ممنون میشم دعا کنید یه موردی جور و قطعی بشه✨
کلا من این مدت احتمالا زیاد رو دور التماس دعام. تسبیحاتونو زمین نزارید😔😂
هدایت شده از مجهولات
910.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهید مهدی زینالدین:
هر گاه در شب جمعه شهدا را یاد کنید،
آنها شما را نزد اباعبدالله یاد میکنند.
هدایت شده از منظومهٔ من
' خدا افزون ڪند دردم، اگر ڪار تو درمان است
ڪہ شرط دیدنت بانو، همین بدحالےِ جان است!
#تأویل (ح.جعفری)
@manzome_man
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_نود و هفتم: دنیای من دنیای من فرق کرده بود ... از هیچ چیز و هیچ کس نمی ترسیدم
#رمان_نسل_سوخته
#قسمت_نود و هشتم: خفه شو روانی
زمان ثبت نام مدارس بود ...
و اون سال تحصیلی به یکی از خاص ترین سال های عمرم تبدیل شد ...
من، سوم دبیرستان ... سعید، اول ...
اما حاضر نشد اسمش رو توی دبیرستانی که من
می رفتم بنویسن ... برام چندان هم عجیب نبود ... پا گذاشته بود جای پای پدر ... و
اون هم حسابی تشویقش می کرد و بهش پر و بلا می داد ... تا جایی که حاضر نشد به
من برای رفتن به کلاس زبان پول بده... اما سعید رو توی یه دوره خصوصی ثبت نام کرد ...
اون زمان... ترم 3 ماهه ... 400 هزار تومن ...
با سعید، فقط 6 نفر سر کلاس بودن ...
یه دبیرستان غیرانتفاعی ... با شهریه ی چند میلیونی ... همه همکلاسی هاش بچه های
پولداری بودن که تفریح شون اسکی کردن بود ... و با کوچک ترین تعطیلات چند روزه
ای ... پرواز مستقیم اروپا ...
سعی می کرد پا به پای اونها خرج کنه ...
تا از ژست و کالس اونها کم نیاره ... اما شدید
احساس تحقیر و کمبود می کرد ...
هر بار که برمی گشت ...سعی می کرد
به هر طریقی
که شده ... فشار روحی ای رو که روش بود رو تخلیه کنه ... الهام که جرات نزدیک شدن
بهش رو نداشت ...
و من... همچنان هم اتاقیش بودم ...
شاید مطالعاتم توی زمینه های روانشناسی و علوم اجتماعی ... تخصصی و حرفه ای نبود
... اما تشخیص حس خلا و فشار درونی ای رو که تحمل می کرد ... و داشت تبدیل به
عقده می شد ... چیزی نبود که فهمیدنش سخت باشه ... بیشتر از اینکه رفتارهاش ...
و خالی کردن فشار روحیش سر من ... اذیتم کنه
و ناراحت بشم ... دلم از این می سوخت
که کاری از دستم براش بر نمی اومد ...
هر چند پدرم حاضر نشده بود ... من رو کالس زبان ثبت نام کنه ...
اما من، آدمی نبودم که شرایط سخت ... مانع از رسیدنم به هدف بشه ... این بار که دایی ازم پرسید کتاب چی می خوای؟ ... یه لیست کتاب انگلیسی در آوردم
... با یه دیکشنری ... و از معلم زبان مون هم خواستم خوندن تلفظ ها رو از توی
دیکشنری بهم یاد بده ... کتاب ها زودتر از چیزی که فکر می کردم تموم شد ...
اما منتظر تماس بعدی دایی نشدم ... رفتم یه روزنامه به زبان انگلیسی خریدم ...
از هر جمله 10 کلمه ایش ... شیش تاش رو بلد نبودم ... پر از لغات سخت ... با جمله
بندی های سخت تر از اون ... پیدا کردن تک تک کلمات ... خوندن و فهمیدن یک
صفحه اش ... یک ماه و نیم طول کشید ... پوستم کنده شده بود ... ناخودآگاه از شدت
خوشحالی پریدم بالا و داد زدم ...
ـ جانم ... بالاخره تموم شد ...
خوشحالی ای که حتی با شنیدن ... خفه شو روانی ... هم خراب نشد ...
@mjholat
مجهولات
آزمایشگاه فیزیک ۱✨
میدونید چرا اون خطه اینقدر با اون نقطهها عدم تطابق داره؟
بخاطر -ششصدم- خطا🤌
چون دستگاه بر اساس هزارم ثانیه اندازهگیری میکرد!