eitaa logo
مجهولات
318 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
819 ویدیو
22 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://eitaa.com/mjholat/29486 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
چقدر خوشحالم که این رمان هست چون رسما به پیسی محتوا افتادم🦦 تمام اکانت‌های شبکه‌های اجتماعی‌م یا سایلنتن یا گاهی دو تا عکس از در و دیوار دانشگاه!
Alireza Eftekhari [BibakMusic.com]Alireza Eftekhari Atashe Karevan 128.mp3
زمان: حجم: 11.8M
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن شرط اول قدم آن است، که مجنون باشی:)
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
مجهولات
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن شرط اول قدم آن است، که مجنون باشی:)
من مجنون نیستم نهایتا خسرو ام هرجور که فکر می‌کنم
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_صد و هفتم: حادثه بی خبر نیست توی راهرو بهم رسیدیم ... با سر بهش سالم کردم و
و هشتم: رتبه اون تابستان ... اولین تابستانی بود که ما مشهدی نشدیم... علی رغم اینکه خیلی دلم می خواست بریم ... اما من پیش دانشگاهی بودم ... و جو زندگیم باید کامال درسی می شد ... مدرسه هم برنامه اش رو خیلی زودتر سایر مدارس و از اوایل تابستان شروع می کرد ... علی الخصوص که یکی از مراکز برگزاری آزمون های آزمایشی * بود ... و کل بچه های پیش هم از قبل ... ثبت نام شده محسوب می شدن ... امتحان نهایی رو که دادیم ... این بار دایی بدون اینکه سوالی بپرسه ... خودش هر چی کتاب که فکر می کرد به درد کنکور می خوره برام خرید ... هر چند اون ایام، تنوع کتاب ها و انتشارات مثل الان نبود ... و غیر 3 تا انتشارات معروف ... بقیه حرف چندانی برای گفتن نداشتن ... آزمون جمع بندی پایه دوم و سوم ... رتبه کشوریم ... تک رقمی شد ... کارنامه ام رو که به مادرم نشون دادم ... از خوشحالی اشک توی چشماش جمع شد ... کسی توی خونه، مراعات کنکوری بودن من رو نمی کرد ... و من چاره ای نداشتم جز اینکه... حتی روزهایی رو که کالس نداشتیم توی مدرسه بمونم ... اونقدر غرق درس خوندن شده بودم ... که اصال متوجه نشدم... داره اطرافم چه اتفاقی می افته ... روزهایی که گاهی به خاطرش احساس گناه می کنم ... زمانی که ایام اوج و طالیی ... و روزهای خوش و پر انرژی زندگی من بود ... مادرم، ایام سخت و غیر قابل تصوری رو می گذروند ... زن آرام و صبوری ... که دیگه صبر و حوصله قبل رو نداشت ... زمانی که مشاورهای مدرسه ... بین رشته ها و دانشگاه های تهران ... سعی می کردن بهترین گزینه ها و رشته های آینده دار رو بهم نشون بدن ... و همه فکر می کردن رتبه تک رقمی بعدی دبیرستان منم ... و فقط تشویق می شدم که همین طوری پیش برم ... آینده زندگی ما ... داشت طور دیگه ای رقم می خورد ... نهار نخورده و گرسنه ... حدود ساعت 7 شب ... زنگ در رو زدم ... محو درس و کتاب که می شدم ... گذر زمان رو نمی فهمیدم ... به جای مادرم ... الهام در رو باز کرد و اومد استقبالم ... ـ سالم سالم الهام خانم ... زود، تند، سریع ... نهار چی خوردید؟ ..که دارم از گرسنگی می میرم ... برعکس من که سرشار از انرژی بودم ... چشم های نگران و کوچیک الهام ... حرف دیگه ای برای گفتن داشت ... @mjholat
دقایقی پیش آزمایشگاه شیمی منفجر شد🙂😂💔 چند تا از بچه هام بخاطر بریدگی با شیشه و سوختگی با اسید الان دارن توسط هلال احمر بررسی میشن لازم بود برن اورژانس
مجهولات
منتقل شدن اورژانس براشون دعا کنید💘
هدایت شده از ناشناسای مجهولاتم
📪 پیام جدید دخترررررررررررررر خودت خوبی؟حالت خوبه؟طوری نشده که نگران شدیم
مجهولات
📪 پیام جدید دخترررررررررررررر خودت خوبی؟حالت خوبه؟طوری نشده که نگران شدیم #دایگو
ممنون از لطفتون🥲🤍 آره الحمدالله ما سر میز کناری بودیم.. فقط یه مقدار روپوشامون رنگی شد اونام الحمدالله برگشتن و یکی‌شون دستش بخیه خورده و شیشه ها تخلیه و پانسمان شده یکیشونم پماد ترمیمی دریافت کرده برای سوختگی جزئی صورتش یکی‌شونم قطره چشم چون اسید با چشمش برخورد داشته اون یکی ام فکر کنم آب قند دادن بهش😔😂 و همه شونم شست و شو شدن و در حال حاضر روبراهن🤝