eitaa logo
مجهولات
314 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
818 ویدیو
22 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://eitaa.com/mjholat/29486 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
خیلی دوست دارم تک تک عکس و فیلمای تو میکروسکوپ و جک و جونورا رو بهتون نشون بدم🥲 حالا خرد خرد می‌رسونم به خدمتتون😂✨
بچه کوسه می‌قولید؟
هدایت شده از ناشناسای مجهولاتم
📪 پیام جدید https://eitaa.com/8293556/16402 جوون عجب دافی بخوریمت 😂😔
هدایت شده از ناشناسای مجهولاتم
📪 پیام جدید این آب های زرد چیه که حیوان و می‌زارن داخلش؟ باعث میشه خراب نشه؟ مور خورم میشه حیوون میبینم به این که تو قراره لمش شوندگنی فکر میکنم بدنم مبارزه😂😭
مجهولات
📪 پیام جدید این آب های زرد چیه که حیوان و می‌زارن داخلش؟ باعث میشه خراب نشه؟ مور خورم میشه حیوون م
الکل طبی‌ه آره 🤝 منم خودم خیلی حیوون گریزم ولی خب فقط از زنده‌اش بدم میاد. با مرده‌اش تو‌ شیشه اوکی‌ام😂🤝 البته ما با اینا کاری نداریم.. برای تشریح و اینا باید جونور تازه برامون بیارن که خب بازم من با مرده‌اش مشکلی ندارم😔😂🤝
😂+++
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته قسمت_هشتاد و چهارم: پاک تر از خاک نفهمیدم کی خوابم برد ... اما با ضرب یه نفر به پن
و پنجم: اولین قدم غیر قابل وصف ترین لحظات عمرم ... رو به پایان بود ... هوا گرگ و میش بود و خورشید ... آخرین تلاشش رو ... برای پایان دادن به بهترین شب تمام زندگیم ... به کار بسته بود ... توی حال و هوای خودم بودم که صدای آقا مهدی بلند شد ... - مهران ... سرم رو بلند کردم ... با چشم های نگران بهم نگاه می کرد... نگاهش از روی من بلند شد و توی دشت چرخید ... رنگش پریده بود ... و صداش می لرزید ... حس می کردم می تونم از اون فاصله صدای نفس هاش رو بشنوم ... توی اون گرگ و میش ... به زحمت دیده می شد ... اما برعکس اون شب تاریک ... به وضوح تکه های استخوان رو می دیدم ... پیکرهایی که خاک و گذر زمان ... قسمت هایی از اونها رو مخفی کرده بود ... دیگه حس اون شبم ... فراتر از حقیقت بود ... از خود بی خود شدم ... اولین قدم رو که سمت نزدیک ترین شون برداشتم ... دوباره صدای آقا مهدی بلند شد ... با همه وجود فریاد زد ... ـ همون جا وایسا ... پای بعدیم بین زمین و آسمان خشک شد ... توی وجودم محشری به پا شده بود ... از دومین فریاد آقا مهدی ... بقیه هم بیدار شدن ... آقا رسول مثل فنر از ماشین بیرون پرید... چند دقیقه نشستم ... نمی تونستم چشم از استخوان شهدا بردارم ... اشک امانم نمی داد ... ـ صبر کن بیایم سراغت ... ترس، تمام وجودشون رو پر کرده بود ... علی الخصوص آقا مهدی که دستش امانت بودم ... ـ از همون مسیری که دیشب اومدم برمی گردم ... گفتم و اولین قدم رو برداشتم ... @mjholat
یکی اینجا بوفه دانشگاه رو کشف کرده و قراره پولاشو به فنا بده💘
قشنگ می‌بینید سلولای سنگ‌فرشی و مکعبی و استوانه‌ای رو؟🥲 و البته غشای پایه و رشته‌های پروتئینی‌اش!
هدایت شده از مجهولات
910.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهید مهدی زین‌الدین: هر گاه در شب جمعه شهدا را یاد کنید، آنها شما را نزد اباعبدالله یاد می‌کنند.