eitaa logo
مجهولات
318 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
820 ویدیو
23 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://eitaa.com/mjholat/29486 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته •°قسمت صد و چهل و سوم°• امثال تو صدام خسته و خواب آلود ... از توی گلوم در نمی اومد
قسمت صد و چهل و چهارم: این آیات کتاب حکیم است تلفن رو که قطع کرد ... بیشتر از قبل، بین زمین و آسمون گیر افتاده بودم ... بیخیال کارم شدم و یه راست رفتم حرم ... نشستم توی صحن ... گیج و مبهوت ... - آقا جون ... چه کار کنم؟ ... من اهل چنین محافلی نیستم... تمام راه رو دختر و پسر قاطی هم زدن رقصیدن ... اونم که از ... گریه ام گرفت ... ـ به خدا ... نه اینکه خودم رو خوب ببینم و بقیه رو ... دلم گرفته بود ... فشار زندگی و وضعیت سعید از یه طرف ... نگرانی مادرم و الهام از طرف دیگه ... و معلق موندن بین زمین و آسمون ... می ترسیدم رضای خدا و امر خدا به رفتنم باشه ... اما من از روی جهل، چشمم رو روش ببندم ... یا اینکه تمام اینها حرف هاش شیطان برای سست کردنم باشه ... سر در گریبان فرو برده ... با خدا و امام رضا درد می کردم ... سرم رو که آوردم باال ... روحانی سیدی با ریش و موی سفید... با فاصله از من روی یه صندلی تاشو نشسته بود ... دعا می خوند ... آرامش عجیبی توی صورتش بود ... حتی نگاه کردن به چهره اش هم بهم آرامش می داد ... بلند شدم رفتم سمتش ... ـ حاج آقا ... برام استخاره می گیری؟ ... سرش رو آورد باال و نگاهی به چهره آشفته من کرد ... ـ چرا که نه پسرم ... برو برام قرآن بیار ... قرآن رو بوسید ... با اون دست های لرزان ... آروم آورد باال و چند لحظه گذاشت روی صورتش ... آیات سوره لقمان بود ... ـ بسم اهلل الرحمن الرحیم ... الم ... این آیات کتاب حکیم است ... مایه هدایت و رحمت نیکوکاران ... همانان که نماز را بر پا می دارند و زکات می پردازند و به آخرت یقین دارند ... آنان بر طریق هدایت پروردگارشان هستند و آنان رستگاران هستند ... از حرم که خارج شدم ... قلبم آرام آرام بود ... می ترسیدم انتخاب و این کار بر مسیر و طریقی غیر از خواست خدا باشه... می ترسیدم سقوط کنم ... از آخرتم می ترسیدم ... اما بیش از اون ... برای از دست دادن خدا می ترسیدم ... و این آیات ... پاسخ آرامش بخش تمام اون ترس ها بود ... ـ حسبنا اهلل ... نعم الوکیل ... نعم المولی و نعم النصیر ... و ال حول و ال قوه اال باهلل العلی العظیم ... @mjholat
مجهولات
ما یه کدو گردالی تو خونه مون داریم بگم happy halovin🎃؟
به مناسبت کریسمس بالاخره دیزاینش کردیم 😔😂✨
هدایت شده از Never meant to belong
https://eitaa.com/mjholat/17591 بابا دورت بگردم ❤️ دوستان واقعا میگم اگر به نظرتون مشاور میتونه کمکتون بکنه و منو قبول دارید پاشید بدون تعارف بیاید پی وی من از نظر هزینه همه جوره کنار میام نگران اینا نباشین
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته قسمت صد و چهل و چهارم: این آیات کتاب حکیم است تلفن رو که قطع کرد ... بیشتر از قبل،
قسمت صد و چهل و پنجم: تو ... خدا سرم ... و چند دقیقه بعد ... منم دور آتش نشسته بودم ... کامران با همون هیجان داشت شیوه بازی رو برام توضیح می داد ... برای چند لحظه به چهره جمع نگاه کردم ... و کامرانی که چند وقت پیش ... اونطور از من ترسیده بود ... حاال کنار من نشسته بود ... و توی این چند برنامه آخر هم ... به جای همراهی با سعید ... بارها با من، همراه و هم پا شده بود ... - هستی یا نه؟ ... بری خیلی نامردیه ... دوباره نگاهم چرخید روی کامران ... تسبیحم رو دور مچم بستم ... - بسم اهلل ... تمام بعد از ظهر تا نزدیک اذان مغرب رو مشغول بازی بودیم ... بازی ای که گاهی عجیب ... من رو یاد دنیا و آدم هاش می انداخت ... به آسمون که نگاه کردم ... حال و هوای پیش از اذان مغرب بود ... وقت نماز بود و تجدید وضو ... بچه ها هنوز وسط بازی ... باالی کوه ... از اون منظره زیبا و سرسبز به اطراف نگاه می کردم ... دونه های تسبیح،باال و پایین می شد و سبحان اهلل می گفتم ... که یهو کامران با هیجان اومد سمتم ... - آقا مهران ... پاشو بیا ... یار کم داریم ... نگاهی به اطراف انداختم ... - این همه آدم ... من اهل پاسور نیستم ... به یکی دیگه بگو داداش ... - نه پاسور نیست ... مافیاست ... خدا می خوایم ... بچه ها میگن ... تو خدا باش ... دونه تسبیح توی دستم موند ... از حالت نگاهم، عمق تعجبم فریاد می زد ... - من بلد نیستم ... یکی رو انتخاب کنید که بلد باشه ... اومد سمتم و مچم رو محکم گرفت ... - فقط که حرف من نیست ... تو بهترین گزینه واسه خدا شدنی ... هر بار که این جمله رو می گفت ... تمام بدنم می لرزید ... شاید فقط یه نقش، توی بازی بود اما ... خدا ... برای من، فقط یک کلمه ساده نبود ... عشق بود ... هدف بود ... انگیزه بود ... بنده خدا بودن ... برای خدا بودن ... صداش رو بلند کرد سمت گروه که دور آتیش حلقه زده بودن... - سینا ... بچه ها ... این نمیاد ... @mjholat
هدایت شده از -فٰارِج⁴¹⁷!
بانی احساس مادری باز هم شب جمعه، خسته آمد برای مهمانی رطب تازه با خود آورده، با کمی چای و تکه نانی فاتحه خواند و نم نم باران از دو چشمان خسته اش بارید گریه میکرد بر مزار شما، قطره قطره گلاب می‌پاشید بر مزار چهارتای شما از مدینه شقایق آورده‌ست دو سه تا هم محمدی و کمی قلب خسته که از غم آکنده‌ست با نگاهی به قبر آن‌ورتر که کمی خاکی و گلی شده بود گفت مادر تو هم که تنهایی، مثل فرزند من شدی مفقود؟! مثل عثمان من جوان هستی، به گمانم که قد تو رعناست مثل او عطر کربلا داری، مثل او خنده‌ی تو هم زیباست... ای بمیرم برای مادر تو، در کجا او به گریه مشغول است یا به دست کدام دلتنگی، یا کدامین فراق مقتول است گفت نام تو را نمی‌دانم، سنت اما شبیه جعفر من نوزده ساله هستی ای مادر، به فدای تو جان من سر من بر مزار کناری‌اش زل زد، اشک از چشم‌های او غلتید گفت ای کاش ماجرای تو را، مادر پیر تو نمی‌فهمید با رجزهای حیدری رفتی، تو به میدان شبیه عبدالله؟! یا علی گفتی و فدا شده‌ای، با سر و جان شبیه عبدالله... ناگهان او سکوت کرد و گریست با صدای بلند و با هق هق روی پای خودش زد و گفتا: تو هم انگار بوده‌ای عاشق بوی عباس می‌دهی مادر، نکند تیر آرزوی تو را... نکند یک عمود بر سر تو... نکند نیزه‌ای گلوی تو را... من شنیدم که دست تو مانده، در میان شلمچه جا انگار مثل عباس من کنار فرات مادرت را زدی صدا انگار گفت: ای من فدایتان بشوم، نام روی مزارتان پس کو؟! نه پلاکی نه استخوان دارید، خنده های بهارتان پس کو روضه خواند و گریست این مادر در کنار مزار گمنامان این شهیدان که آمدند از نور، از کمیل و شلمچه از باران شب جمعه همیشه می‌آید، او که بانی هر چه احساس است بر مزار تمام گمنامان، ننه ام‌البنینِ عباس است... شعر از: زهرا رجبی ()
کلاس مجازی زشت‌ترین شوخی ممکن بود تو این شرایط. من اینارو حضوری نمی‌فهمم، بعد مجازی بفهمم؟!
جلسه آخر آزمایشگاه شیمی مجازی بود چرت‌تر از اینم داریم عایا؟! :)))
مجهولات
بازم پایانای زودتر از تصور :)🍃
هدایت شده از هشتادیای گنگ🏴
اگه نون ته پیتزاتو نمیخوری اگه‌رو‌ ته دیگت خورشت نمیریزی اگه بعد از پفک خوردن انگشتاتو لیس نمیزنی نمیخوام نظرتو راجع به هیچی بدونم