مجهولات
#رمان_نسل_سوخته قسمت صد و سی و یکم: وحشت چند روز از اون ماجرا و خواب گذشته بود ... هر بار که می رف
#رمان_نسل_سوخته
•°قسمت صد و سی و دوم°• و قسم به عصر
بعد از امتحان حسابی رفتم توی فکر ...
ـ اگه واقعا کوه رفتن آدم ها رو اینقدر بهم نزدیک می کنه و ... با هم قاطی میشن ...
ایده خیلی خوبیه که من و سعید هم بریم کوه ... حاال شاید خودمون ماشین نداریم ...
و جایی رو هم بلد نیستم ... اما گروه های کوهنوردی ... مثل گروهی هم که سپهر می
گفت ... به نظر خوب میاد ..در هر صورت، ایده خوبی برای شروع بود ... از طرفی یه فکر دیگه هم توی ذهنم حرکت
می کرد ...
ـ حاال اگه به جای من ... به بقیه نزدیک تر بشه و رابطه مون همین طوری بمونه چی؟
... یا اینکه ...
دل دل کنان می رفتم سمت قرآن ... یه دلم می گفت استخاره کن ... اما دوباره ترس
وجودم رو پر می کرد ...
باالخره دلم رو زدم به دریا ... نمی دونم چطور شد اون روز این تصمیم رو گرفتم ... وضو
گرفتم و بعد از نماز مغرب و تسبیحات حضرت زهرا ... با هزار سالم و صلوات ... برای
اولین بار در تمام عمرم ... استخاره کردم ...
- و قسم به عصر ... که انسان واقعا دستخوش زیان است ... مگر افرادی که ایمان آوردند
و عمل شایسته انجام دادند ... و یکدیگر را به حق سفارش کردند و به صبر و شکیبایی
توصیه نمودند ... صدق اهلل العلی العظیم ...
قرآن رو بستم و رفتم سجده ...
- خدایا ... به امید تو ... دستم رو بگیر و رهام نکن ...
امتحانات سعید تموم شد ... و چند وقت بعد، امتحانات من... شب که برگشت بهش
گفتم ...
حسابی خوشش اومد ... از حالتش معلوم بود ایده حرف نداشت ... از دیدن واکنشش
خوشحال شدم ... و امیدوار تر از قبل ... که بتونم از بین اون رفیق های داغون ... جداش
کنم...خودش رفت سراغ گروه کوهنوردی ای که سپهر پیشنهاد داده بود ... و اسم من و
خودش رو ثبت نام کرد ...
- انتخاب اولین جا با تو ... برای بار اول کجا بریم ...
هر چند، انتخاب رو بهش دادم ... اما بازم می خواستم موقع ثبت نام باهاش برم ... اون
محیط تعریفی ... و افراد و مسئولینش رو ببینم ... ولی دقیقا همون روز، ساعت کالسم
عوض شد ...
سعید خودش تنها رفت ... وقتی هم که برگشت با هیجان شروع به تعریف کرد ... خیلی
خوشحال بودم ... یعنی می شد ... این یه گام بزرگ سمت موفقیت باشه؟ ...
نماز صبح رو خوندم و چهار و نیم زدیم بیرون ... جزء اولین افرادی بودیم که رسیدیم
سر قرار ... هوا هنوز گرگ و میش بود ... که همه جمع شدن ... و من ... وارد جو و
دنیایی شده بودم ... که حتی فکرش رو هم نمی کردم ...
@mjholat
مجهولات
سمینار نوروساینس و استاد که از خدا خواسته آزمایشگاهو بخاطرش کنسل کرد (چون ما تایم آخر بودیم و دیگه ن
و مایی که از خدا خواسته کلا پیچوندیم🦦
مجهولات
📪 پیام جدید مجهولات زبانت دوران دبیرستان خوب بود؟ چجوری میخوندی امتحان نهایی خوب دادی؟ روش خوندن چج
دو روزه اینو فور میکنم جواب بدم، هی نمیشه 😔😂
مجهولات
سمینار نوروساینس و استاد که از خدا خواسته آزمایشگاهو بخاطرش کنسل کرد (چون ما تایم آخر بودیم و دیگه ن
رفتن برامون یه ماهی بزرگ خریدن🤣✨
منم سر شکافتن جمجه اش تیغه تشریحو شکستم😔😂
الان فقط آزمایشگاه فیزیک مونده که بهش خسارت نزدم. دیگه شهریه ام حلال حلاله🤣🍃
مجهولات
سمینار نوروساینس و استاد که از خدا خواسته آزمایشگاهو بخاطرش کنسل کرد (چون ما تایم آخر بودیم و دیگه ن
اگر مهندسی پزشکی بودم حتما ارشد نوروساینس میخوندم
مجهولات
رفتن برامون یه ماهی بزرگ خریدن🤣✨ منم سر شکافتن جمجه اش تیغه تشریحو شکستم😔😂 الان فقط آزمایشگاه فیزیک
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینم لحظه طلایی شکستن تیغه به دستان توانمند من 😔🤣
خلاصه آخر تایم استاد ما رو با سر ماهی تنها گذاشت و هر جنایت ضدبشری ای که ممکن بود رو ما روش اجرا کردیم 😔😂