#رمان_نسل_سوخته
#قسمت_صد و سی ام: سید
رفقاش که داشتن می رفتن ... کامران با ترس اومد سمتم... و در حالی که خنده های
الکی می کرد و مثال خیلی رو خودش مسلط بود ... سر حرف رو باز کرد ...
ـ راستی آقا مهران ... حرف هایی که اون روز می زدم ... همه اش چرت بود ... همین
جوری دور هم یه چیزی می گفتیم ...
چند لحظه مکث کردم ...
ـ شما هم عین داداش خودم ... حرفت پیش ما امانته ... چه چرت ... چه راست ...
یکم هاج و واج به من و سعید نگاه کرد ... خداحافظی کرد و رفت ... سعید رفت تو ...
من چند دقیقه روی پله های سرد راه پله نشستم ... شاید وجود آتش گرفته ام کمی
آرام تر بشه ..
تمام شب خوابم نبرد ... از فشار افکار روز ... به بی خوابی های مکرر شبانه هم گرفتار
شده بودم ... از این پهلو به اون پهلو ...
بیشترین زجر و دردی که اون ایام توی وجودم بود ... فقط یه سوال بود ... سوالی که به
مرور، هر چه بیشتر تمام ذهنم رو خودش مشغول می کرد ...
- خدایا ... دارم درست میرم یا غلط؟ ... من به رضای تو راضیم ... تو هم از عمل من
راضی هستی؟ ...
بعد از نماز صبح ... برگشتم توی رختخواب ... با یه دنیا شرمندگی از نمازی که با
خستگی و خواب آلودگی خونده بودم ... تا اینکه ... بالاخره خوابم برد ...
سید عظیم الشأن و بزرگواری ... مهمان منزل ما بودند ... تکیه داده به پشتی ... رو به
روشون رحل قرآن ... رفتم و با ادب ... دو زانو روی زمین، مقابل ایشون نشستم ...
قرآن رو باز کردند و استخاره با قرآن رو بهم یاد دادند ... سرم رو پایین انداختم ...
ـ من علم قرآن ندارم ... و هیچی نمی دونم ...
ـ علم و هدایت از جانب خداست ...
جمله تمام نشده از خواب پریدم ... همین طور نشسته ... صحنه های خواب جلوی
چشمم حرکت می کرد ... دل توی دلم نبود ...
دانشگاه، کلاس داشتم اما ذهن آشفته ام بهم اجازه رفتن نمی داد ... رفتم حرم ...
مستقیم دفتر سوالان شرعی ...
ـ حاج آقا ... چطور با قرآن استخاره می کنن؟ ... می خواستم تمام آدابش رو بدونم ...
باورم نمی شد ... داشت ... کلمه به کلمه ... سخنان سید رو تکرار می کرد ...
@mjholat
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_صد و سی ام: سید رفقاش که داشتن می رفتن ... کامران با ترس اومد سمتم... و در ح
#رمان_نسل_سوخته
قسمت صد و سی و یکم: وحشت
چند روز از اون ماجرا و خواب گذشته بود ... هر بار که می رفتم سر قرآن یاد اون خواب
می افتادم ... و ترس وجودم رو پر می کرد ...
ـ به کافران بگو خداست که هر کس را بخواهد در گمراهی می گذارد و هر کس را که
)به سوی او( بازگردد به سمت خودش هدایت می کند ...
تمام این آیات و آیات شبیه شون از توی ذهنم رد می شد ... ـ یُضِلُّ بِهِ کَثِیرًا وَیَهْدِی بِهِ کَثِیرًا وَمَا یُضِلُّ بِهِ إِالا الْفَاسِقِینَ ...
و ترس بیشتری وجودم رو پر می کرد ...
ـ مهران ... اونهایی که بدون علم و معرفت ... و فهم حقیقی دین، وارد چنین حیطه و
اموری شدن ... کارشون به گمراهی کشید ... اگه خواب صادقه نبوده باشه چی؟ ... تو
چی می فهمی؟ ... کجا می خوای بری؟ ... اگه کارت به گمراهی بکشه و با سر سقوط
کنی، چی؟ ... امثال شمر و ابوموسی اشعری ... ادعای علم و دیانت شون می شد ... نکنه
سرانجامت بشه مثل اونها؟ ...
وحشت عجیبی وجودم رو پر کرده بود ... نمی فهمیدم این افکار حقیقیه و مال خودمه؟
... یا شک و خطوات شیطانه ... و شیطان باز داره ... حق و باطل رو با هم قاطی می کنه؟ ...
تنها چیزی که کمی آرومم می کرد یک چیز بود ... من تا قبل از اون خواب ... اصال
استخاره گرفتن رو بلد نبودم ... یعنی ... می تونست یه خواب صادقانه باشه؟ ...
هر چند، این افکار ... چند هفته مانع شد ... حتی دست به قرآن ببرم ... صبح به صبح
... تبرکی، دستی روی قرآن می کشیدم ... و از خونه می زدم بیرون ... تمام اون مدت،
سهم من از قرآن همین شده بود ...
امتحانات پایان ترم دوم ... و سعید داشت دیپلم می گرفت ...
رابطه مون به افتضاحی قبل نبود ... حاال کمتر با دوست هاش بیرون می رفت ... امتحان
نهایی هم مزید بر علت شده بود ... شب ها هم که توی خونه سیستم بود ... می شست پشت میز به بازی ... یا فیلم نگاه
کردن ... حواسم بهش بود ... اما تا همین جا هم جلو اومدن، خودش خیلی بود ...
قبل از امتحان ... توی حیاط دانشگاه دور هم بودیم ... یکی از بچه ها اعصابش خیلی
خورد بود ...
ـ لعنت به امتحانات ... قرار بود کوه، بریم * ... بد رقم دلم می خواست برم ... فقط به
خاطر این پیشنیاز مسخره نرفتم ...
و شروع کرد از گروه شون صحبت کردن ... و اینکه افراد توی کوه به هم نزدیک تر
میشن و ..
ایده فوق العاده ای به نظر می اومد ... من ... سعید ... کوه ...
@mjholat
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته قسمت صد و سی و یکم: وحشت چند روز از اون ماجرا و خواب گذشته بود ... هر بار که می رف
#رمان_نسل_سوخته
•°قسمت صد و سی و دوم°• و قسم به عصر
بعد از امتحان حسابی رفتم توی فکر ...
ـ اگه واقعا کوه رفتن آدم ها رو اینقدر بهم نزدیک می کنه و ... با هم قاطی میشن ...
ایده خیلی خوبیه که من و سعید هم بریم کوه ... حاال شاید خودمون ماشین نداریم ...
و جایی رو هم بلد نیستم ... اما گروه های کوهنوردی ... مثل گروهی هم که سپهر می
گفت ... به نظر خوب میاد ..در هر صورت، ایده خوبی برای شروع بود ... از طرفی یه فکر دیگه هم توی ذهنم حرکت
می کرد ...
ـ حاال اگه به جای من ... به بقیه نزدیک تر بشه و رابطه مون همین طوری بمونه چی؟
... یا اینکه ...
دل دل کنان می رفتم سمت قرآن ... یه دلم می گفت استخاره کن ... اما دوباره ترس
وجودم رو پر می کرد ...
باالخره دلم رو زدم به دریا ... نمی دونم چطور شد اون روز این تصمیم رو گرفتم ... وضو
گرفتم و بعد از نماز مغرب و تسبیحات حضرت زهرا ... با هزار سالم و صلوات ... برای
اولین بار در تمام عمرم ... استخاره کردم ...
- و قسم به عصر ... که انسان واقعا دستخوش زیان است ... مگر افرادی که ایمان آوردند
و عمل شایسته انجام دادند ... و یکدیگر را به حق سفارش کردند و به صبر و شکیبایی
توصیه نمودند ... صدق اهلل العلی العظیم ...
قرآن رو بستم و رفتم سجده ...
- خدایا ... به امید تو ... دستم رو بگیر و رهام نکن ...
امتحانات سعید تموم شد ... و چند وقت بعد، امتحانات من... شب که برگشت بهش
گفتم ...
حسابی خوشش اومد ... از حالتش معلوم بود ایده حرف نداشت ... از دیدن واکنشش
خوشحال شدم ... و امیدوار تر از قبل ... که بتونم از بین اون رفیق های داغون ... جداش
کنم...خودش رفت سراغ گروه کوهنوردی ای که سپهر پیشنهاد داده بود ... و اسم من و
خودش رو ثبت نام کرد ...
- انتخاب اولین جا با تو ... برای بار اول کجا بریم ...
هر چند، انتخاب رو بهش دادم ... اما بازم می خواستم موقع ثبت نام باهاش برم ... اون
محیط تعریفی ... و افراد و مسئولینش رو ببینم ... ولی دقیقا همون روز، ساعت کالسم
عوض شد ...
سعید خودش تنها رفت ... وقتی هم که برگشت با هیجان شروع به تعریف کرد ... خیلی
خوشحال بودم ... یعنی می شد ... این یه گام بزرگ سمت موفقیت باشه؟ ...
نماز صبح رو خوندم و چهار و نیم زدیم بیرون ... جزء اولین افرادی بودیم که رسیدیم
سر قرار ... هوا هنوز گرگ و میش بود ... که همه جمع شدن ... و من ... وارد جو و
دنیایی شده بودم ... که حتی فکرش رو هم نمی کردم ...
@mjholat
مجهولات
سمینار نوروساینس و استاد که از خدا خواسته آزمایشگاهو بخاطرش کنسل کرد (چون ما تایم آخر بودیم و دیگه ن
و مایی که از خدا خواسته کلا پیچوندیم🦦
مجهولات
📪 پیام جدید مجهولات زبانت دوران دبیرستان خوب بود؟ چجوری میخوندی امتحان نهایی خوب دادی؟ روش خوندن چج
دو روزه اینو فور میکنم جواب بدم، هی نمیشه 😔😂
مجهولات
سمینار نوروساینس و استاد که از خدا خواسته آزمایشگاهو بخاطرش کنسل کرد (چون ما تایم آخر بودیم و دیگه ن
رفتن برامون یه ماهی بزرگ خریدن🤣✨
منم سر شکافتن جمجه اش تیغه تشریحو شکستم😔😂
الان فقط آزمایشگاه فیزیک مونده که بهش خسارت نزدم. دیگه شهریه ام حلال حلاله🤣🍃
مجهولات
سمینار نوروساینس و استاد که از خدا خواسته آزمایشگاهو بخاطرش کنسل کرد (چون ما تایم آخر بودیم و دیگه ن
اگر مهندسی پزشکی بودم حتما ارشد نوروساینس میخوندم
مجهولات
رفتن برامون یه ماهی بزرگ خریدن🤣✨ منم سر شکافتن جمجه اش تیغه تشریحو شکستم😔😂 الان فقط آزمایشگاه فیزیک
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینم لحظه طلایی شکستن تیغه به دستان توانمند من 😔🤣