به نظرم آدم باید کاملا بدون فکر ازدواج کنه.
وگرنه وقتی خوب بهش فکر کنی نه هیچ خواستگاری دقیقا اونی که تو میخوایه، نه اصلا خود ازدواج پلن منطقیایه😔😂🤌
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_صد و شانزده: بزرگی خالق کسی جلودار حرف ها و حدیث ها نبود ... نقل محفل ها شده
#رمان_نسل_سوخته
#قسمت_صد و هفده: بخشش فراموش شده
جواب قبولی ها اومده بود ... توی در بهش برخورد کردم ... با حالت خاصی بهم نگاه
کرد ...
ـ به به آقا مهران ... چی قبول شدی؟ ... کجا قبول شدی؟... دیگه با اون هوش و نبوغت
... بگیم آقا دکتر یا نه؟ ...
خندیدم و سرم رو انداختم پایین ...
ـ نه انسیه خانم ... حاال پزشکی که نه ... ولی خدا رو شکر، مشهد می مونم ...
جمله ام هنوز از دهنم در نیومده ... لبخند طعنه داری زد ...
ـ ای بابا ... پس این همه می گفتن مهران، زرنگ و نابغه است الکی بود؟ ... تو هم که
آخرش هیچی نشدی ... مازیار ما سه رقمی آورده داره میره تهران ... تو که سراسری
نمی تونستی ... حداقل آزاد شرکت می کردی ... حاال یه طوری شده از بابات پولش رو
می کندی ... اون که پولش از پارو باال میره ... شاید مامانت رو ول کرده ولی بازم باباته
... هر چند مامانت هم عرضه نداشت ... نتونست چیزی ازش بکنه ..
ساکت ایستادم و فقط نگاهش کردم ... حرف هاش دلم رو تا عمق سوزوند ... هر چند
... با آتش حسادتی که توی دلش بود ... و گوشه ای از شعله هاش، وجود من رو گرفته
بود ... برای اون جای دلسوزی بیشتری رو وجود داشت ...
اومدم در رو باز کنم ... که مادرم بازش کرد ... پشت در ... با چشم هایی که اشک توش
حلقه زده بود ...
ـ تو هم سرنوشتت پاسوز زندگی من و پدرت شد ...
دیدنش دلم رو بیشتر آتش زد ... به زور خندیدم ...
ـ بیخیال بابا ... حاال هر کی بشنوه فکر می کنه چه خبره ... نمی دونی فردوسی چقدر
بزرگه ... من که حسابی باهاش حال کردم ... اصال فکر نمی کردم اینقدر ...
پشت سر هم با ذوق و انرژی زیاد حرف می زدم ... شاید دل مادرم بعد از اون حرف
هایی که پشت در شنیده بود ... کمی آرام بشه ..
حالتش که عوض شد ... ساکت شدم ... خودم به حدی سوخته بودم که حس حرف زدن
نداشتم ... و شیطان هم امان نمی داد و ... داغ و آتش دلم رو بیشتر باد می زد ...
آرزوهای بر باد رفته ام جلوی چشمم رژه می رفت ...
دلم به حدی سوخت که بعد از آرام شدن ... فراموش کردم ... بگم ...
- خدایا ... بنده ات رو به خودت بخشیدم ...
@mjholat
هدایت شده از آبی.
https://eitaa.com/mjholat
«افراسیاب»
پادشاه توران که با دسیسه سهراب بیچاره رو شیر میکنه و سپاه میده بهش که بره ایرانو بگیره ولی میدونست که رستم قراره ضربه فنیش کنه، یا برعکس و خلاصه یه تراژدی رقم بخوره این وسط:
خبر شد بنزدیک افراسیاب
که افگند سهراب کشتی برآب
سپاه انجمن شد بر او بر بسی
نیاید همی یادش از هر کسی
سخن بین دارزی نباید کشید
همی برتر از گوهر آید پدید
چـــو افـراسیــاب آن سـخـنها شــنود
خوش آمدْش و خندید و شادی نمود
ز لشکر گزید و دلاور سران
کسی کو گراید به گرز گران
چنین گفت کین چاره اندر جهان
بســـــازیــد و داریـــد انـــدر نــــهـــان
پســر را نبــاید که دانــــد پــــدر
که بندد بران مهر جان و گهر
چو روی اندرآرند هردو به روی
تهمتن بود بی گمان جنگجوی
مـگـر کــان دلاور گَـوِ ســالــخـورد
شود کشته بر دست آن شیرمَرد
چو بی رستم ایران به جنگ آوریم
جهان پیش کاووس تنگ آوریم
وُزان پس بسازیم سهراب را
ببندیم یک شب برو خواب را
...
علت نسبت دادن این شخصیت به شما:
آدم جاهطلب و بلندپروازی بنظر میاید.
ذهن تحلیلگر و پویایی دارید و واقع بین هستید.
احتمالا توانایی خوبی برای پلن ریختن و نقشه کشیدن دارید.
بازم نکته بنظرم میاد ولی حوصله ندارم بگم...
ایامتون به کام
اگر پایین همه پیامات میخوره "edited"، لطفا قبل از اونکه به تصمیمات مهم زندگیت برسی و این اختلال وسواس فکری بدبخت و دیوانهات کنه، درمانش کن:)💔🤝
امروز صبح با قطعیت دست چپمو آوردم برای آزمایش خون و گفتم با اینکه خیلی کاری ندارم..
و از صبح که بارها با حرکتای کوچیک مختلف زیادی درد گرفته، تازه دارم به کاربردهای دست چپ پی میبرم 🥲😂🤌
اگر لازمه کلیه هاتونو بفروشید و با یه مشاور خوب صحبت کنید برای بهتر شدنتون. و با روان درمانگر برای درمانتون. زندگی با روان سالم حتی بدون یه کلیه ام واقعا قشنگ تره تا زندگی پر از درگیری ذهنی. چه برسه به یه گردنبند، یه انگشتر، یا هرچیزی که نگه داشتی برا قشنگی یا روز مبادا🤌
هدایت شده از ناشناسای مجهولاتم
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/mjholat/17150 کاش به همین راحتی بود اما حتی اسمشم نمی تونم جلو خانوادم بیارم
#دایگو
مجهولات
📪 پیام جدید https://eitaa.com/mjholat/17150 کاش به همین راحتی بود اما حتی اسمشم نمی تونم جلو خانواد
اگر دانشجو باشی راحت میتونی بپیچونی بری..
منم صادقانه خانوادم خیلی پذیرش ندارن، ولی خودم با تردید فراوون و فحش به هزینه گزافش وقت گرفتم و رفتم بوستان بانوان صحبت کردم😔😂
چون هر هفته دوشنبه ها جبرانی داشتیم و میرفتم دانشگاه، ولی این هفته نداشتیم.
میدونم دارم کارای بد بد یادتون میدم ولی ارزششو داره😔😂
یه روزی همین خانواده ازتون تشکر میکنن🤝