eitaa logo
مجهولات
318 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
819 ویدیو
22 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://eitaa.com/mjholat/29486 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
وضعیت کشورم واقعا جالبه.
مجهولات
نفرین تراز: الهی ملت به شوخیت نخندن و ایگنور شی
وقتی دوست داری درباره یه چیز شوآف بدی ولی موضوعش مطرح نمیشه و تا میشه جوگیر میشی و دربارش حرف می‌زنی بعد طرف لبخند کج و کوله می‌زنه و به کتفت می‌گیردش و میگه موضوع بحث اصلا این نبود، اون لحظه‌ام هزاران هزار بار از تو دور باد
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_صد و پانزده: انسان های عجیب پدر، الهام رو از ما گرفت ... و گرفتن الهام، به ش
و شانزده: بزرگی خالق کسی جلودار حرف ها و حدیث ها نبود ... نقل محفل ها شده بود غیبت ما ... هر چند حرف های نیش دارشون ... جگر همه مون رو آتش می زد ... اما من به دیده حسن بهش نگاه می کردم ... غیبت کننده ها ... گناه شور نامه اعمال من بودن ... و اونهایی که تهمت رو هم قاطیش می کردن ... و اونهایی که آتش بیاری این محفل ها بودن ... ته دلم می خندیدم و می گفتم ... ـ بشورید ... 18 سال عمرم رو ... با تمام گناه ها ... اشتباه ها ... نقص ها ... کم و کاستی ها ... بشورید ... هر حقی رو که ناخواسته ضایع کردم ... هر اشتباهی رو که نفهمیده مرتکب شدم ... هر چیزی که ... حاال به لطف شما ... همه اش داره پاک میشه ... اما اون شب ...زیر فشار عصبی خوابم نمی برد ... همه چیز مثل فیلم از جلوی چشم هام رد می شد که یهو به خودم اومدم ... ـ مهران ... به جای اینکه از فضل و رحمت خدا طلب بخشش کنی ... از گناه شوری اونها به وجد اومدی؟ ... گریه ام گرفت ... هر چند این گناه شوری ... وعده خدا به غیبت کننده بود ... اما من از خدا خجالت کشیدم ... این همه ما در حق لطف و کرمش ناسپاسی می کنیم ... این همه ما ... اون نماز شب ... پر از شرم و خجالت بود ... از خودم خجالت کشیده بودم ... - خدایا ... من رو ببخش که دل سوخته ام رو نتونستم کنترل کنم ... اونها عذاب من رو می شستن ... و دل سوخته ام خودش را با این التیام می داد ... خدایا ... به حرمت و بزرگی خودت ... به رحمت و بخشندگی خودت ... امشب، همه رو حالل کردم و به خودت بخشیدم ... تمام غیبت ها ... زخم زبون ها ... و هر کسی رو که تا امروز در حقم نامردی و ظلم کرده ... همه رو به حرمت خودت بخشیدم ... تو خدایی هستی که رحمتت بر خشم و غضبت پیشی گرفته ... من رو به حرمت رحمت و بخشش خودت ببخش ... و دلم رو صاف کردم ... برای شبیه خدا شدن ... برای آینه صفات خدا شدن ... چه تمرینی بهتر از این ... هر بار که زخم زبانی ... وجودم رو تا عمقش آتش می زد ... از شر اون آتش و وسوسه شیطان... به خدا پناه می بردم ... و می گفتم ... - خدایا ... بنده و مخلوقت رو ... به بزرگی خالقش بخشیدم @mjholat
تفریح سالم و کم هزینه؟ خوندن کامنتای سایت آهنگ گلزار
امروز با روسری لبنانی مشکی و ماسک و بدون عینک رفتم دانشگاه دوستام که با تاخیر شناختنم هیچ؛ استادم چند ثانیه نگاهم کرد، آخر گفت خانم شما ماسکتو بده پایین. بعد گفت عه، آها! و همه کلاس برگشتن سمتم، دیدم خیلی براشون سواله دوباره ماسکمو دادم پایین🙂😂 حیف خیلی با ماسک سختمه وگرنه چیز واقعا جالبیه ظاهرا😂🤌
602.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شب امتحان وقتی یادم میاد اول ترم به خودم قول دادم درسا رو خرد خرد خوب بخونم که جمع نشه برا شب آخر، ولی عمل نکردم:
https://eitaa.com/Osgol_lism/2298 یه نکته ریزی اینجا وجود داره که اصولا فرد بیکار، با پولی که خودش درآورده خرید نمی‌کنه، پس دلش نمی‌‌سوزه. ولی فرد شاغل می‌فهمه برای هر ۱۰ تومنی که داره می‌کشه چقدر زحمت کشیده پس باید درست خرجش کنه. متوجهه خرج شکم و لباس نکردن و پس‌‌انداز کردن چقدر برای پیشرفتش مفیده. و نکته بعدی‌ام همین که هیچ پولداری الکی پولدار نمیشه..😂🤝
جمله آخر همه مشورتا: اما در نهایت این تویی که باید تصمیم بگیری.
هدایت شده از هیمآ...♡
متنفرم از این حسِ بزرگ نشده ام. متنفرم از خودِ افسارگسیخته ام. متنفرم از رفتار خام ام.
هدایت شده از ریح
فیلم Beautiful Boy برای کانال مجهولات.
به نظرم آدم باید کاملا بدون فکر ازدواج کنه. وگرنه وقتی خوب بهش فکر کنی نه هیچ خواستگاری دقیقا اونی که تو میخوای‌ه، نه اصلا خود ازدواج پلن منطقی‌ایه😔😂🤌
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_صد و شانزده: بزرگی خالق کسی جلودار حرف ها و حدیث ها نبود ... نقل محفل ها شده
و هفده: بخشش فراموش شده جواب قبولی ها اومده بود ... توی در بهش برخورد کردم ... با حالت خاصی بهم نگاه کرد ... ـ به به آقا مهران ... چی قبول شدی؟ ... کجا قبول شدی؟... دیگه با اون هوش و نبوغت ... بگیم آقا دکتر یا نه؟ ... خندیدم و سرم رو انداختم پایین ... ـ نه انسیه خانم ... حاال پزشکی که نه ... ولی خدا رو شکر، مشهد می مونم ... جمله ام هنوز از دهنم در نیومده ... لبخند طعنه داری زد ... ـ ای بابا ... پس این همه می گفتن مهران، زرنگ و نابغه است الکی بود؟ ... تو هم که آخرش هیچی نشدی ... مازیار ما سه رقمی آورده داره میره تهران ... تو که سراسری نمی تونستی ... حداقل آزاد شرکت می کردی ... حاال یه طوری شده از بابات پولش رو می کندی ... اون که پولش از پارو باال میره ... شاید مامانت رو ول کرده ولی بازم باباته ... هر چند مامانت هم عرضه نداشت ... نتونست چیزی ازش بکنه .. ساکت ایستادم و فقط نگاهش کردم ... حرف هاش دلم رو تا عمق سوزوند ... هر چند ... با آتش حسادتی که توی دلش بود ... و گوشه ای از شعله هاش، وجود من رو گرفته بود ... برای اون جای دلسوزی بیشتری رو وجود داشت ... اومدم در رو باز کنم ... که مادرم بازش کرد ... پشت در ... با چشم هایی که اشک توش حلقه زده بود ... ـ تو هم سرنوشتت پاسوز زندگی من و پدرت شد ... دیدنش دلم رو بیشتر آتش زد ... به زور خندیدم ... ـ بیخیال بابا ... حاال هر کی بشنوه فکر می کنه چه خبره ... نمی دونی فردوسی چقدر بزرگه ... من که حسابی باهاش حال کردم ... اصال فکر نمی کردم اینقدر ... پشت سر هم با ذوق و انرژی زیاد حرف می زدم ... شاید دل مادرم بعد از اون حرف هایی که پشت در شنیده بود ... کمی آرام بشه .. حالتش که عوض شد ... ساکت شدم ... خودم به حدی سوخته بودم که حس حرف زدن نداشتم ... و شیطان هم امان نمی داد و ... داغ و آتش دلم رو بیشتر باد می زد ... آرزوهای بر باد رفته ام جلوی چشمم رژه می رفت ... دلم به حدی سوخت که بعد از آرام شدن ... فراموش کردم ... بگم ... - خدایا ... بنده ات رو به خودت بخشیدم ... @mjholat