنم در ادامه ام چیزی بفهمه چون تدریسش افتضاحه.. هر چند میگن بهترین استاد ریاضی دانشگاست! فقط امیدوارم چون ریاضی ۱ه بتونم از تو نت چیزی ازش در بیارم و اونجا یاد بگیرم...
البته اگه پایهمو قوی کنم قطعا اوضاعم بهتر میشه! و البته جزوه رو زودتر بگیرم و پیش خوانی داشته باشم...
فعلا پلن اینه که تا هفته بعد، فیزیک امروزو مرور کنم، رفرنسشو از کتابخونه بگیرم و پیشخوانی کنم، ریاضی رو حتما کل دوازدهمو مجدد بخونم و بخش حد جزوه رم مرور کنم و مشتق ام پیشخوانی..
و حتما حتماً برای شیمی سه شنبه، استوکیومتری و نکات اولیه آلی رو مرور کنم چون اصلا نمیدونم چی در انتظارمه و نمیخوام مثل ریاضی بخاطر ضعف پایه، جلسه اولو رسما از دست بدم...
خوشبختانه این هفته هنوز یکشنبه و پنجشنبه هامون خالیه و میتونم با اختصاص همین روزی ۷,۸ ساعت که دانشگاهم، به درس خوندن همه اینارو در بیارم.. از هفته بعد کلاسای جبرانی و دو واحدی که اضافه شده، دیگه هیچ فرصتی برای قوی کردن پایه و عقب موندن برام نمیزاره و فقط باید بدوم که برسم!
همه چیز زیادی رو دور تنده. علی رغم همه این تلاشا تازه شاید فقط پاس بشم.. اینکه رو دور بیافتم و خودمو بکشم بالا قطعا تو این نیمترم اول اتفاق نمی افته.. حتی شاید تو کل ترم اول..
ولی از ترم دو و سه وضع واحدا واقعا بهتر میشه و مهم تر اینکه دیگه ریاضی نداریم! و فیزیک...
امیدوارم دووم بیارم. بینهایت سخت تر از تصورمه🚶🏻
یادم میاد میخواستم واحد بیشتر بگیرم و حینش دوباره برا کنکور بخونم و مقاله بنویسم و اینا، فقط خندم میگیره.
الان فقط میخوام به کلاس برسم..😂🤌
مجهولات
قسمت سوم: این دومین آرزوم برای دانشگاه بود که خدا برآورده کرد. پیدا کردن رفیق خوبو میگم :) آرزوی او
این عکسم یادگاری از همون جایی که قرار شد گروه بزنیم تو ایتا
مجهولات
📪 پیام جدید من عاشق بیوتکنولوژیم ولی متاسفانه جنبه استفادشو ندارم و فقط برا کارای خلاف دوسش دارم پس
منم قطعا اگر این انگیزه رو نداشتم باقی انگیزهها برام کافی نبود😔😂
ولی خب بیافتی تو سیستم انشاءالله کم کم بهت جهت مثبت میده😂🤝
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_هشتاد: شب خاطره ماشین رو خاموش کردیم ... شب ... وسط بیابان ... سوز سردی می ا
#رمان_نسل_سوخته
#قسمت_هشتاد و یکم: مأموریت
ـ اون ایام ... هر چند جمعیت خیلی از الان کمتر بود ... اما اتوبوس ها تعدادشون فوق
العاده کم تر بود ... تهویه هم نداشتن ... هوا که یه ذره گرم می شد ... پنجره ها رو باز
می کردیم ... با این وجود توی فشار جمعیت ... بازم هوا کم می اومد ... مردم کتابی می
چسبیدن بهم ... سوزن می انداختی زمین نمی اومد ... می شد فشار قبر رو رسما حس کرد ...
ظهر بود ... مدرسه ها تعطیل کرده بودن ...
که با ما تماس گرفتن ... وقتی رسیدیم به
محل...
اشک، امانش رو برید ...
ـ یه نفر از پنجره ککتل مولوتف انداخته بود تو ... همه شون ایستاده ... حتی نتونسته
بودن در رو باز کنن ...
توی اون فشار جمعیت ...بدون اینکه حتی بتونن تکان بخورن ... زنده زنده سوخته بودن ... جزغاله شده بودن ...
جنازه هاشون چسبیده بود بهم ...
بچه ابتدایی هم توی اتوبوس بود ...
خیلی طول کشید تا آروم تر شد ...
منم پا به پاشون گریه می کردم ...
ـ بوی گوشت سوخته، همه جا رو برداشته بود ... جنازه ها رو در می آوردیم ... دیگه
شماره شون از دست مون در رفته بود... دو تا رو میاوردیم بیرون ... محشر به پا می شد
... علی الخصوص اونهایی که صندلی هم آب شده بود و ریخته بود روشون ...
یکی از بچه ها حالش خراب شده بود ...
با مشت می زد توی سر خودش ...
فرداش حکم مأموریت اومد ... بهمون مأموریت دادن، طرف رو پیدا کنیم ...
نفس آقا مهدی که هیچ ... دیگه نفس منم در
نمی اومد ...
ـ پیداش کردید؟ ...
@mjholat
بینهایت گوگولی بودن🥲😂