eitaa logo
مجهولات
318 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
819 ویدیو
22 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://eitaa.com/mjholat/29486 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_نود و سوم: مرزهای خیال سرم رو آوردم بالا دیدم دایی محسن بالای سرم ایستاده ..
و چهارم: 7 سال اعتماد دایی محسن، اون شب کلی حرف های منطقی و فلسفی رو با زبان بی زبانی بهم زد ... تفریح داییم فلسفه خوندن بود... و من در برابر قدرت فکر و منطقش شکست خورده بودم... حرف هاش که تموم شد دیگه مغزم مال خودم نبود ... گیج گیج شده بودم ... و بیش از اندازه دل شکسته ... حس آدمی رو داشتم که عزیزترین چیز زندگیش رو ازش گرفتن ... توی ذهنم دنبال رده پای حضور خدا توی زندگیم می گشتم... جاهایی که من، زمین خورده باشم و دستم رو گرفته باشه ... جایی که مونده باشم و ... شک تمام وجودم رو پر کرده بود ... ـ نکنه تمام این سال ها رو با یه توهم زندگی کردم؟ ... نکنه رابطه ای بین من و خدا نیست ... نکنه تخیلم رو پر و بلا دادم تا حدی که عقلم رو در اختیار گرفته؟ ... نکنه من از اول راه رو غلط اومده باشم؟ ... نکنه ... شاید ...همه چیزم رفت روی هوا ... عین یه بمب ... دنیام زیر و رو شده بود ... و عقلم در برابر تمام اون حرف های منطقی و فلسفی ... به بدترین شکل ... کم آورده بود ... با خودم درگیر شده بودم ... همه چیز برای من یه حس بود... حسی که جنسش با تمام حس های عادی فرق داشت... و قدرتش به مرحله حضور رسیده بود ... تالش و اساس 7 سال از زندگیم، داشت نابود می شد ... و من در میانه جنگی گیر کرده بودم... که هر لحظه قدرتم کمتر می شد ... هر چه زمان جلوتر می رفت ... عجز و ناتوانی بر من غلبه می کرد ... شک و تردیدها قدرت بیشتری می گرفت ... و عقلم روی همه چیز خط می کشید ... کم کم سکوت بر وجودم حکم فرما شد ... سکوت مطلق ... سکوتی که با آرامش قدیم فرق داشت ... و من حس عجیبی داشتم ... چیزی در بین وجودم قطع شده بود ... دیگه صدای اون حس رو نمی شنیدم ... و اون حضور رو درک نمی کردم ... حس خأل ... سرما ... و درد ... به حدی حال و روزم ویران شده بود که ... همه چیز خط خورده بود ... حس ها ... هادی ها ... نشانه ها ... و اعتماد ... دیگه نمی دونستم باید به چیز ایمان داشته باشم ... یا به چه چیزی اعتماد کنم ... من ... شکست خورده بودم ... @mjholat
از امروز✨
هدایت شده از ناشناسای مجهولاتم
📪 پیام جدید اگه پدری گناه کرد گناه همون پدره نه بچه هاش به بچه هاتون یاد ندید که حرف هایی بزنه که پدرت دزده به‌خدا بابای من دزد نیست فقط تهمته شاید به نظر همه مهم نباشه حرف های یه بچه ای ده ساله ولی منو خرد کرد
مجهولات
📪 پیام جدید اگه پدری گناه کرد گناه همون پدره نه بچه هاش به بچه هاتون یاد ندید که حرف هایی بزنه که پ
شکست شیشه دل را مگو صدایی نیست که این صدا به قیامت بلند خواهد شد... :)❤️‍🩹
هدایت شده از ناشناسای مجهولاتم
📪 پیام جدید حوصله ام سر رفته، ناراحتم ، دلم شکسته ، عصبیم گشنمه، به شدت هم حوصله ای کار رو ندارم ، اینترنتم آخرشه وایییییی دلم میخواد سرم و بزارم زمین بمیرم🤦‍♀️🥴
مجهولات
📪 پیام جدید حوصله ام سر رفته، ناراحتم ، دلم شکسته ، عصبیم گشنمه، به شدت هم حوصله ای کار رو ندارم ،
الان باید هم دردی کنم ولی منم دلم خواست غر بزنم😔😂 کارفرمای شماره ۱، یه لیست طویل دیگه از کار برام ردیف کرده که اونقدر ناجوانمردانه اس ممکنه حتی کلا از همکاری باهاشون انصراف بدم کارای محتوای کارفرمای ۲ رو هنوز تموم نکردم و ذهنم درگیرشه و می‌دونی چی کارمو سخت می‌کنه؟ گوشیم افتاده رو لج و شارژ نمیشه :))) باید عین بچه وایسم بالای سرش سوکتشو نگه دارم تا ۵ درصد شد فوری کارامو انجام بدم، دوباره برگردم شارژ کنم! و این پروسه و اینکه داره باطری گوشیم به فنا می‌ره روانمو کاهیده.. و اما با وجود همه اینا تمام دلم در اصل پیش شیمیه که قرار بود بخونم و جزوه مو پاکنویس کنم و مسئله تمرین کنم برای فردا و هیچ غلطی نکردم چون این وضع گوشی کارامو عقب انداخت. حتی عصر یهو اونقدر فشار اومد بهم که نشستم بی دلیل بخاطرش این پروسه رو طی کردم و بعد عین آدم برنامه ریزی کردم با وجود همه مشکلات چطور پیش برم که کار در بیاد؟ و برنامه‌مم شد اینکه شب تا ۱۲ بیدار بمونم و صبح ۸ برپا بزنم و تا خود ۱۱ که کلاسه یه کورس جون بکنم که همه اینا در بیاد.. در حالی که مریضم و بنده‌ی خواب! داداشم چند روزه حرفایی می‌زنه که دیگه حتی نمی‌خوام جوابشو بدم ولی قلبمو له می‌کنه و مامان بابامم حواسشون نیست به غرور دختر بزرگ خونه. و بابت این تو گوشی بودنا شماتت میشم درحالی که همش بخاطر کاره و کارم بخاطر عدم حمایتای خودشون.(شایدم به قول مامان بلندپروازیای من) و آره الان رو این مودم که بزنم زیر تمام روابط کاری و دوستانه و خانوادگی و مجازی و هر چی و هر جا و هر آدمی که بهم نزدیک بشه ولی سعی می‌کنم نرمال باشم ولی هربار صدای بی جون و سرفه های یکی در میونم تو‌ ویسامو گوش میدم می‌خوام خودمو بغل کنم و به حالش زار بزنم و تک تک اون ایموجیای😍🤩😎🤓😂😁✌️👊رو از اینور اونور پیامام پاک کنم و فقط بنویسم:«این کاربر کم آورده»/.
کاش کاروان یک شبه‌ی کربلا وجود داشت.