eitaa logo
مجهولات
318 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
819 ویدیو
22 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://eitaa.com/mjholat/29486 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از خونهٔ دایی اپادا
عوق... واقعا چندشم میشه دختر پسر کنار هم میبینم
10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خانمی که مادرن... دوتا دکترا دارن... استاد دانشگاهن... چندتا شرکت دانش بنیان دارن... و کلی فعالیت اجتماعی... و... @fanoun_ir
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_صد و هشتم: رتبه اون تابستان ... اولین تابستانی بود که ما مشهدی نشدیم... علی
و نهم: بی عرضه؟ ... الهام روحیه لطیف و شکننده ای داشت ... فوق العاده احساساتی ... زود می ترسید ... و گریه اش می گرفت ... چند لحظه همون طوری آروم نگاهش کردم ... ـ به داداش نمیگی چی شده؟ ... - مامان قول گرفت بهت نگم ... گفت تو کنکور داری ... یه دست کشیدم روی سرش ... ـ اشکال نداره ... مامان کجاست؟ ... از خودش می پرسم ... ـ داره توی پذیرایی با عمه سهیال تلفنی حرف میزنه ... حالش هم خوب نبود ... به من گفت برو تو اتاقت ... رفتم سمت پذیرایی ... چهره اش بهم ریخته بود ... و در حالی که دست هاش می لرزید ... اونها رو مدام می آورد بالا توی صورتش ... ـ شما اصال گوش می کنی من چی میگم؟ ... اگر الان خودت جای من بودی هم ... همین حرف ها رو می زدی؟ ... من، حمید رو دوست داشتم که باهاش ازدواج کردم ... اما اگه تا الان سکوت کردم و حتی به برادرهام چیزی نگفتم ... فقط به خاطر بچه هام بوده ... حالا هم مشکلی نیست اما باید صبر کنه ... الان مهران ... و چشمش افتاد بهم ... جمله اش نیمه کاره توی دهنش موند ... صدای عمه سهیلا ... گنگ و مبهم از پای تلفن شنیده می شد ... چند لحظه همون طور ... تلفن به دست، خشکش زد ... و بعد خیلی محکم ... با حالتی که هرگز توی صورتش ندیده بودم بهم نگاه کرد ... ـ برو توی اتاقت ... این حرف ها مال تو نیست ... نمی تونستم از جام حرکت کنم ... نمی تونستم برم ... من تنها کسی بودم که از چیزی خبر نداشتم ... بی معطلی رفتم سمتش و محکم تلفن رو از توی دستش کشیدم ... ـ چی کار می کنی مهران؟ ... این حرف ها مال تو نیست ... تلفن رو بده ... و با عصبانیت دستش رو جلو آورد و سعی کرد تلفن رو از دستم بیرون بکشه ... اما زور من ... دیگه زور یه بچه نبود ... عمه سهیال هنوز داشت پای تلفن حرف می زد ... ـ این چیزها رو هم بی خود گردن حمید ننداز ... زن اگه زن باشه ... شوهرش رو جمع می کنه نره سراغ یکی دیگه ... بی عرضگی خودت رو به پای داداش من نبند ... @mjholat
آبانِ اَبَرشلوغِ ۴۰۳
سلام به شما از آزمایش نمونه‌گیری و مشاهده گلبول‌های سفید🥲😂✨
به قول خانم سلطانی آیه‌ها؛ نشونه‌ها:)
هدایت شده از ناشناسای مجهولاتم
📪 پیام جدید https://eitaa.com/mjholat/16980 ایهیم شاید بازوفیل باشه گلبول سفید
مجهولات
📪 پیام جدید https://eitaa.com/mjholat/16980 ایهیم شاید بازوفیل باشه گلبول سفید #دایگو
نو جانم نتروفیله البته خیلی نزدیک گفتی ولی بازوفیل یه مقدار دونه هاش واضح‌تره✨
هدایت شده از ناشناسای مجهولاتم
📪 پیام جدید عاقا توروخدا قسمت بعدی نسل سوخته رو بزاررررر