مجهولات
📪 پیام جدید دخترررررررررررررر خودت خوبی؟حالت خوبه؟طوری نشده که نگران شدیم #دایگو
ممنون از لطفتون🥲🤍
آره الحمدالله ما سر میز کناری بودیم.. فقط یه مقدار روپوشامون رنگی شد
اونام الحمدالله برگشتن و یکیشون دستش بخیه خورده و شیشه ها تخلیه و پانسمان شده
یکیشونم پماد ترمیمی دریافت کرده برای سوختگی جزئی صورتش
یکیشونم قطره چشم چون اسید با چشمش برخورد داشته
اون یکی ام فکر کنم آب قند دادن بهش😔😂
و همه شونم شست و شو شدن و در حال حاضر روبراهن🤝
اینا اسیداییه که باهاش کار میکردیم که این مشکیه(اسیدکلریدیک) اونی بود که باهاش انفجار رخ داد.
و خب همون طور که میبینید، اینقدر قویه که حتی وقتی جاری شده رو ظرف خودش، کاغذ توضیحاتشو اینطور سوزونده!
حتی یه بار ریخت رو میز و ما اومدیم با دستمال کاغذی پاک کنیم، دستمالو کامل ذغال کرد!
خودمونم با یه لایه دستکش لاتکس و روش دستکش پلاستیکی کار میکردیم باهاش.. هربارم میریخت رو دستکش پلاستیکی مون، فورا جایگزین میکردیم
و خب بندگان خدا همینا پاشید تو صورتشون و دستاشون.. ولی الحمدالله به موقع شست و شو دادن🤝
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_صد و هشتم: رتبه اون تابستان ... اولین تابستانی بود که ما مشهدی نشدیم... علی
#رمان_نسل_سوخته
#قسمت_صد و نهم: بی عرضه؟ ...
الهام روحیه لطیف و شکننده ای داشت ...
فوق العاده احساساتی ... زود می ترسید ...
و گریه اش می گرفت ...
چند لحظه همون طوری آروم نگاهش کردم ...
ـ به داداش نمیگی چی شده؟ ...
- مامان قول گرفت بهت نگم ... گفت تو کنکور داری ...
یه دست کشیدم روی سرش ...
ـ اشکال نداره ... مامان کجاست؟ ... از خودش می پرسم ...
ـ داره توی پذیرایی با عمه سهیال تلفنی حرف میزنه ... حالش هم خوب نبود ... به من
گفت برو تو اتاقت ...
رفتم سمت پذیرایی ... چهره اش بهم ریخته بود ... و در حالی که دست هاش می لرزید
... اونها رو مدام می آورد بالا توی صورتش ...
ـ شما اصال گوش می کنی من چی میگم؟ ... اگر الان خودت جای من بودی هم ...
همین حرف ها رو می زدی؟ ... من، حمید رو دوست داشتم که باهاش ازدواج کردم ...
اما اگه تا الان سکوت کردم و حتی به برادرهام چیزی نگفتم ... فقط به خاطر بچه هام
بوده ... حالا هم مشکلی نیست اما باید صبر کنه ... الان مهران ...
و چشمش افتاد بهم ... جمله اش نیمه کاره توی دهنش موند ... صدای عمه سهیلا ...
گنگ و مبهم از پای تلفن شنیده می شد ...
چند لحظه همون طور ... تلفن به دست، خشکش زد ... و بعد خیلی محکم ... با حالتی
که هرگز توی صورتش ندیده بودم بهم نگاه کرد ...
ـ برو توی اتاقت ... این حرف ها مال تو نیست ...
نمی تونستم از جام حرکت کنم ...
نمی تونستم برم ... من تنها کسی بودم که از چیزی خبر نداشتم ... بی معطلی رفتم سمتش و محکم تلفن رو از توی دستش کشیدم ...
ـ چی کار می کنی مهران؟ ... این حرف ها مال تو نیست ... تلفن رو بده ...
و با عصبانیت دستش رو جلو آورد و سعی کرد تلفن رو از دستم بیرون بکشه ... اما زور
من ... دیگه زور یه بچه نبود ...
عمه سهیال هنوز داشت پای تلفن حرف می زد ...
ـ این چیزها رو هم بی خود گردن حمید ننداز ... زن اگه زن باشه ... شوهرش رو جمع
می کنه نره سراغ یکی دیگه ... بی عرضگی خودت رو به پای داداش من نبند ...
@mjholat