eitaa logo
مجهولات ☫
238 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
739 ویدیو
20 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://daigo.ir/secret/192696131 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 نگاه تلخی نثارم کرد. سرش را پایین انداخت. آرام گفت: - تا حالا.. سرم این‌جوری داد نزده بودی! آرام ببخشیدی گفتم. پوزخندی زد و گفت: - نه. ببخشید نداره. این تقصیر تو نیست که عشقم بهت یک طرفه است. این مشکل خودمه... تو راست میگی، حق داری. تو حق داری محکومم کنی به دیوونگی. چون دیوونم! دیوونه تو. چون... چانه‌ام می‌لرزید. ناگهان کلامش را بریدم. - اما تو حق نداری محکومم کنی به عاشق نبودن! سرش را به ضرب بالا آورد. خیره در چشمانم گفت: - مگه هستی؟ از جواب طفره رفتم. نگاهم را دوختم به نقطه‌ای دور تر. دخترک شادی که می‌دوید و بادبادک دست سازی پشت سرش روی زمین کشیده می‌شد. ادامه داد: - ولی من یه دیوونه بدشانسم آزاده. بد شانس! بدشانسم چون قبل از اونکه بتونم دلتو، دل کسی که عاشقشم رو درست به دست بیارم، قبل از اونکه بتونم یه فرصت مناسب واسه زدن حرفام بهت پیدا کنم، سایه یه بختک افتاد رو زندگیم! یه دختر مزخرف که قراره قرارداد ازدواجمون فقط در حد یه مسهل برای قراردادای بین شرکتای باباهامون باشه. یه موجود حال به هم زن که نمی‌خوامش اما به زور تو زندگیمه. 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
- داد میزنن تا شنیده بشن ! + تو ام داد بزن تا نشنویشون:)
- یه اشتباهم و بهم هدیه بده. + فدات شم تو اشتباهی نداری، اصلا اگر داری ام من جز خوبیات چیزی رو نمی بینم! - لطف داری، ولی تو امروز اونجا فلان اشتباه رو کردیا... + (هم اکنون تحلیل و توضیح اشتباهات طرف مقابل از دوره تشکیل اولین سلول بنیادی تا همین لحظه)
یه بنده خدا🙂💙...
امام رضا (ع) دو تا جمله خیلی قشنگ میگن:«مَا شَاءَ اللَّهُ لاَ مَا شَاءَ النَّاسُ آنچه خدا بخواهد آن مي شود نه آنچه مردمان بخواهند،مَا شَاءَ اللَّهُ وَ إِنْ كَرِهَ النَّاسُ آنچه خدا بخواهد خواهد شد گرچه مردمان خوش ندارند»* دیگه از این بیشتر میخوای؟؟:) *دعای اُفَوِضُ‌اَمْری‌اِلی‌اللّٰه ... @mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 با شنیدن این حرفش چیزی در دلم فرو ریخت! آری. هنوز برای ازدواج زود بود، اما امکان داشت برای همیشه دیر شود..! شدیدا ناراحت بودم. کف دستانم عرق کرده بود. زدم به در بی تفاوتی و گفتم: - نمیدونم. امیدوارم بتونی با شرایطت کنار بیای و.. خوشبخت بشی! اخمی کرد: - آزاده فقط همین؟ یعنی همه چی تموم؟ پوزخندی زدم: - مگه چیزی شروع شده بود؟ خودش را پرت کرد روی نیمکت. سیب گلویش تند تند بالا و پایین می‌شد. سه بار محکم روی ران پایش کوبید. - باشه برو. برو و من و با سرنوشتم تنها بزار. برو ولی بهت قول میدم بعد این حتی یه شبم نمیتونی بخوابی! حواست باشه بعد این قراره هزار بار چشم تو چشم بشیم حسرت داشتن هم لهمون کنه! بعد این قراره حسی که انکارش می‌کنی روزی ده بار جونتو بگیره! بعد این که بری همه چی تمومه آزاده. هرچی الان بگی برام حرف آخرته. حرف آخرت اینه؟ آره؟ اینه؟ همین حالا هم داشتم ذره ذره آب می‌شدم. چه برسد تمام این‌هایی که داشت می‌گفت، این حقایق تلخ، در قاب زندگی‌ام به تصویر کشیده شود. دسته بلند کیفم را محکم فشردم. - نه. ناباورانه پرسید: - نه؟ دسته کیف از روی شانه‌ام سر خورد. یک برگ خشک را زیر پایم له کردم. دستم را مشت کردم. روی کف دست دیکرم گذاشتم. به سوراخ میان مشتم زل زدم. - نه، حرف آخرم این نیست. مغزم فریاد می‌زد: دیوانه نمی‌فهمی؟ عاشقت هستم! قلبم گیر قلبت شده. می‌خواهمت... می‌خواهمت با وجود تمام چیزهایی که مسیر رسیدنمان به هم را سخت کرده! جز تو را در آینده ام نمی‌بینم! این‌ها را می فهمی و باز با حرف‌هایت شکنجه‌‌ام می‌کنی؟ می‌خواهی اعتراف بگیری؟ اعتراف عشق؟ می‌خواهی چه چیزی را بدانی؟ سرم را به ضرب بالا آوردم. کاسه چشمم پر از اشک بود. در چشمانش زل زدم. آرام گفتم: - بخوان از چشم‌‌های لال من امروز شعرم را که فردا از من دیوانه دیوانی نمی ماند... 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 انگار رنگ شادی به چهره‌اش پاشیدند. خندید و گفت: - پس.. آره؟ آب دهانم را به سختی قورت دادم. سرم را پایین انداختم. آرام گفتم: - اوهوم. دستش را روی پیشانی اش گذاشت. عرق سردی که رویش نشسته بود، پاک کرد. موهای روشنش را عقب داد. سرش را بالا برد و بشاش گفت: - خدایـــا شکرت! خنده بی تفاوتی کردم. - برای چی خدا رو شکر می‌کنی؟ با انرژی گفت: - چون قشنگ‌ترین اتفاق زندگیم همین حالا افتاد! نفس عمیقی کشیدم. بی آن که نگاهش کنم گفتم: - آره... ازم شنیدی که مشکلی برای ازدواج باهات ندارم. یعنی، اصلا دوستت دارم؛ عاشقتم! ولی اینا همش یه سری حسه... یه سری حس که تلنبار شده تو قلبامون! بین گرفتن بله از من این‌جا، تا پای سفره عقد صد فرسنگ فاصله است که حالا حالا ها طی نمیشه. سرم را بالا آوردم و ریز نگاهش کردم: - پس الان از چی خوشحالی دقیقا افشین؟ سرش را یا خنده به طرفین تکان داد: - نه، پس هنوز درست عشق و نشناختی! رنگ نگاهم پر از پرسش شد. لبخندی زد و ادامه داد: - آزاده، اکه من تو دلمون به دل هم باشه... تموم این صد فرسنگ با همه موانعش زودتر از اون که فکرشو بکنی طی میشه! این و میفهمی؟ ابرویی بالا انداختم. - نه. چشم غره‌ای رفت. انگشت اشاره‌اش را سمتم گرفت. با انرژی خاصی گفت: - پس خودم بهت می‌فهمونم! بهت ثابت می‌کنم میشه. میشه آزاده. ح.. حتما میشه! این مسیر رسیدنمون هر چی ام سخت باشه، از حالا به بعد من کنارتم. میگم کنارتم یعنی نمیزارم آب تو دلت تکون بخوره. نمیزارم هیچ‌جا فکر کنی تنهایی. نمیزارم دیگه هیچ وفت اون غصه ها و استرسای قدیمی سراغت بیاد. اینا همش یه جور تعهده، از جانب من به تو. تو به جاش فقط پای این داستان بمون. فقط بمون و ببین چطور صفحه صفحه ورق میخوره و زودتر از اون که فکر کنی میرسه به جمله "تا آخر عمر با خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردن!" 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
مجهولات ☫
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️#بیراهه 🍀#پارت25 انگار رنگ شادی به چهره‌اش پاشی
میخواستم یه موزیک متناسب با پارت بفرستم، ولی چیزی که به دلم بشینه پیدا نکردم😄💔 یه موزیکی که خودتون باهاش حال میکنید همراش گوش بدید🌱
مجهولات ☫
میخواستم یه موزیک متناسب با پارت بفرستم، ولی چیزی که به دلم بشینه پیدا نکردم😄💔 یه موزیکی که خودتون ب
البته "رادیو دریا" یا "لکنت" بهش میخوره. منتهی چون زیاد از مناسب بودنش برای افکار مختلف مطمئن نیستم، بخاطر احترامی که برای مخاطب قائلم اینجا نمیزارم:)🌱 اگه خودتون اوکی بودید خیلی با پارت های اخیر جوره😆🚶🏻‍♀
:))! تامام.
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 دریافت این حجم بالای محبت و اطمینان، هنوز برایم کمی مبهم بود. همین تشنه ترم میکرد که در کنارش باشم. کنار افشینی که عاشقم بود و عاشقش بودم! کسی که بعد از فوت مامان مثل آب، آتش داغ دلم را خاموش کرد. دلم لک زده بود بی خجالت در آغوشش آرام بگیرم... من، آزاده، دختر ۱۷ ساله ای که با یک اتفاق، ناگهان حفره ای بزرگ در زندگی اش ایجاد شد. چشمه محبتی از جنس مادر را از دست داد! حالا هم مثل یک زمین خشک، محتاج باریدن ابر عشق و محبت او بودم. دیگر نمی‌خواستم به هیچ چیز دیگری فکر کنم! اصلا هرکس هرچیز میخواست بگوید، بگوید. از حالا من او را می‌خواستم. همان‌جا قسم خوردم برای در کنارش بودن بجنگم. و به قیمت همه چیز، همه چیز را بدست بیاورم! از حالا با قدرت عشق، تمام این سختی ها را به جان می‌خریدم تا آن پایانی که گفت، برایمان رقم بخورد. با آرامش خاصی گفتم: - ممنون که انقدر قشنگ کنارمی! لبخند خیلی جذابی زد. قند در دلم آب شد. بعد از کمی دست دست کردن بالاخره پرسیدم: - ا.. افشین! فورا گفت: - جان؟ لب گزیدم. - بابامو چکار کنیم؟ همچنین.. باباتو! نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم: - و اون دختره؛ خندید و گفت: - اونو که نبوده فرضش کن! بابای منم که... اوکی بشه یا نشه مهم نیست، اختیار من دست خودمه. فقط می‌مونه بابای تو. دریای خیالم نا آرام شد. داشت از همین حالا خانواده اش را حذف می کرد. بی‌خیال این فکر ها، باز ذهنم را معطوف به هدف اصلی‌ام کردم. بی توجه به حواشی ای که مغزم را پر کرده بود پرسیدم: - خب بابامو، بابامو چکار کنم؟ چشم‌هایش ریز کرده در چشمانم زل زد و گفت: - از حالا به بعد دیگه بگو چیکار کنیم! لبهایم را در خطی صاف کردم تا خنده ام را بخورم. - خب، چکار کنیم؟ 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
- ای به قربان اونی که پیویش خونه امنمه:)